داشتم برامس گوش ميكردم. در فلادلفيا. سال 1942 بود. يك گرامافونكوچولو داشتم. موومان دوم برامس بود. آنوقتها عزباوغلي بودم همچيننَمنمك داشتم ته يك بُطري پورتو را بالا ميآوردم و سيگاري، نميدانم چي،ميكشيدم. آلونكم نُقلي و تر و تميز بود. آنوقت، همانجوري كه تو قصههامينويسند، تقتقتق. در ميزنند. تو دلم گفتم: «خودشه. آمدهاند جايزة نوبل ياپوليتزر بهام بدهند.»دو تا هيكل دهاتيوار آمدند تو: ـ بوكوفسكي؟ ـ بعله! علامتي را نشانم دادند: اِف. بي. آي. ـ ما اينيم. پالتوتو بپوش، يه دقّه كارت داريم. |
ملکه به چاق درباره ی بیوه هشدار داده بود . بیوه به ملکه کمک می کرد . ملکه حاضر نبود دستیارش را تقدیم چاق کند .چاق اصرار کرد . ملکه عصبانی شد . چاق گفت : نمی تونم از فکرش بیام بیرون . ملکه چاق را بیرون کرد . چاق نزدیک به خم اول جاده باز یاد بیوه افتاد . بیوه با اندام موزونش تو لباس های رنگی افسرده به نظر می رسید . بیوه مهمونی زیاد میداد . بیوه به رنگ سیاه علاقه ای نداشت . شیطان قبل از اینکه چاق به اولین درخت برسد ، همه جا جار زده بود . داستان دلدادگی پسر خوب به زن بد ، از خم اوّل گذشته بود . کاج ها با هم پچ پچ می کردند . چاق قبل از رسیدن به انبوه درخت ها ترسیده بود . اولین درخت که از بقیه دور افتاده بود گفت : کجا؟ عاشقی؟ . چاق عاشق بود . گفت : عاشقم . اولین درخت تو اولین خم جاده ادامه داد : " تو بچه ای . عاشق یعنی من ، این تنه رو می بینی . دختر عمّه ام بود . عاشق اش بودم ولی اینو فقط تو میدونی . کَندن و بردنش . منم فردا پس فردا میرم پیش اون . راستی چاقالو تو میدونی بعد مرگ ، درختا رو کجا میبرن؟ ". چاق توجه نکرد . اولین درخت تو اولین خم جاده پیر بود .
خسته و گیج به سمت خانه برمیگردم. همان خانهای که هفتهها پیش از آن گریخته بودم، با دیوارهای یکدستقهوهای کمرنگ و در و پنجرههای شبکهایِ سیمپیچ روبروی اتاقک اصغرکراکی. اهالی این قفس همه به زندگی خود عادت کرده بودند، حتا اگر اصغر در را قفل هم نمیکرد نمیرفتند، یا میرفتند و خودشان برمیگشتند. من هم اینطور بودم تا اینکه هما را دیدم. همان روز اول عاشقش شدم، عاشق خودش، شیوهی آمدنش، سبک رفتنش و آن خال بیهمتای روی تنش. روز دوم گرفتارش شدم و، روز سوم براش میمردم. هما هم انگار این را فهمیده بود و هر روز همانطور میآمد و میرفت.
داشتم برامس گوش ميكردم. در فلادلفيا. سال 1942 بود. يك گرامافونكوچولو داشتم. موومان دوم برامس بود. آنوقتها عزباوغلي بودم همچيننَمنمك داشتم ته يك بُطري پورتو را بالا ميآوردم و سيگاري، نميدانم چي،ميكشيدم. آلونكم نُقلي و تر و تميز بود. آنوقت، همانجوري كه تو قصههامينويسند، تقتقتق. در ميزنند. تو دلم گفتم: «خودشه. آمدهاند جايزة نوبل ياپوليتزر بهام بدهند.»