• صفحه نخست
  • شعرها
    • ترجمه شعر
  • نقد و بررسی
  • داستان
    • ترجمه داستان
  • ویدئو کلیپ
  • تماس
  • عکس

PostHeaderIcon ترجمه داستان

PostHeaderIcon داستان کوتاه: «یک بیماری عجیب» از آلبرتو موراویا

Array چاپ Array  فرستادن به ایمیل
داستان - ترجمه داستان

روزی دو دانشمند از آن کشور دوردست، از راه رسیدند. می‌گفتند در پی راه چاره‌ای برای یک بیماری مسری‌اند که در آنجا شایع شده است. بلافاصله پس از رسیدن، به دیدن مقامات پزشکی بیمارستان‌ها و مراکز تحقیقاتی رفتند. در مجمعی از دانشمندان ما، از آنها سؤال شد، از کدام بیماری حرف می‌زنند و یکی از آنها توضیحات ذیل را بیان کرد:

«بیماری به صورت ناگهانی ظاهر می‌شود، بدون بروز تب، کسالت یا علایمی از این قبیل. از آنجا که بیماری به شکل یک تغییر اساسی در دیدن واقعیت خودش را نشان می‌دهد، به آن می‌گویند مرض واقعیت.

 

PostHeaderIcon لباس سرهم ـ چارلز بوكوفسكي ـ برگردان: بهمن كيارستمي

Array چاپ Array  فرستادن به ایمیل
داستان - ترجمه داستان

اشكال كار آدمی ‌كه ساعت يازده صبح به مقصد می‌رسه و ساعت هشت شب بايد شعر بخونه، اين جاست كه حد خودش رو تا حد آدمی‌ كه اون‌ها می‌خوان روي صحنه ببينن، آورده پايين؛ آدمی‌كه بشه تماشاش كرد، بهش خنديد، و از ميدون به درش كرد. اون‌ها از تو نمی‌خوان كه روشن‌شون كني؛ می‌خوان سرشون رو گرم كني. 

 

PostHeaderIcon مامور قطع آب ـ مارگریت دوراس ـ ترجمه : قاسم روبین

Array چاپ Array  فرستادن به ایمیل
داستان - ترجمه داستان

یکی از روزهای تابستان چند سال پیش  بوده، در دهکده‌ای در شرق فرانسه، سه یا چهار سال پیش بوده، بعد از ظهر، مامور سازمان آب آمده بوده  برای قطع آب خانواده‌ای  که متفاوت از دیگران بوده‌اند، با دیگران فرق داشته‌اند و به اصطلاح عقب مانده بوده‌اند. همگی در ایستگاه متروکه‌ی قطار که شهرداری ناحیه در اختیارشان گذاشته بوده گذران می‌کرده‌اند، قطار از آن حدود عبور می‌کرده است. مرد خانواده اینجا و آنجا توی خانه‌های اهالی کار می‌کرده. ظاهراً کمک خرجی هم از شهرداری می‌گرفته‌اند.

 

PostHeaderIcon خودش تنهايی جنگ جهانی را تمام کرد ـ مارگرت دوراس‌ ـ برگردان: قاسم روبین

Array چاپ Array  فرستادن به ایمیل
داستان - ترجمه داستان

...در سمت ديگر کليسا جسد خلبان جوان انگليسی را دفن کرده‌اند که در آخرین روز جنگ کشته شده است. در وسط چمن مقبره‌ای است از سنگ خارا و به رنگ خاکستری روشن، کاملا صيقلی. در نگاه اول متوجه آن نشده بودم، سنگ را ندیده بودم. وقتی به ماجرا پی بردم، متوجه آن هم شدم. جوانک انگليسی بوده. بيست ساله. اسمش روی سنگ کنده شده بود. اوایل به عنوان خلبان جوان انگليسی از او نام می‌برده‌اند. يتيم بوده و محصل کالجی در حومه‌ی شمالی لندن. او هم مثل بسياری از جوانان انگلیسی به صف جنگ پيوسته بوده.

 
مطالب بیشتر...
  • ماه نرم ـ ایتالو کالوینو ـ برگردان: ایلیا حریری

<< شروع < قبلی 1 2 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 2

feed-image

هشتاد شعر رادیکال