| نقد - بررسی |

مثلا وسط كاخ تنهايی خود، خودت نشسته باشی ، گوش داشته به احباب و دوستان . مثلا . مثلا ديگر صدای آنها را نشنيده باشی و در فكر فرو رفته و يكی از تو پرسيده باشد : افندی تو را چه می شود؟ چرا این همه در افکار و ... و تو برخاسته باشی ، بی آنكه حرفی زده باشی رفته باشی آن طرف درختان تبريزی و صنوبر و يك دفعه آهويی ، آهويی يا بلدرچينی آنجا ديده باشی كه هرگز از اين نزديكی آن را نديده بوده بودی. تا دست به سوی آهو كشانده باشی تو خود برگشته باشی و آهو شده باشی و در صحرا همه ديده باشند دو آهو دو تنها دو ... شعرهای زيبا كرباسی اين كار را می كند در تنهايی من كه در آن نشسته ام و سخنان احباب را نمی شنوم .
باور نمی كنيد اين شعر را بخوانيد و ببينيد خودتان را كجای طرف درختان تبريزی و صنوبرها پيدا می كنيد .. نديده ايد شايد از جايی مثلا داخل خالی جعبهی گيتار يا دايره ای كه از آن صدای موسيقی بيايد. من از نوعی موسیقی حرف می زنم که از توو بیاید یواش و مرتعش بیرون. از توویِ تو. خنک و مرتعش و این طوری .نديده ايد اما صدايش را شنيده ايد. در كلاژ دو ما ديگر صورت و سيمای شاعر را نمی بنيم . حتی لبها و لب خوانی هايش را هم نمی بينيم . شاعر چکه چکه در شعرش ریخته است . شعر از شاعرش مهیب تر و وسیع تر و عمیق تر و هر چه بیشتر تویش بریزی ترها را بیشتر می بینی ش در تووی خودت که تو هم را می ریزاند توویش .حالا توو و درون شاعر مثل دهان های مثل لاله های زرد و سرخ و سیاه یواش می اآیند و می پیچیند تا تو را بشنوانند چیزی را که. چه چیزی را که. این ربط به گوش تو و هوشِ آن صدا در آن ، آن دارد و درون شاعر كه زيباست . جميل است و يحب الجمال . ما بر می گردیم می گوییم شاعر و اسم دیگری نمی توانیم می ترسیم بگوییم مگر نه ؟ از اسرار حروف این شهر است این طوری گفتن و به زبان نیاوردنِ این گفتن. بيرون از شاعر نه صورت وجود دارد و نه من و هم عصران من كه صورتمان شبيه شماست . و خود ما در بيرونمان شاعر را مثله مثله می كنيم و ناخن هايش را بيرون می كشيم . انگار شاعر به گذشته افكنی خودش می پردازد . جايی در تاريكی و در نور ضعيف هلن ! این زن را اینجا می بينيم در! این آتش . عين القضات را می بينيم كه شمع آجين شده است و بابك ، كه خونش را به صورتش می مالد تا زرد را سرخ كند و اعجاج متعجبِ حروف! . شعر عجب شوری دارد و اين يكی از ويژگی های ادبيات مكتب تبريز است كه شور داشته باشد و تهور . اين شعر آنقدر خطرناك است كه با خوانده شدن ، شاعرِ آن با دستان خواننده اش گرفته می شود و صورتش پوشانده می شود و راهی می شود به سوی مردن و شاعر در آن مردن آسمانی پيدا می كند برای تكثير شدن و شعر شروع می شود با پر شدن از صداهای گوناگون : خنده و نوحه و طعن و لعن و شادی و مويه و بيت و غزل و تصوير. نكند شمس همان آينه ای بوده باشد كه به هزار تكه شكسته باشد و يكی تكه اش افتاده باشد در زبان شاعر اين شعر در هنگام سرودن اين شعر . ترانسفورميشن در اين شعر بسيار قوی ست، وقتی كه شاعر درونش را، دلش را پرتاب می كند به سوی آينه ای كه حافظه ای بس شگفت دارد، نفس كشيدن درونی، بيرونی می شود و شور آن شمس مونث ، رنگی می شود و باريدن باران كه در درون شعر می بارد و می بارد و دُردانه می شود. در ساخت اين شعر زمان زدايی عجيبی رخ داده است وقتی كه آدمی خم می شود از نزديك نگاه می كند يك دفعه شاخ در می آورد و لبخند می زند به نوری كه بالای سر شاعر می درخشد. شاعری كه سرش هم شبيه زيبا كرباسی ست و هم شبيه مهستی گنجوی! و زبان اين زبان پر تب و تابی كه در اين شعر علاوه بر خاصيت زبان ، خاصيت تصوير و موسيقی و حتی زمان پيدا می كند . بله ، اين زبان آدم را می گيرد و می اندازد و به ديگر باشيدن و ديگر شدن . حالا كه من اين شعر را می خوانم نمی بينم كه درآينه كسی تبديل می شود به ..
حالا
انگشتانی که از ماه بیرون کشیده
با ناخن های رنگی نُه ماهگی ام را از گریه بلند می کند
به همین سادگی پستانم را در دهان کودکی ام می گذارم تا مادرم بزرگ شود
زیبا کرباسی بهار 2001
زمان با پلک هایم بال بال کبوتر می زند
مثل نامی که بر زبانم چه تند!
… زمان با پلک های بسته از من و شعرم می گذرد
زیبا کرباسی بهار 2000
2
همیشه در چهره ی من دنبال ِکسی گشته اید که من نبوده ام
نبوده ای را کُشته اید من نیستم! نبوده ام!
از پشت که نگاهتان می کرد م بیشتر شبیه ِشما بودید
شانه ام کمی می لرزد تا نبینید!
زیر سنگ هم که لرزیده بود م نلرزیده بود م
حتّی وقتی ناخن هایم را می کشید ید من اینجا برناخن هایم فقط سرخ می کشید م
موهایم را که از تَه تراشیده بودید می بافتم تا سَحر موج بردارد مثل نسیم بوَزد دورتا دورم تا کمر
چشمهایم را که بسته بودید و هُلم می دادید به سوی ِ سوی ِچوبه ی دار!
من اینجا با پای خود م را ه می افتاد م می رفتم پای میز ِقمار
دار و ندارم را می باختم وبرمی گشتم تُف می کرد م در آینه ی تمام قدّ و در چهره ام دنبال کسی می گشتم که نیست! نبود دیگر!
آینه ی اتاق ِمن حافظه ی غریبی دارد!
دلم را که همیشه درد می کند می کَنم پرت می کنم در آینه ای که زخم های بسته و بی مرهم دارد
عجب صنوبری!
این صنوبر در این آینه ی قدّی چگونه نفس می کشد؟
دانه ی بارانی که دُردانه شد می داند
حالِ این واژه را که از دهان ِشعر افتاد
| < قبلی | بعدی > |
|---|
