| داستان - داستان کوتاه |
از مجموعه «هيچ چيز برای هيچ چيز»
زن آرام وارد خانه شد، چراغ را روشن نکرد. کنار مرد دراز کشيد، مرد بيدار شد، پرسيد: ساعت چنده؟ زن گفت: دو. پرسید: چطور گذشت؟ زن گفت: ای، بد نبود. مرد بايد به توالت میرفت. تا قبل از ساعت ۱۲ که بخوابد، سه شيشه آبجو نوشيده بود. به ساعت مچيش نگاه کرد. ساعت سه بود. وقتی به اتاق برگشت، گفت: ساعت سهِ . زن گفت: اِ، و خواست که بغل او دراز بکشد. مرد پشتش را به او کرد، گفت: بعد از دو که همه جا تعطيل بوده. زن گفت: همراه يکی تا خانه قدم زدم. مرد شکل استالين شد.
زن اضافه کرد: البته نه کاملا تا خانه. مرد گفت: ديگه بيش از اين نمیخوام. زن گفت: من که با او نخوابيدم. مرد تکرار کرد: ديگه بيش از اين نمیخوام. زن گفت: به اين سادگیها هم نيست که آدم يکراست بياد خانه. مرد گفت: نه، مسلمه. زن گفت: يکی بود که میگفت دوست داره با من بخوابه ولی من بهش گفتم که شوهر دارم، او هم رفت پی کارش. مرد گفت: جدی اينطور گفتی؟ خيلی جرات داری. زن گفت: تو هيچ علاقهای به من نداری. مرد گفت: حالا ديگه بگذار بخوابم. زن گفت: من هر کاری بکنم ايراد داره! مرد حرفی نزد. زن ادامه داد: من که کار بدی نکردم. مرد گفت: نه، ابدا! زن گفت: او خيلی خوش برخورد بود! مرد گفت: مسلمه، آنهم يک ساعت! زن گفت: تو فقط حسادتت ميشه! مرد گفت: فقط؟ زن گفت: تو حتی جرات نمیکنی بپرسی که اصلا مرا بوسيد يا نه! مرد گفت: نه، و يا اينکه تو او را بوسيدی! زن گفت: چيز مهمی نيست که. مرد گفت: مسلمه، اين چيزها هيچ اهميت نداره. چه اهميتی میتونه داشته باشه، معلومه که اهميت نداره، تنها چيزی که اهميت داره اينه که... زن گفت: چيه؟ مرد گفت: يادم نمياد چی بود.
| < قبلی | بعدی > |
|---|