| داستان - ترجمه داستان |
روزی دو دانشمند از آن کشور دوردست، از راه رسیدند. میگفتند در پی راه چارهای برای یک بیماری مسریاند که در آنجا شایع شده است. بلافاصله پس از رسیدن، به دیدن مقامات پزشکی بیمارستانها و مراکز تحقیقاتی رفتند. در مجمعی از دانشمندان ما، از آنها سؤال شد، از کدام بیماری حرف میزنند و یکی از آنها توضیحات ذیل را بیان کرد:
«بیماری به صورت ناگهانی ظاهر میشود، بدون بروز تب، کسالت یا علایمی از این قبیل. از آنجا که بیماری به شکل یک تغییر اساسی در دیدن واقعیت خودش را نشان میدهد، به آن میگویند مرض واقعیت.
به عبارت دیگر، بیمار یک شب میخوابد، در حالی که دنیا را آن طور که هست میبیند و صبح روز بعد بیدار میشود در حالی که دنیا را آن طور که نیست و نخواهد بود، میبیند. آن وقت وارد مرحله بیماری میشود که به آن میگویند مرحله ناباوری. بیمار، مرتب چشمهایش را میمالد، سرش را تکان میدهد، خودش را نیشگون میگیرد، به صورتش آب سرد میپاشد، حتی خودش را میسوزاند یا زخمی میکند، خلاصه، افعالی از او سر میزند که آدم وقتی به آنچه میبیند، باور ندارد، انجام میدهد، به خیال اینکه خواب میبیند یا مست است.
مرحله ناباوری خیلی طول میکشد. بیمار هر شب به این امید به خواب میرود که روز بعد، پس از بیداری، دوباره نگاه آسوده و تصویر آرام همیشگی از چیزها را پیدا کند. پس از چند روز، بیمار به خیال اینکه امکان معالجه وجود دارد، به سراغ مداوا و درمانهای موقتی میرود، در این فاصله بیماری مثل قارچ رشد میکند.
اما همان طور که گفتم صحبت از درمانهای موقتی است، اگر نخواهیم به طور مستقیم بگوییم درمانهای شیادان. بیمار خیلی زود متوجه میشود که درمانهای بیفایدهاند و بیماری دوره خود را طی میکند، آن وقت خود را به دست یأس و ناامیدی میسپارد. دیگر نه کار میکند، نه میخندد، نه غذا میخورد و نه به خانوادهاش میپردازد. دوستانش را ترک میکند، روزش را در تختخواب میگذراند و سعی میکند بخوابد. میگوید انگار کابوس در کابوس است و او کابوش خواب را به کابوس بیداری ترجیح میدهد. دوره ناامیدی از دوره ناباوری طولانیتر است. عاقبت هم بیمار میمیرد. در اینجا لازم است خاطرنشان کنم که با میل و رغبت میمیرد، چون به نظرش مرگ در برابر آن بیماری هیچ است. اما مرگش هم ویژگی خاص خودش را دارد. درست در لحظه مرگ، بیمار فکر میکند شفا یافته است، یک مرتبه صورتش روشن میشود، چشمهایش می درخشند و دستهایش را گویی برای تشکر از خدا به سوی آسمان دراز میکند و یک لحظه بعد میمیرد.»
اما این شرح دقیق بیماری، دانشمندان ما را راضی نکرد. آنها به غریبه اعتراض کردند و گفتند که او فقط علایم خارجی بیماری را توصیف کرده اما نگفته که بیماری چه چیزهایی را در برمیگیرد و اینکه چه تغیراتی در دیدن واقعیت رخ میدهد.
غریبه، با اینکه به صحت این اظهارات واقف بود، در جواب گفت: «توصیف چنین تغییراتی به اندازه شرح علایم خارجی بیماری چندان هم ساده نیست، به دلیل اینکه این تغییرات واقعا خارقالعاده و باور نکردنیاند. برای درکش میشود آنها را با توهم حیوانات، هیولاها و موجودات تخیلی که موقع هذیان در الکلیهای لاعلاج پیش میآید مقایسه کرد.» سپس اضافه کرد: « در واقع این بیماری “میخوارگی خشک” نامیده میشود، چون این طور مسموم شدن یعنی اینکه بیمار بدون اینکه هرگز لب به مشروب زده باشد یا هر نوع ماده سمی دیگری را جذب کرده باشد، تمام عوارض یک مسمومیت را تحمل میکند.»
در عین حال، غریبه تحت تأثیر آن سؤالات، تصدیق کرد که همان طور که پولونیو میگوید، در این نوع جنون قاعدهای وجود دارد. یعنی علیرغم اختلاف زیاد در توصیفهای بیماران، هم آنها میتوانند صرفا در یک گروه کلینیکی قرار بگیرند، هیچ کدامشان از منطق، نظم و ترتیب و پیشآگهی بیبهره نیستند. از او خواستند که برای نمونه، یکی از این هذیانها را تعریف کند، کاری که او بلافاصله با دقت و جزئیات کامل انجام داد.
آن وقت این اتفاق افتاد: وقتی غریبه داشت تعریف میکرد، پروفسورهای ما با تعجب به یکدیگر نگاه میکردند، چون آنچه او توهمات خارقالعاده و مرموز بیماری مینامید، چیزی نبود جز جنبههای آشنای دنیایی مشابه دنیای ما، حتی میشود گفت عین دنیای خودمان.
به بیان دیگر، بیماری، این موارد را دربرمیگرفت: بیمار ناگهان به جای دیدن واقعیت کشور خودش، واقعیت کشور ما را میدید، با همان آداب و رسوم، همان ظاهر فیزیکی و همان خصوصیات. یک نمونهاش از این قرار است: بیمار گاه ادعا میکرد که در آسمان گروهی از موجودات غولپیکر پرسر و صدا میبیند که چنین و چناناند و چنین و چنان خصوصیاتی دارند. «هواپیما»، دانشمندان متحیر ما بلافاصله فکرشان متوجه هواپیما شد.
اما گذاشتند او تا آخر حرفش را بزند، یعنی تا آخر تصویر دقیق و زندهای از تمدن زیبای غربی ما بدهد. سپس، وقتی او ساکت شد، برای چند دقیقه سکوت عمیقی برقرار گردید. هیچ کس جرئت حرف زدن را نداشت. بالاخره یکی از جوانترین دانشمندان به خود جرئت داد و گفت:
«توصیف شما از بیماری خیلی جالب است … اما اگر به اینجا آمدید که چارهای برایش بیندیشید، اشتباه بزرگی مرتکب شدهاید.»
آلبرتو موراویا با نام اصلی «آلبرتو پینکرله» در خانوادهای ثروتمند متولد شد. پدرش آرشیتکت و دارای کتابخانهای غنی از آثار کلاسیک بود.
در کودکی زبانهای انگلیسی و فرانسوی آموخت. در 9سالگی به بیماری سل استخوان مبتلا شد و بیماری او – که پنج سال مداوم را در بستر گذراند – تا 17سالگی به طول انجامید و طی این مدت نزد معلم خصوصی به تحصیل پرداخت. موراویا در خاطراتش مینویسد: «کم درس میخواندم و بهزحمت توانستم تنها مدرکی را که دارم، یعنی دیپلم بگیرم.
آن زمان عضو کتابخانههای بسیاری بودم و هفتهای 5-4کتاب به زبانهای ایتالیایی، انگلیسی و فرانسوی میخواندم؛ ترجیحا تئاتر و رمان. به طور منظم، ابتدا کتابهای یک نویسنده را میخواندم و بعد میرفتم سروقت نویسندههای دیگر... و کمکم شروع کردم به نوشتن که بیشتر تقلید از نویسندگانی بود که تحسینشان میکردم(در ضمن از 11سالگی شروع به نوشتن رمان کردم). اما دو سال آخر بیماری، نتوانستم نه بخوانم و نه بنویسم و این مدت را که بیماریام حاد شده بود، در بیمارستان گذراندم».
اولین اثر موراویا به نام «بیتفاوتها» که بیانگر فساد اخلاقی بورژوازی و انحلال جامعه ایتالیا در آن زمان بود، با بیتفاوتی ناشرین روبهرو شد و او ناگزیر آن را با سرمایه پدر به سال1928 منتشر کرد. کتاب از سویی مورد استقبال قرار گرفت و از سوی دیگر به دلیل مورد تجزیه و تحلیل قراردادن جامعه بورژوازی و به عنوان نمادین آن، تحلیل دو روز زندگی خانوادهای رمی، مورد حمله برخی از نشریات وابسته به رژیم، از جمله برادر موسولینی قرار گرفت. فعالیتهای روزنامهنگاری او با نشریات «استامپا» و «گاتزتّا دل پوپولو» تحت نظارت «مالاپارته» آغاز شد.
پس از انتشار «بیتفاوتها» برای مدت 6سال اثری از موراویا منتشر نشد. این مدت به سفر و مطالعه و تدارک رمان «جاهطلبیهای اشتباه» گذشت. موراویا پس از انتشار این کتاب، نفوذ فرهنگی فاشیسم را مورد حمله قرار داد و به همین سبب، بنا به دستور مقامات فاشیست، روزنامهها از نوشتن درباره این رمان منع شدند و این اثر با توطئه سکوت روبهرو شد.
موراویا با آغاز جنگ دوم جهانی، به همراه «السامورانته» که در سال1941 با او ازدواج کرد، به کاپر رفت و تا سال1943 همانجا باقی ماند. اقامت در کاپری، او را با زندگی دهقانان و کارگران، از نزدیک آشنا کرد و حاصل این اقامت چندساله او، بسیاری داستانهای کوتاه و رمان «آگوستینو» است. السامورانته نیز در همین زمان(1941) رمان «بازی پنهان» را به رشته تحریر درآورد. موراویا با سقوط فاشیسم – که مانعی برای فعالیت موراویا و دیگر نویسندگان متعهد و آزاده ایتالیا بود – بار دیگر روزنامهنگاری را از سر گرفت و با تلاش بیشتر به نگارش داستانهایش پرداخت. موراویا پس از جنگ به پرولتاریا و خردهبورژوازی گرایش یافت و داستانهای «زنی از چوچارا»، «داستانهای رمی» و «داستانهای تازه رمی» را به سالهای1954 و 1959 نوشت.
موراویا در بسیاری از آثارش به تجزیه و تحلیل روانشناسانه شخصیتهای داستانش میپردازد و پرده از خصایل پنهان آنان برمیکشد و برای این منظور، به شیوههای مختلف داستاننویسی - از رئالیسم تا سوررئالیسم و داستانهای واپسینی که بیشتر به مقاله نزدیکترند، روی میآورد.
| بعدی > |
|---|
