داستان - داستان کوتاه

 ملکه به چاق درباره ی بیوه هشدار داده بود . بیوه به ملکه کمک می کرد . ملکه حاضر نبود دستیارش را تقدیم چاق کند .چاق اصرار کرد . ملکه عصبانی شد . چاق گفت : نمی تونم از فکرش بیام بیرون . ملکه چاق را بیرون کرد . چاق نزدیک به خم اول جاده باز یاد بیوه افتاد . بیوه با اندام موزونش تو لباس های رنگی افسرده به نظر می رسید . بیوه مهمونی زیاد میداد . بیوه به رنگ سیاه علاقه ای نداشت .

 شیطان قبل از اینکه چاق به اولین درخت برسد ، همه جا جار زده بود . داستان دلدادگی پسر خوب به زن بد ، از خم اوّل گذشته بود . کاج ها با هم پچ پچ می کردند . چاق قبل از رسیدن به انبوه درخت ها ترسیده بود . اولین درخت که از بقیه دور افتاده بود گفت : کجا؟ عاشقی؟ . چاق عاشق بود . گفت : عاشقم . اولین درخت تو اولین خم جاده ادامه داد : " تو بچه ای . عاشق یعنی من ، این تنه رو می بینی . دختر عمّه ام بود . عاشق اش بودم ولی اینو فقط تو میدونی . کَندن و بردنش . منم فردا پس فردا میرم پیش اون . راستی چاقالو تو میدونی بعد مرگ ، درختا رو کجا میبرن؟ ". چاق توجه نکرد . اولین درخت تو اولین خم جاده پیر بود . چاق آسمان را بو کشید . آسمان عزا داشت . چاق نزدیک انبوه درخت ها بود . تو دل درخت ها که رفت مست پرید جلوش . دست اش را انداخت روی شانه ی چاق و گفت : " برادر زودتر از این منتظرت بودم . بیا . یه جرعه . به سلامتی بیوه ." چاق ترسیده بود . دلهره داشت . مست چاق را زیر بغلش گرفته بود و زیر باران تا کلبه برد . چاق احساس سرما می کرد . کلبه گرم بود . مست خوابـَش برد . صاحب کلبه یک مرد جوان بود و نشسته بود بغل آن یکی مرد جوان که دور از آتش بود . مرد دور از آتش که صورتش سرخ بود ، گفت : "من برای بار دوم دست به چنین حماقتی نمی زنم" . مرد صاحب خانه جواب داد :" سرعقل بیا اون فقط یک بوسه بود و گذشت . توی خونه ی من برای گناه های دیگه ات اشک بریز .  ما امشب ادامه میدیم و این گناه نیست ." جوان سرخ گفت : " تکلیفه دختره چی میشه؟ بهش قول دادم ."مرد نزدیک به آتش گفت : "عاقل باش . این همه مردها با زن ها خوابیدنُ کلی بچه زاییدن .همین نجار که با مادرت خوابید . مادرت چیکار کرد؟ اون دختره هم همین کارو میکنه . اون نجار ابله تو رو به دنیا آورد و به تخمـش هم نبود . گوش کن . عاقل باش ." چاق ترسیده بود . مست را بیدار کرد . چاق هل شد و گفت : این چیه؟ . مست صحنه ی هم آغوشی دو مرد را از پشت کاناپه نمی دید . گفت: هیزم . چاق تا صبح کابوس دیده بود . مست ، هنوز خواب بود . چاق از کلبه زد بیرون . تو فکر بیوه بود . راه را گم کرده بود . گشنه بود . چاق فقط درخت می دید . آفتاب پهن شده بود روی سرش و حالشُ بهم می زد . هوا خفه بود . داشت از گرمای هوا کم می شد که چاق به کارگاهی رسید . خپل و کودن داشتن آب جو می خوردن و کار می کردن . چاق رفت سراغ ظرف های نهار . پر بود . کودن گفت :" هی دیدی اون زنیکه رو ، شنیدم ترتیبش رو دادی" . کپل با افتخار گفت : "آه ... بیست سال پیش بود و اون واقعا تو دل برو اما حالا وَر اومده اما مهم نیست اگر بازم اینطرف ها پیداش شه ترتیبش رو میدم ، آخه میدونی من عاشقشم ." چاق غذا رو تف کرد . حالش بد شد . صدای ارّه روی الوار دل چاق را آشوب می کرد . توی هوایی که پر از گرد چوب بود نمیشد نفس کشید و فکر کرد . چاق جایی نداشت که بره . چاق خسته بود ، زد بیرون . یهو ایکرکواتی از پشت یه درخت داد زد :" هی چاقالو بیا اینجا ، امشب می برمت یه جای خوب . "چاق همراه با ایکرکواتی به سمت چادرهای سرخ می رفت . چاق تو دلش احساس سوزش می کرد . ایکرکواتی پرسید : از بیوه چه خبر؟ چاق چیزی نگفت . ایکرکواتی تشنه بود . چاق خسته بود . تو چادر ها پر از صدا بود و گرما . دخترک ها روی تبل ها می کوبیدند . برهنه بودند . ایکرکواتی می گفت امشب جشن دارند و کلی صورتش می خندید . همه چیز حرارت داشت ؛ از سایه های رنگی پشت چشمان دخترک ها تا نوع رقصیدنشان . چاق به شادی های آن ها حسرت برده بود . چاق رفته بود توی فکر که ایکرکواتی صداش کرد . مراسم شروع شده بود . چاق رویش را برگرداند و چیزی را که می دید هضم نمی کرد . دخترها به نوبت تکه چوب صیقل داده شده ای را دست به دست با ریتم آهنگ ، توی تنشان فرو می کردند و از ته دل می خندیدند . چاق باز هل شده بود . ایکرکواتی را صدا کرد . ایکرکواتی که قصد دل کندن نداشت به سختی رویش را به طرف چاق برگردانده بود و چاق که مات مانده بود گفت : این چیه؟ . ایکرکواتی صادقانه جواب داد : چوب . چاق خسته از سر و صدای دخترک ها که با خستگی میانه ی خوبی نداشتند بیدار شد . چاق ایکرکواتی را با دخترها و نور قرمز چادر تنها گذاشته بود . قصد داشت فکر کند . راه را گم کرده بود . هیچکس به جز ایگوانا نمی دانست چاق به کدام طرف می رود . چاق دور شده بود حتی دورتر از برد خبرچینی شیطان و به نزدیکی زباله دان ها رسیده بود . ایگوانا داشت توی آشغال ها دنبال چیزی می گشت که چاق را دید . چاق گفت : من چاقم . ایگوانا گفت : ولی تو ... چاق گفت : تو منو میشناسی؟ . ایگوانا گفت : تنهای چاقی که می شناختم عاشق بود . چاق گفت : منم عاشقم . ایگوانا گفت : عاشق کی؟ ... چاق پایش را روی یک تکّه کاغذ باران خورده گذاشت . ایگوانا گفت :" اینو ببین پسر! . عجب چیزیه . تو سواد داری؟ " . چاق سواد داشت . نوشته های روی کاغد را خواند . ایگوانا پرسید چی بود؟ چاق گفت : " یه نامه بود . نامه ی یه مرد خیانت کار برای زنش . شکمِ زن بالا اومده . مرده نوشته براش مقدور نیست خرجی بده ." ایگوانا پرسید : تو عاشقی؟ . چاق گفت : گفتم که عاشقم . ایگوانا گفت : عاشق کی برادر؟ و چاق احساس ضعف کرد . گشنه اش بود ؛ آنقدر که دیگر یادش رفته بود عاشق کیست . سرش گیج می رفت و دلش بهم می خورد . ایگوانا مهربان بود . چاق بی جان را که خیس عرق بود برد تا اولین خم جاده . تند می رفت و باد رو صورت چاق اجازه ی نفس کشیدن را از او می گرفت . چاق دیگر دلش آشوب نبود . ایگوانا چاق را روی زمین گذاشت . چاق پرسید : کاج کو ؟. ایگوانا گفت : می خوای جیگر کباب کنم؟ اینجا زغال پیدا میشه ؟. چاق از کنار تنه ها ی بریده شده ی دو درخت رد شد و به در لونه رسید . تو لونه ملکه دیگر عصبانی نبود . با ملکه رفت توی اتاق . ملکه دست اش را روی شانه چاق که دیگر چاق نبود گذاشت . ملکه تن چاق را بو کشید . ملکه لب هاشُ روی لب های مورچه ای گذاشت که دیگر عاشق نبود ؛ چاق نبود .

 


  • مو زنگزده  - سوال دارم نويسنده
    بهانت واسه نوشتن چيه؟
  • علی
    باحال بود.آفرین
  • مقداد  - خوب بود
    خیلی قشنگ بود به کارت ادامه بده
نوشتن نظر
Your Contact Details:
نظر: