• صفحه نخست
  • شعرها
    • ترجمه شعر
  • نقد و بررسی
  • داستان
    • ترجمه داستان
  • ویدئو کلیپ
  • تماس
  • عکس

PostHeaderIcon داستان کوتاه ضدِ کاج ـ مهتاب مهدوی

Array چاپ Array  فرستادن به ایمیل
داستان - داستان کوتاه

 ملکه به چاق درباره ی بیوه هشدار داده بود . بیوه به ملکه کمک می کرد . ملکه حاضر نبود دستیارش را تقدیم چاق کند .چاق اصرار کرد . ملکه عصبانی شد . چاق گفت : نمی تونم از فکرش بیام بیرون . ملکه چاق را بیرون کرد . چاق نزدیک به خم اول جاده باز یاد بیوه افتاد . بیوه با اندام موزونش تو لباس های رنگی افسرده به نظر می رسید . بیوه مهمونی زیاد میداد . بیوه به رنگ سیاه علاقه ای نداشت . شیطان قبل از اینکه چاق به اولین درخت برسد ، همه جا جار زده بود . داستان دلدادگی پسر خوب به زن بد ، از خم اوّل گذشته بود . کاج ها با هم پچ پچ می کردند . چاق قبل از رسیدن به انبوه درخت ها ترسیده بود . اولین درخت که از بقیه دور افتاده بود گفت : کجا؟ عاشقی؟ . چاق عاشق بود . گفت : عاشقم . اولین درخت تو اولین خم جاده ادامه داد : " تو بچه ای . عاشق یعنی من ، این تنه رو می بینی . دختر عمّه ام بود . عاشق اش بودم ولی اینو فقط تو میدونی . کَندن و بردنش . منم فردا پس فردا میرم پیش اون . راستی چاقالو تو میدونی بعد مرگ ، درختا رو کجا میبرن؟ ". چاق توجه نکرد . اولین درخت تو اولین خم جاده پیر بود .

 

PostHeaderIcon هما ـ داستان کوتاه ـ علی فتح‌اللهی

Array چاپ Array  فرستادن به ایمیل
داستان - داستان کوتاه

خسته و گیج به سمت خانه بر‌می‌گردم. همان خانه‌ای که هفته‌ها پیش از آن گریخته بودم، با دیوارهای یک‌دست‌قهوه‌ای کم‌رنگ و در و پنجره‌های شبکه‌ایِ سیم‌پیچ روبروی اتاقک اصغرکراکی. اهالی این قفس همه به زندگی خود عادت کرده بودند، حتا اگر اصغر در را قفل هم نمی‌کرد نمی‌رفتند، یا می‌رفتند و خودشان برمی‌گشتند.  من هم اینطور بودم تا اینکه هما را دیدم. همان روز اول عاشقش شدم، عاشق خودش، شیوه‌ی آمدنش، سبک رفتنش و آن خال بی‌همتای روی تنش. روز دوم گرفتارش شدم و، روز سوم براش می‌مردم. هما هم انگار این را فهمیده بود و هر روز همان‌طور می‌آمد و می‌رفت.
بعد هرروز روشنایی صبح که سر می‌زد بیدار می‌شدم، سر زرد خورشید از خاور بیرون می‌زد و من محو تماشا می‌شدم. زیبا بود ولی بیشتر برای این دوستش داشتم که یاد گرفته بودم وقتی نورش از سرم رد می‌شود، هما پیداش خواهد شد.

 

PostHeaderIcon دشمن‌ِ شماره يك‌ اجتماع‌ ـ چارلز بوكوفسكی‌ ـ برگردان: محمدعلي‌ سپانلو

Array چاپ Array  فرستادن به ایمیل
داستان - داستان کوتاه
 داشتم‌ برامس‌ گوش‌ مي‌كردم‌. در فلادلفيا. سال‌ 1942 بود. يك‌ گرامافون‌كوچولو داشتم‌. موومان‌ دوم‌ برامس‌ بود. آن‌وقت‌ها عزب‌اوغلي‌ بودم‌ هم‌چين‌نَم‌نمك‌ داشتم‌ ته‌ يك‌ بُطري‌ پورتو را بالا مي‌آوردم‌ و سيگاري‌، نمي‌دانم‌ چي‌،مي‌كشيدم‌. آلونكم‌ نُقلي‌ و تر و تميز بود. آن‌وقت‌، همان‌جوري‌ كه‌ تو قصه‌هامي‌نويسند، تق‌تق‌تق‌. در مي‌زنند. تو دلم‌ گفتم‌: «خودشه‌. آمده‌اند جايزة‌ نوبل‌ ياپوليتزر به‌ام‌ بدهند.»
 دو تا هيكل‌ دهاتي‌وار آمدند تو:
 ـ بوكوفسكي‌؟
 ـ بعله‌!
 علامتي‌ را نشانم‌ دادند: اِف‌. بي‌. آي‌.
 ـ ما اينيم‌. پالتوتو بپوش‌، يه‌ دقّه‌ كارت‌ داريم‌.
 
مطالب بیشتر...
  • آدم‌های مشهور ـ اورهان‌ پاموك‌ ـ برگردان: مژده‌ دقيقی
  • گزارش مرگ تو ـ کريستين بوبن ـ برگردان: نگار صدقي
  • سه شنبه خیس ـ بیژن نجدی ـ اجرای فایل صوتی : مهرداد عارفانی
  • سه شنبه خیس ـ بیژن نجدی
  • چل آسکلدسن ــ ترجمه بیژن شیبانی
  • دیسک ــ خورخه لوئيس بورخس ــ برگردان: کاوه سيد حسيني

<< شروع < قبلی 1 2 3 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 3

feed-image

هشتاد شعر رادیکال