نقد - بررسی

«بحران رهبري ادبي» از جمله موضوعاتي است كه بعد از انقلاب به شكل‌هاي مختلف از سوي دكتر رضا براهني در فضاي ادبي ايران مطرح شد.اين موضوع با خود مسائل زيادي را پيش كشيد؛ضرورت توجه دوباره به تاريخ ادبيات معاصر،توجه به اولويت هاي ادبي،كنكاش در مسئله زبان در توليد آثار ادبي،تقابل شعر و داستان و همچنين ارتباط بطئي ادبيات و اجتماع از جمله اين مسائل بوده و هستند.متاسفانه مسئله بحران رهبري ادبي از همان ابتداي طرح شدنش در جامعه ادبي ايران،به شكل صحيحي فهم نشد و بسياري از شاعران،نويسندگان و منتقدان كشور با وجود گذشت بيش از30سال از طرح آن هنوز هم فكر مي‌كنند موضوعي كه دكتر براهني تحت عنوان«رهبري ادبي»مطرح كرده است ناظر به شخص يا آدم‌هاي سرشناس ادبيات ايران است،حتي عده‌اي اين مسئله را فقط و فقط به «بحران مخاطب» تقليل داده و سعي دارند آن را به موضوعي شخصي بدل كنند در حالي‌كه دكتر براهني در بيان مسئله بحران،نگاهي عميق‌تر و جدي‌تر از اينگونه تصورات دارد.

بررسي نظريات دكتر براهني درباره بحران رهبري در ادبيات،موضوعي است كه دستمايه نوشتن اين مقاله قرار گرفته است و طي آن ضمن بيان آراء اين منتقد و استاد دانشگاه تورنتو، نشان داده خواهد شد كه بحران رهبري ادبي در نوشته هاي ايشان شامل چه مسائل و مواردي مي‌شود.

كليدواژه:بحران رهبري ادبي،شعر سنتي،شعر مدرن،داستان،شعر،مشروطه،انقلاب اسلامي،ناموزوني تاريخ،زبان

 

 ***

 سخن گفتن درباره«بحران رهبري ادبي» در ايران به دو دليل كار دشواري است؛اول به اين دليل كه مطرح كننده آن،دكتر براهني بوده و نام اين استاد دانشگاه و منتقد ادبي در ادبيات ايران همواره با حب و بغض‌هاي غيرعلمي همراه است.طرفدارانش هيچ‌گاه به دنبال تحليل منطقي آثار و آراي او نبوده‌اند و بسياري از آنان کورکورانه سنگ او و همچنين پيروي از نظرياتش را به سينه ‌زده ومي‌زنند و مخالفانش نيز در بيشتر اوقات بدون مطالعه آثار اصلي اين منتقد ادبي به تخطئه افكارش پرداخته‌ و مي‌پردازند.به همين دليل هم هست كه به قول خود براهني؛توضيح دادن او كاري سخت و دشوار است. او به اين مسئله در مقدمه رساله «چرا من ديگر شاعر نيمايي نيستم؟» آنجا كه دارد انديشه‌هاي شاملو و نيما را توضيح مي‌دهد،‌تلويحا اشاره‌كرده و مي‌گويد: «توضيح دادن من، دقت، صرف وقت،‌تحقيق و تفكر مي‌خواهد و شرايط انديشه در ايران مغرضانه‌تر و كاناليزه‌تر از آن است كه كسي به جد جرئت توضيح دادن تفكر جدي را داشته باشد.»(براهني،1388: ص 125)

دليل دوم اين است كه آنچه براهني از طرح مسئله بحران،مراد كرده گاه بسيار عام و گسترده است و يافتن مصداقي براي آن كاري دشوار به نظر مي رسد.با اين وجود او در توضيح و تبيين اين مسئله مدام به مصاديقي متنوع كه مدنظر خود اوست ارجاع مي‌دهد‌،به نحوي كه مي‌توان گفت «بحران رهبري ادبي» را تبديل به يكي از كليدواژه‌هاي اصلي شناخت انديشه خود مي‌كند:«من از طرق مختلف،موضوع بحران را در طول دهه گذشته (منظورش دهه60است) به يكي از مسائل اساسي فرهنگ انتقادي معاصر تبديل كردم.» (براهني،1375: ص12)

اما اين بحراني كه براهني مي‌گويد چيست؟ او مشخصه‌هاي زيادي براي آن بيان مي‌كند و به طور روشن آن را بحراني فرهنگي – اجتماعي مي‌داند(براهني،1374:ص168) در ضمن اينكه تجلي بحران را در شخص يا اشخاص خاصي جستجو نمي‌كند،چون به گمان اواين كار باعث تقليل مفهوم بحران مي‌شود‌: «چنين چيز مجردي هرگز در تفكر ما نگنجيده است.بحران رهبري،در اولويت خود مقولات و پديده‌هاي ادبي نهفته است حالا اگر در زماني اين اولويت تجسم خود را در وجود شخصيتي ويا شخصيت‌هايي پيدا كرد،يا بدان اهميت ثانوي قائل مي‌شويم و يا آن را هم مي‌بريم در بطن همان مقولات و پديده‌ها و همه را يك‌جا بررسي مي‌كنيم.» (براهني،1384:ص6)

در ادامه به اين مسئله مي‌پردازيم.

بحران آري، اغتشاش نه

براهني هيچ گاه بحران را به معناي آشوب يا اغتشاش نمي‌گيرد.به عقيده او ادبيات جدي،‌ادبيات بحران‌زده است و به وسيله همين تلقي هم هست كه ادبياتي كه خودش را جدي گرفته باشد پديد مي‌آيد:«ادبياتي كه شك و ترديد كند در تمامي نواميس هستي، ادبيات جدي و بحران زده است.»(براهني،1375:ص50)

به اعتقاد او جستجو كردن ريشه‌هاي بحران در وجود اشخاص و حتي دولت و ملت بسيار ساده‌انديشي است و تاكيد مي‌كند كه به هيچ وجه قائل به چنين تميزها و تفكيك‌هايي نيست،چرا كه اين تقسيم‌بندي‌ها بيشتر به جدول كلمات متقاطع مي‌ماند.اين نكته هم قابل توجه است؛او معتقد است كه اين بحران را يك نفر به وجود نياورده است،بنابراين هيچ كس هم نمي‌تواند به تنهايي مدعي حل آن باشد:«بحران رهبري ادبي با خود پديده‌ها سروكار دارد،با خود تاريخ ادبي سروكار دارد،با انواع و اجناس ادبي و اولويت هاي ادبي سروكار دارد» (همان) با اين وجود،او تا جايي پيش مي رود كه وجود بحران را براي ادبيات، نوعي ضرورت دانسته و آن را تعيين كننده نهايي ماهيت آثار ادبي معرفي مي‌كند: «بحران رهبري ادبي به ويژه در جوامعي كه از بستر تاريخي كنده مي‌شوند و ناگهان يا جسته جسته در بستري ديگر مي افتند يا بستري را از هيچ،آينده آن تاريخ مي كنند، تعيين كننده نهايي ماهيت آثار است.»(همان)

به همين دليل در نوشته‌هاي براهني مدام مسئله بحران توضيح داده مي‌شود تا مرزبندي آن با آشوب و اغتشاش مشخص شود: «اغتشاش، زاييده كوشش‌‌هاي آدم‌هاي بي‌استعداد و كم‌استعداد ولي جاه‌طلبي است كه از شرايط ناموزون مي‌خواهند به سود خود استفاده كنند و خود را داخل جريان‌هاي جدي فرهنگي جامعه بكنند و در حل بحران رهبري ادبي جامعه نقش بازي كنند.» (براهني،1380:ص 1872)

براهني،دكتر فرامرز سليماني را كه در دهه60 به اصطلاح نماينده موج سوم در ادبيات ايران شده بود، بخشي از اين  اغتشاش مي‌داند.او براي اينكه برخي را نماينده اغتشاش معرفي كند،دلايلي دارد،به همان نحو كه براي نماينده‌هاي بحران هم دلايلي ذكر مي‌كند:«بخشي از بحران رهبري شعري ما ناشي از اين مي‌شود كه يك نفر گذشته زبان را نمي‌شناسد،‌ساختار هجايي زبان را نمي‌شناسد، مفاهيم جاري و ساري عصر ما را در شعر نمي‌شناسد و تنها از دو صفحه‌اي كه در يك مجله در اختيارش گذارند استفاده مي‌كند و خود را داوطلبانه، به مقام رهبري شعر مي‌رساند و با استفاده از خلاء، با استفاده از فرق متشكل و غيرمتشكل مطبوعاتي و با رفتارهاي ديپلماتيك، مي‌خواهد مشكل ادبي يك زمانه را رهبري و حل كند. چنين شخصي عامل اغتشاش ادبي است. هر كه مي‌خواهد باشد. نماينده بحران و يا نماينده بحران رهبري شعري نيست. بلكه دقيقا نماينده اعتشاش است. گاهي بعضي از شعرهاي اين نماينده اغتشاش را مي‌توان كتاب كتاب در يك روز نوشت.» (همان: ص 1775)

بحران و مسئله ناموزوني تاريخي

براهني در كتاب«گزارش به نسل بي سن فردا» يكي از مشخصات اصلي فرهنگ ايران را ناموزوني اين فرهنگ مي‌داند و در اين‌باره مي‌نويسد:«فرهنگ ما فرهنگي نيست كه فرض كنيد از يك جايي شروع مي‌شود و به يك جاي ديگر مي‌رسد و در تمام مدت با يك نوع به اصطلاح ثبات كامل و استمرار كامل حركت مي‌كند. فرهنگ ما متاثر از فرهنگ‌هاي جهان است و اين تاثير گرفتن... فرهنگ ما را از بستر اصلي خودش كه بستر سنتي مطلق‌پرست گذشته بوده، جاكن كرده و سوق داده به طرف فرهنگ‌هاي جهاني»(براهني،1374:ص120)

او در جايي ديگر در پاسخ به سوالي مبني بر تعريف و بررسي مسئله بحران،وقوف به اين مسئله را به معني وقوف به ناموزوني رشد مي‌داند(براهني،1380:ص‌1869‌) و به همين دليل،مدام مسئله بحران را با ناموزوني مرتبط مي‌كند و عموما نام آن را «ناموزوني تاريخي» مي گذارد.

به اعتقاد اين منتقد ادبي،ناموزوني تاريخي وقتي ايجاد مي‌شود كه ملتي درحركت خود در طول تاريخ، مقاطع بحراني خاصي پيدا مي‌كند كه حركتش در طول، تبديل به حركتي در عمق مي‌شود. به گفته او وقتي كه ملت به اين مقطع بحراني مي‌رسد، ناموزوني ارزش‌ها را در برابر خود مي‌يابد:«ارزش‌هاي قبلي با ارزش‌هاي آرماني، در اين مقاطع به ستيز برمي‌خيزند... تناقض‌هاي يك عصر موقعي شديد به رخ كشيده مي‌شوند كه بي‌ارزشي‌هاي گذشته، شديدا با ارزش‌هاي آرماني اصطكاك پيدا كنند.»(براهني،1373، ص6/145) به همين دليل او عصر ما را عصري معرفي مي‌كند كه بر آن ناموزوني كامل حاكم است و از همين رهگذر پرسشي مهم را پيش روي مخاطب قرار مي‌دهد:«ما در زمان‌هاي مختلف زندگي مي‌كنيم، آن هم در عصر خودمان و اين اصل و اساس تعريف ناموزوني است. به همين دليل، من كه بودم و كه هستم در اين عصر ناموزون يا مطرح نيست و يا در ارائه صورت مسئله، اولويت ندارد، مسئله اصلي اين است:‌من د‌رحال شدن چه چيزي هستم؟»(براهني،1374:ص 9‌10)

مسئله‌ي مهم اينجاست كه براهني اين تاريخ ناموزون را در تقابل با تاريخ غرب و رشد موزون آن‌ مطرح مي‌كند. او در مقاله‌‌ي معروف خود «نظريه زبانيت در شعر» (بخشي از يک مقاله در سال 97 ميلادي)درباره رشد نامتوازن تاريخ يكصدساله اخير ايران در ارتباط با تاريخ متوازن غرب مي‌نويسد: «ما به ناچار از صد سال پيش، به طور مداوم در حال گفت و گوي دروني با غرب بوده‌ايم. مکتب‌هاي فکري، اجتماعي و هنري غرب، همه با هم و انگار غرق در يک معاصرت و هم‌زماني ناخواسته، با چهار نسل از روشنفکران و نويسندگان ما معاصر شده‌اند. به همين دليل در هفت ساله اول نويسندگي هدايت از 1307 تا 1314 شمسي هم قصه‌هاي رئاليستي مي‌بينيم، مثل «داش آکل»، و «زني که مردش را گم کرده بودم»، و هم قصه پست‌مدرن مي‌بينيم، مثل «سه قطره خون» و هم قصه مدرن ـ پست مدرن، مثل «بوف کور». ويژگي معاصرت با غرب در اين است که ما همه تاريخ ادبي دويست سال گذشته غرب را، بي آن که توالي مکتبي و ديدگاهي غرب را مو به مو اجرا کرده باشيم، در هفت سال عمر يک نويسنده با ترتيب و توالي ديگري، که از دور تصادفي و اتفاقي به نظر مي‌آيد تجربه کرده‌ايم. اول رئاليسم، بعد پست‌مدرنيسم، بعد مدرنيسم و پست‌مدرنيسم.»(براهني،1379:ص 15 و 16)

او در بررسي مصداقي وجوه ديگري از اين ناموزوني و تسلط آن بر ذهن شاعران،اخوان ثالث را مثال مي‌آورد كه بعد از سرودن آن‌همه شعر نيمايي درخشان به سمت غزل و قصيده روي ‌آورد.به عقيده‌ي او همين‌قدر كه يك نفر دو مشكل متناقض را در يك عصر به ‌كار بگيرد،‌با بحران سروكار پيدا كرده است و اين را با حضور چيزهايي كه زماني در مكاني ديگر با آن مكان و آن زمان موزون بودند ولي حالا در زمان و مكان ديگري با چيزهاي متعلق به اين زمان و مكان، ناموزون هستند،تحت عنوان مصداق بحران، بررسي مي‌كند.و از همين منظر هم هست كه در دستگاه تفكر او غزلسرايي نمود بحران و ناموزوني ادبي در ادبيات ايران تلقي مي‌شود،به اين دليل كه فرم غزل در گذشته براي مضامين قديمي موزون بوده است اما براي مضامين نو ناموزون است. براهني تناقض اين حرف را با پرخواننده بودن غزل اينگونه توجيه مي‌كند:«با وجود اينكه فرم غزل با مضامين نو ناموزون است چون سروكار ما با ناموزوني است.... خواننده دارد.»(براهني،1380: ص‌1870)

البته اين ديدگاه،مثال‌هاي نقض فراواني دارد.از آن جمله مي‌توان به رواج جرياني به نام «غزل پست مدرن» اشاره کرد که توانسته در سال‌هاي اخير در ايران فراگير شود و با استفاده مناسب از پتانسيل اوزان عروضي فارسي دست به نوآوري‌هاي قابل توجهي در قوالب کلاسيک ادبيات بزند و بسياري از مضامين نو دنياي معاصر را حتي بيشتر از شعر آزاد در خود منعکس کند.

ريشه هاي ناموزوني و بحران

براهني عموما آغاز ريشه‌هاي اصلي بحران رهبري ادبي را به دو انقلاب معاصر در ايران برمي‌گرداند.‌اولي انقلاب مشروطيت و دومي انقلاب اسلامي:«مشروطيت ما را درست به ميدان بحران‌زدگي پرتاب كرد.‌عناصر مكتوم و در حال كمون را از بطون تاريخ و جامعه بيرون كشيد و آفتابي كرد.‌اين تحول را ادبيات فارسي عميقا درك و دروني خود كرد.‌شعر نيما، نقد ستيزه‌جوي و تجددخواه تقي رفعت و بوف كور هدايت، تجلي آن بحران‌زدگي عميق ماست.(همان:ص1727)

او در مقاله اي كه در ادب‌نامه روزنامه شرق از او به چاپ رسيده است،اين مسئله را بيشتر توضيح مي‌دهد: «از زماني كه به جد از رهگذر انقلاب پرتناقض مشروطيت،نوعي همسايگي با فرهنگ غرب پيدا كرديم و در عرصه آزمون ان فرهنگ در حضور معلمان نخستين اين مجاورت ناگزير قرار گرفتيم و گفتمان جديد به نام غرب و تركيب آن با گفتمان  سنت ما در دستور كار آفرينندگان فرهنگي ما حضور پيدا كرد،ما در كشورمان...گام در حوزه‌اي گذاشتيم كه من ان حوزه را حوزه مرگ مي‌دانم» (براهني،1384:ص6)

براهني اين حوزه مرگ را اينگونه تبيين مي‌كند كه بعد از مشروطيت روايتي كلان به نام مرگ و مرگ انديشي وارد حوزه هاي گفتمان ادبي ايران شده و عموم شاعران و نويسندگان ما را با خود درگير كرده است. وقتي اين انديشه در ذهن و زبان نويسندگان،دروني شده و پيوسته در حال عميق تر شدن باشد،گسست از گذشته آغاز مي‌شود.‌مرگ ارزش‌هاي گذشته به همه چيز سرايت كرده،و همين جاست كه بحران،نشانه‌هاي خود را پديدار مي‌كند.ما در حوزه‌هاي معنايي با موضوعات تازه‌اي روبه رو مي‌شويم كه اگرچه همه مي‌گويند ره‌آورد آشنايي ما با غرب بوده ولي به هرحال باعث شده كه ارزش‌هاي معنايي در شعر جابه جا شوند.اين جابه جايي در حوزه شعر وقتي كه به ظهور نيما انجاميد و در داستان،رواياتي متفاوت‌تر از گذشته به وجود آورد اولويت‌هاي ادبي را نيز متزلزل كرد...در كنار شعر چيزي به نام داستان با حضور مشروطه قد علم كرد كه مي‌خواست جاي تاريخي شعر را در ذهن و زبان قوم ايراني بگيرد.نگرش ها تغيير كرده بود(جابه جايي ارزش‌ها و اولويت‌ها).اين آغاز راه بود.

به نظر مي‌رسد نگاه براهني به مسئله بحران را بتوان در اين چهار مورد خلاصه کرد:

1-بحران اولويت‌ها:

«سال‌ها پيشتر گفته بودم كه در مقوله رهبري ادبي،شعر از رهبري كنار رفته و به دليل دگرگوني تاريخي به رمان يا به طور كلي به شكل‌هاي روايي،رهبري ادبي ايران را برعهده گرفته اند» (براهني،1386:ص13)

اين گفته‌ چكيده‌ي همه‌ي آن چيزي است كه در ادامه‌ي اين بخش،تحت عنوان «بحران اولويت‌ها» مطرح مي‌شود.

البته ذکر اين نکته ضروري است که منظور براهني از رهبري در عنوان«بحران رهبري ادبي» بيشتر ناظر به همين در اولويت بودن شعر در طول تاريخ ما بوده که با مشروطه و بعد با انقلاب اسلامي اين اولويت جابه جا شده و به اصطلاح رهبري ادبي از دست شعر درآمده و به دست داستان افتاده است.شايد اگر او نام ديگري براي طرح اين مسئله انتخاب مي‌کرد تا اين حد دچار کج فهمي و مخالفت نمي‌شد.مثلا «بحران ادبيات» يا «بحران گفتمان ادبي» مي‌توانست جايگزين مناسبي براي اين مورد باشد.

به هرحال بحران اولويت،‌اصلي‌ترين موضوعي‌ست كه براهني در كنار موارد ديگر در مسئله‌ي «بحران رهبري ادبي» بر آن تاكيد مي‌ورزد. بالاتر اشاره شد كه انقلاب‌هاي ايران سرچشمه هاي اصلي بحران بوده‌اند.اگر انقلاب مشروطيت،نتيجه‌ي درخشاني به نام شعرآزاد را با خود به همراه داشت،انقلاب سال57 اما منشا روابط ديگري در ادبيات ما بود:«انقلاب اگرچه در پرداخت شعارهايش، مدام تكيه بر نظامات و تدابير شعري مي‌كرد، ولي از همان آغاز روشن بود كه شعر – رهبر همه‌ي شكل‌هاي ادبي هزار و دويست سال گذشته فارسي و ساير زبان‌هاي درون‌مرزي ايران- نخواهد توانست اين رهبري را براي خود حفظ كند.» (براهني،1380:‌ص 1755)

داستان به جاي شعر نشست.روايت در طول تاريخ ادبيات ما وجود داشت،«شاهنامه»ي فردوسي،‌«خمسه‌« نظامي، «مثنوي» مولوي و ساير آثار کهن در گذشته و «بوف کور»، «سنگ صبور» و چندين کتاب خوب ديگر در ادبيات معاصر،همه روايي بودند،اما وجه غالب نبودند.ناگهان توجه مردم عادي و قشر كتاب‌خوان به سمت روايت كشيده شد. تعداد رمان‌هايي كه چاپ شد،تعداد مجموعه داستان‌هايي كه منتشر گرديد،تجديد چاپ‌هاي مكرر داستان‌ها در مقايسه با مجموعه‌هاي شعري،استقبال گسترده ناشران از چاپ داستان همه و همه بيانگر اين است كه بستر اجتماعي ما براي اين جابه‌جايي آمده بوده ولي در طول سال‌هاي قبل از انقلاب شرايط انجام اين تعويض فرهنگي مهيا نبوده است.آماده شدن اين بستر براي جابه‌جايي جايگاه داستان با شعر،در واقع تجلي اصلي وجود بحران در رهبري ادبي ايران است.همان چيزي كه براهني در طول اين ساليان، هميشه بر آن تاكيد ورزيده است:«منظور من از رهبري در ادبيات‌،ژانرها و انواع‌ مختلف ادبي هستند كه دچار بحران رهبري شده‌اند.»

حركت توده‌هاي مردم، انگيزه‌هاي عميق آن‌ها و ايجاد ارتباط‌هاي جديد با يكديگر جابه‌جايي اقشار و طبقات، منقرض شدن سلطنت و ظهور روحانيت به عنوان سياست‌گذار جامعه،‌سقوط نوعي حكومت و پيدايش حكومت جديد، مجموعه‌هاي عظيم تظاهرات زندان‌ها،‌جنگ و برخورد جديد مردم ايران با جهان،‌و جهان با مردم ايران و بعدها شكست،‌سقوط و انهدام تشكل‌هاي سياسي روشنفكري پيش از انقلاب، در بعد از  انقلاب، همه و همه دلايل ،سياسي،فرهنگي و اجتماعي است كه براهني در كنار ساير عوامل اصلي و فرعي زنجير شده بر آن عوامل آن‌ها را سسب اين مي‌داند كه شعر،‌‌رهبري انقلاب ادبي را به نيروهاي ادبي ديگري واگذار كند.(براهني،1380:ص 1755)

او در گفتگويي،به طور مصداقي وارد اين حوزه مي‌شود و به پررنگ شدن روايت در بطن اجتماع و ژانرهاي ادبي اشاره كرده و مي‌گويد:«اهميت انقلاب، فقط اين نيست كه يك سيستم را از بين برده و سيستم ديگري را جانشين آن كرده است...مردم شروع مي‌كنند به ديدن روايت...فضا، فضاي روايت شده و در نتيجه مردم ايران به سوي خواندن تاريخ و رمان و ديدن فيلم کشيده شده‌اند و اولويت ادبي براي اولين بار از اولويت شاعرانه به طرف اولويت روايت حرکت کرده است. و طبيعي‌ست که از اين نظر، ما فکر کنيم که شعر، جايگاه دوم را ‌ در اولويت‌هاي ادبي ايران‌ پيدا کرده باشد») براهني، سپنج: 1388)

اما آيا اين جابه جايي به اين معني است كه شعر قدرت خود را از دست داده و طرفداران و علاقه‌مندان آن به سمت داستان گرايش پيدا كرده‌اند؟ نه.ظواهر امر كه چنين چيزي را نمي‌گويد.شعر ما در دو دهه‌ي اخير يكي از شاداب‌ترين دوران خود را گذرانده است.براهني هم چنين اعتقادي دارد.در همان گفتگو مي‌گويد:« جريان حرکت‌هاي اجتماعي ايران بر شعر هم بي‌تاثير نبوده و در اين دوره، تقسيم بندي جدي در شعر صورت گرفته است. دولت به طور کلي، طرفدار نوعي خاص از شعر است که بايد به آن شعر سنتي گفت. در طرف مقابل، شعري پا گرفته و يا به همان پا گرفتن و راه افتادن سابق، ادامه داده که شعر جديد و يا جديدتر از جديد است.»

گرايش بسياري از شعراي امروز به سوي مضامين گسترده،‌و شكل‌هاي طولاني از نوع شعر روايي بلند و منظومه، خود ناشي از نگراني دروني آن‌ها نسبت به سرنوشت شعر است.

2- بحران ارتجاع:

اين نام براي اين مورد به اين دليل انتخاب شده است كه مي‌خواهيم به دو نوع رويكرد كلي در شعر اشاره كنيم. اين دو رويكرد به عنوان دو كلان گفتمان بعد از مشروطه در ادبيات ما مدام در برابر هم قرار گرفته‌اند. يكي گفتماني است كه ما در اين سال‌ها آن را به عنوان رويكرد كلاسيك به شعر شناخته‌ايم و ديگري گفتماني كه رويكردي معاصر به شعر داشته است.‌براهني اولي را «دستگاه ارتجاع» و دومي را «تجدد ادبي» ناميده و از همان اولين روزهاي كارش با اين دو گفتمان درگير بوده است:«بخشي از بحران رهبري نقد ادبي مربوط مي‌شود به‌ نزاع بين كهنه و نو.... روي هم هنوز ناقدان متجدد عنايت جدي به شهر كهن ايران نكرده‌اند. شعر كهن در جايي كه بزرگ است، كهنه نيست، بلكه جديد است، و وظيفه‌ي روحيه‌هاي تجددطلب است كه شعر بزرگ كهن را از دست كهنه‌پرست‌ها نجات بدهند. اساس اين كهنه‌پرستي به لغت‌شناسي و بر اصول دستور زبان و فارسي و عروض و قافيه وبديع كهنه است.» (براهني،1380:،ص‌596)

مركز اشاعه‌ي ارتجاع ادبي هم در نگاه اين منتقد ادبي،در درجه اول دانشگاه‌هاي ماست و بعد ادبايي كه در مراكز رسمي و حكومتي،صاحب كتاب و صاحب تاليف‌اند،خط مميز هم به نظر براهني،توجه به جهان معاصر و مناسبات متنوع دنياي مدرن است.به عقيد او ما چاره‌اي جز معاصر بودن نداريم. دوران معاصر،درس اصلي ماست و درس گذشته بايد فرع بر درس معاصر باشد:«ارتجاع ادبي يعني اينكه شاعر، شكل گذشته را بپذيرد و به كار ببرد. از اين ديدگاه بهار به رغم آزادي‌خواهي‌اش، مرتجع است و نيما بي‌آنكه به صراحت آزادي خواسته باشد، معترض اجتماعي و تاريخي به معناي مطلق كلمه است به دليل اينكه از محتواي معاصر با شكل‌هاي معاصر فراتر رفته است.(براهني،1364:ص69)

ماجراي جدال‌هاي قلمي براهني با اين دستگاه ارتچاع در مجلات گوناگون دهه چهل (كه خود آن را دهه پرهيجان مي‌خواند) در ادبيات ايران،شهره خاص و عام است.او متوجه بحران شعر شده بود.بايد سره از ناسره جدا مي‌شد.شرط معاصر بودن،زبان معاصر داشتن است. اما در آن دوره،شاعران قصيده سرا و مثنوي سرا همه محافل و مجالس ادبي را قبضه كرده بودند. براهني اسم اين‌گونه افراد را «خارجي» گذاشته بود،چون آن‌ها خارج از زمان خود بودند.كساني بودندكه بدتر از تبعيد جسماني،دچار تبعيد ذهني شده‌اند.زبان آن ها زبان ادبيات معاصر نبود و اين بحران‌ساز بود:«اولين تماس من با بحران در همان سال‌هاي سي و هفت و سي هشت به بعد بود. دو جور كشش در آن دوره ي جديد وجود داشت.يكي كشش حاكم بر شعر به اصطلاح فصيح حميدي،توللي،نادرپور،مشيري و توابع آن‌ها...و ديگري شعر نيما... من درست در مقطع اين بحران دست به نوشتن نقد ادبي زدم.من نمي توانستم در كنار ارتجاع ادبي در شعر جديد باشم،تجدد را در نيما مي‌ديدم.» (براهني،1375:ص9/138)

دستگاه تفكر ارتجاع ادبي بايد دگرگون مي‌شد.وقتي دانشگاه طوطي مدرك به دست تحويل جامعه مي‌دهد و در هيچ كدام از محافل ادبي ما رابطه‌ي زنده وپويايي با سنت برقرار نمي‌شود،يك نفر بايد تعريف‌ها را تازه كند.نشان بدهد كه گفتگوي سنت با سنت بي‌فايده است.بايد با نگاه مدرن با سنت وارد گفتگو شد.بايد سنت را زنده كرد:«‌وظيفه من اين بود: نگارش نقد،هفته به هفته درباره ي شعر و تئوري شعر...هدف ارائه بحران و تمام ابعاد آن،ارائه‌ي راه‌هاي صحيح مقابله با آن،و چيره كردن جناح برحق متجدد ادبي بر جناح ديگر بود...قلم من در خدمت حل آن بحران بود (همان:ص140)

تاكيد براهني در تيين مصداق‌هاي اين بحران به طور مشخص به مسئله زبان برمي‌گردد.‌او چه در زمان جدال با ادباي دانشگاهي و چه در سال‌هاي بعد در جدال با هم‌نسلان خود بر روي نو شدن «زبان» تاكيد زيادي مي‌كند. باز هم اينجا بحران ارتجاع پيش مي‌آيد.پيشنهاد روشن او فراروي از همه‌ي پديده‌هاست:«وقايع و حوادثي كه در اين چندسال اتفاق افتاد،انقلاب و جنگ و بحران‌هاي روحي كه در گذشته نبود و امروز هست و اميدهايي كه امروز هست و ديروز نبود،اين همه نيازمند يك زبان تازه است. به نظر من نه زبان نيما،نه زبان شاملو و نه فروغ و اخوان قادر به بيان نيازهاي ما نيستند.از اين نظر من در همه ي اين زبان‌ها نوعي كهنگي مي‌بينم. البته مفهوم حرف من اين است كه در شرايط حاضر اين زبان‌ها كهنه هستند.شرايط تازه و بيان تازه مي‌طلبد.» (براهني،1380:ص596)

او طي گفتگويي در سال 64 ،خبر از گسستي مي‌دهد كه 10سال بعد به وقوع خواهد پيوست.مقدمات«چرا من شاعر نيمايي نيستم؟»در همان سال‌ها تهيه شده بود.در اوايل دهه هفتاد،باز هم شرايط تازه پيش آمده بود و بيان تازه مي‌طلبيد. بحران دوباره خود را به رخ مي‌‌كشد.اين بار گفتمان نيما با گفتمان جديد در مركز بحران هستند:«از آنجا كه نيما اوزان مركب را بلندتر نكرد، شعر فارسي در اين مورد به‌نوعي بن‌بست رسيده بود. ما از خودمان مي‌پرسيديم كه اگر مسئله‌اي از يك مصراع مركب شعر فارسي طولاني‌تر شد چه بايد كرد؟ حرفي كه من براي اولين‌بار مي‌گويم و درباره آن يادداشت‌هايي تهيه كرده‌ام اين است كه من از زبان‌هاي موجود در شعر فارسي خسته شده‌ام. احساس من اين است كه ديگر زمانه شعر گفتن به‌صورت نيمايي سرآمده است. اين‌ها ديگر مرا قانع نمي‌كند، شعر گفتن به‌صورت شاملو هم سرآمده است. شعر فارسي بايد جهت ديگر پيدا بكند.» (همان:ص595)

به نظر مي‌رسد در اين زمينه،بحران هميشه جريان خواهد داشت. همين حالا هم جريان دارد.دوره‌ها كوتاه‌تر شده است.سال‌ها طول كشيد كه دربرابر ادبيات كلاسيك ما ادبيات معاصر،ترديدي شكل شناختي و معنا شناختي ارائه دهد.اما در اين چند دهه،ترديدها مدام نو به نو شده و به بحران،دامن مي زنند:«بيرون آمدن از يك سيستم و رفتن درون سيستمي ديگر، جرئت مي‌خواهد مثل رفتن «پيكاسو» از «دوران آبي» به «كوبيسم» ...، مثل رفتن «ويرجينيا وولف» از رمان قرارددي به سوي رمان «جريان سيال ذهن،.... مثل عزيمت شاملو از شعر نيمايي به سوي شعر بي‌وزن، مثل عزيمت فروغ فرخزاد از چهارپاره به سوي «تولدي ديگر» و «ايمان...» عوض كردن سيستم، عوض كردن بينش است.»(براهني،1373:ص 6/35)

3- بحران ارجاع:

مسئله‌ي ارجاع و ارتباط آنچه در شعر اتفاق مي‌افتد با آنچه در بيرون(در زمان و مكان) اتفاق افتاده هميشه يك بحث داغ در نقد ادبي ما بوده و هست. به نظر مي رسداين بحث از همان روزي آغاز شد كه نيمايوشيج گفت:«شعر قديم ما سوبژکتيو است. يعني با باطن و حالات باطني سر و کار دارد...نمي خواهد چندان متوجه آن چيزهايي باشد که در خارج وجود دارد.»( نيمايوشيج، 1385:ص 88).ذهنيت و عينيت به عنوان مباحث انتقادي و زيرساختي وارد ادبيات ايراني شدند و با مسئله تعهد اجتماعي گره خوردند.فعلا به اين موضوع كه شرايط اجتماعي و نيازهاي عمومي ادبي باعث ايجاد و آغاز اين‌چنين بحث‌هايي شدند يا نه،كاري نداريم،اما مي‌دانيم كه اين رويكردها خيلي زود آنتي‌تيز خود را هم توليد كردند.در برابر شعر به اصطلاح متعهد و اجتماعي آن سال‌ها بلافاصله «موج نو»ي‌ها و بعد «حجم‌گرا»ها قد علم كردند.هرچقدر كه بنيان‌هاي معنايي شكل اول،ناظر به مسائل تاريخي و اجتماعي بود،دسته دوم از آن فرار مي‌كردند و مدام به خود برمي‌گشتند. براهني،بعدها شعر يدالله رويايي را شعريunreferential(غيرارجاعي)معرفي كرد. (براهني،1374:ص132) شعري كه تمام روابط و عناصر شعري آن در ارتباط كلمات با هم شكل مي‌گيرند نه در ارتباط با فلان موضع يا موضوع اجتماعي و تاريخي.وضوح اين بحران البته در سال‌هاي مياني دهه‌ي شصت آشكار شد.وقتي تنوع صداها بيشتر شد،شك در تعريف‌ها هم قوت گرفت. براهني در رساله «چرا من ديگر شاعر نيمايي نيست؟»‌به بررسي اين موضوع پرداخته و طي آن با نگاهي تحليلي،شعر شاملو‌ را نقد و بررسي كرده است:«بحراني که در شعر پيش آمد،‌اين بود که در شعر نو از نوع نيمايي، شاملويي يا فرخزادي، به‌رغم حضور بيان شعري، شعر موقعيتي را بيان مي‌کرد که بيش‌تر با معناي شعر سروکار داشت و گاهي معنا طوري واضح بود که انگار شاعر فقط آن معنا را به زباني مطلوب که عادتا زبان شعر ناميده مي‌شد و روي‌هم زبان زيبايي بود، بيان مي‌کرد. ولي شاعر به‌رغم اين‌که به‌نظر مي‌رسيد نمي‌داند شعر از کجا مي‌آيد،‌لااقل درباره احمد شاملو مي‌دانستيم که شعر از اجتماع مي‌آيد و به‌طرف اجتماع مي‌رود يا از عاشق مي‌آيد، به‌طرف جنون مي‌رود و از اين نظر فرق بين مفهوم اجتماعي و شعر اجتماعي، کلمات عاشقانه و شعر عاشقانه در اين بود که در شعر مربوط به اين قبيل مقولات، به‌رغم زيبايي زبان، زيبايي در خدمت بيان چيزهايي بود که همگان به آن مي‌انديشيدند.» (براهني،ايسنا:1385)

اينجاست كه براهني در تبيين مسئله بحران،يك آلترناتيو مسئله ساز را پيش مي‌كشد:«موضوعيت زبان در شعر‌«اگرچه توجه به زبان شعر و زبان نثر از اولين روزهاي فعاليت براهني در كانون توجه او بوده اما او در برابر بحران ارجاع،تمركزي ديگر بر روي آن دارد. «زبان»رشته ايست كه در طول دوران نقد نويسي و نظريه‌پردازي براهني،كارهاي او را با ظرافتي آشكار به يكديگر متصل مي‌كند.واكاوي رويكردهاي مختلف او در برخورد با زبان(در وجوه مختلف) در چهاردهه فعاليت ادبي‌اش،مي‌تواند ما را در تحليل انديشه‌هاي او به نتايج مناسبي برساند:«در شعر، زبان موضوعيت پيدا مي‌كند به عنوان موضوع اول، و اولويت با خود زبان مي‌شود، يعني در زبان نثر، زبان پس از ارائه معني،‌نقش خود را تمام يافته اعلام مي‌كند؛ در شعر زبان نقش اصلي را بازي مي‌كند، به همين دليل ارجاعات خارجي را به حداقل مي‌رساند ودر واقع «ارجاعي» به خود مي‌شود. (همان)

 او در جايي ديگر شايد تعبير ديگري از آن قول معروف به دست مي‌دهد كه زبان در شعر مانند رقص است و در نثر مانند قدم زدن،ظاهرا شعر شاملو به عنوان يكي از قله هاي شعري ما بستر مناسبي است تا او بحران ارجاع را در ارتباط با آن طرح‌ريزي كند:«وقتي شاملو مى‌گويد: در‌فرصت ميان ستاره‌ها/ شلنگ‌انداز رقص‏ مى‌كنم، ما زبان شلنگ‌اندازى و رقص‏ نمى‌بينيم. شاملو روايت آن را مى‌كند. خود آن زبان ديگرى مى‌طلبد. كسى كه شلنگ‌انداز رقص‏ مى‌كند، نمى‌تواند اين قدر درون دستور زبان فارسى اين كار را بكند. اين خود رقص‏ نيست. زبان رقص‏ نيست. شعر رقص‏،‌رقص‏ زبان است. اين يكى گزارش‏ رقص‏ است.(مقاله چگونه پاره‌اي از شعرهايم را سرودم)

اين است پيشنهاد روشن براهني: «بايد از همه‌ى اشباعات و احجام تصاوير صورى و عينى بگذريم.»(همان)  عينيتي در شعر وجود ندارد.همه چيز از دريچه ذهن نويسنده مي گذرد.در اين ميان ما با زباني سروكار داريم كه مدام خود را به رخ ما مي‌كشد. چه گفتن يا چگونه گفتن؟ :«"چه مي‌گويم" در شعر، به‌تنهايي مطرح نيست. شعر، مقاله نيست؛"چگونه آنچه را كه مي‌گويم مي‌گويم" مطرح است. شعر جديد نوعي نگرش است، و چكيده اين نگرش در تك‌تك كلمات شاعر تبلور مي‌يابد. وقتي كه شاعر جديد باشي، سراسر جهان، حتي هر چه در آن از عهد دقيانوس به اين ور قديمي بود، جديد مي‌شود.(براهني،1374:ص57)

او در جايي ديگر بر اين موضوع تاكيد كرده و مي‌نويسد:« در همه ي هنرهاي ادبي، بويژه شعر، "گفتن" بايد از آنچه توسط "گفتن" "گفته" مي‌شود، تفکيک ناپذير باشد،يعني شعري که به آساني قابل تجزيه به مفهوم و معنا و احساس در يک سو، و زبان و شگردهاي زباني از سوي ديگر باشد، از حوزه ي انتفاعي شعر خارج مي شود و به سوي چيزي که نهايتا غير شعر خواهد بود، متمايل مي شود، و حتي نهايتا از شعر به سوي غير شعر سير مي کند،( براهني،1387:ص18)

4- بحران تقليد:

«شعر فارسي بايد جهت ديگر پيدا بكند. شايد يكي از جهت‌هايي كه اين شعر در آينده پيدا خواهد كرد، شعر فروغ باشد. اما آن كارها هم‌ آن‌قدر مقلد پيدا كرده كه ديگر به‌نظر من خسته‌كننده شده است.»(براهني،1380: ص595)

وقتي قرار باشد شاعران فقط انديشه‌ي خود،تصاويري زيبا و عواطفي آشنا را نوشته و به تصوير بكشند،خيلي زود كارشان به تقليد مي رسد.يا اگر شاعران خوبي باشند و اين عناصر را به شكل مناسب در شعرشان به كار ببرند،كارشان مورد تقليد قرار مي‌گيرد.اما وقتي كيفيت زبان مورد تاكيد قرار بگيرد و چه چيز گفتن جاي خود را به چگونه گفتن بدهد،امكان تقليد به پايين‌ترين حد ممكن مي رسد.به اعتقاد براهني در مقاله «چگونه پاره‌اي از شعرهايم را سرودم» در شعر اتحادي وجود ندارد،هر كس بايد خاص خود شعر بگويد.رواج همين نظر هم بود كه به اعتقاد اين قلم در دهه ‌هفتاد باعث ايجاد صداهاي مختلف در مرحله توليد ادبي(اينجا شعر) شد و كسي الان شاملووار،فروغ وار،اخواني وار،براهني وارسپهري وار،رويايي وار،صالحي وار و... شعر نمي‌گويد. دوره تحول سبك‌ها كوتاه شده.هركسي امضاي خود را پاي اثرش مي‌گذارد.در حالي كه در گذشته اينطور نبود،خيلي راحت وساده كارهاي اين بزرگان،مورد تقليد قرار مي گرفت:«بعدها آن‌هايي که تبحر نيما، شاملو و فرخزاد را در ترکيب آن عواطف و انديشه‌ها با آن مفاهيم و احساسات نداشتند، بيان ساده‌ي آن مفاهيم و احساسات را شعر تلقي کردند. در اين حوزه‌ها، مقلدها و پيروهاي ساده‌انديش اين سه شاعر مهم و چند شاعر مهم ديگر، مثلا اخوان، آزاد، آتشي و رؤيايي، گمان کردند که اگر عقايد، مرام‌ها، احساس‌ها و انديشه‌ها را بيان کنند،‌ديگر همه چيز بيان شده و شعر گفته شده است. اين وضع، هم در حوزه‌ي شعر موزون پيش آمد و هم در حوزه‌ي شعر بي‌وزن.» (براهني، ايسنا:1385)

بحران و چندصدايي

«به گمان من, بحراني كه براهني از آن صحبت مي‌كند نويد بخش ظهور نقدي چند صدايي در ادبيات ايران‌ و در هم شكستن تقابل‌هاي دوگانه است. به نظر مي‌رسد كه ما به سمتِ نوعي كثرت گرايي نقد ادبي حركت مي‌كنيم.»( مخبر،1377 :ص37)

اگرچه اشاره نوشته بالا به کثرت‌گرايي،بيشتر ناظر به نقد ادبي است اما به روشني مشخص است که اين تمرکززدايي و چندصدايي بودن به همه شئونات ادبيات ما کشيده شده،داستان و رمان و در کنار آن‌ها تلاش‌هايي که در شعر در جهت چندفرمه شدن به وجود آمده نشان دهنده‌ي اين است که چندصدايي اگرچه نه در فرهنگ ما ولي در توليد آثار ادبي به وقوع پيوسته است،به خصوص در شعر...شکلي ميان اشکال اند و صوتي ميان اصوات:« باپيدايش چيزي مثل انقلاب اين هارموني دگرگوني شده است، ما نمي‌توانيم شعرهاي تك‌صدايي داشته باشيم. به همين دليل هم هست كه من در شعرهاي جديدم هارموني را به صورت «پوليفونيك» يا چند صدايي و «پوليمورفيك» يا چند شكلي ارائه مي‌دهم.»(براهني،1374:ص 67)

براهني نه تنها اين موضوع را چندصدايي در ادبيات ايران مي دادن بلکه آن را به نوعي از کثرت فرهنگي ربط داده و موضوع چندزبانه بودن را پيش مي‌کشد:«اين بحران، يعني انقلاب. انقلاب ادبي. و اين، چيزي‌ست كه من در اين بيست ساله اشاره كرده‌ام كه سر و كار ما با ادبيات چند صدايي و حتا چند زباني خواهد بود. به اين دليل كه همه شروع به نگارش خواهند كرد. تا حدودي هم اكنون مي‌بينيد كه در حال رفتن به سوي آزادي زبان‌هايي هستيم كه در خفقان مطلق نگه داشته شده بودند و اين زبان‌ها بعدا شروع خواهند كرد به بيان شدن. ديگر تنها زبان فارسي نخواهد بود، بلكه زبان كردي، زبان تركي، شايد زبان تركمن، ادبيات خاص خود را خواهند داشت و ايران، به عنوان كشوري كه از كثرت فرهنگي برخوردار است، مطرح خواهد شد؛ نه به عنوان كشور دارنده‌ي فرهنگ تك صدايي. بنابراين، اين بحران‌ها به نقطه‌ي تلاقي و اوج خود نرسيده‌اند كه ما فكر كنيم فردا اين بحران حل خواهد شد. اين بحران، ادامه دارد و به صورت دروني و بيروني فرهنگ ايران است.»

(براهني،سپنج:1388)

با اين وجود افرادي نيز هستند که بحران را جور ديگري مي‌بينند.‌دكتر فلكي يكي منتقدان اين مسئله است،او مي‌گويد:«نمي‌دانم چرا برخي از شاعران و منتقدان مايل به تشخيص بحران در شعر و ادبيات هستند، اما اين را مي‌دانم که در بسياري موارد اين تشخيص‌ها مصنوعي‌ست و با واقعيت فاصله دارد. زماني، به مثل، آقاي رضا براهني در جستجوي "بحران رهبري" در شعر فارسي بود؛ انگار شاعران اعضاي حزبي باشند که نياز به رهبر داشته باشند. انسان آزاد که نياز به قيم و رهبر ندارد. اين نوع نگرش هم برمي‌گردد به انديشه‌ي توتاليتر ِ مستتر در يک جامعه که خود را در شکل ادبي نيز نشان مي‌دهد و هم ارتباط مي‌يابد به نامنسجم انديشي ِ کساني که چنين چيزي را مطرح مي‌کنند. »( فلكي،وازنا:1386)

اين در حالي‌ست که سال‌ها پيش از اين و در شکل هاي مختلف،دکتر براهني به وضوح اعلام داشته بود که منظورش از رهبري در ادبيات‌، آدم‌ها نيستند؛ ژانرها وانواع‌ مختلف ادبي هستند كه دچار بحران رهبري شده‌اند. در اين نوشته و در قسمت هاي قبل نيز به اندازه کافي بر اين مسئله تاکيد شد.

نتيجه‌گيري:

به نظر مي‌رسد مسئله بحران در انديشه براهني مسئله‌اي ريشه‌اي و ماندگار است.چيزي نيست که حل شده و تمام بشود.ظاهرا توليد آثار ادبي در چندساله‌ي اخير نيز اين نظر را تاييد مي کند. موج تازه‌اي که در ادبيات دهه هشتاد به وجود آمده و خود را مغاير با پيشنهادهاي شعري دهه هفتاد تعريف مي‌کند در روبناهاي مسئله‌اي به نام بحران ادبي بايد مورد خوانش قرار گيرد.تلاش برخي از شاعران سرشناس كشور براي وارد کردن حوزه‌ي تازه اي از شعر در ابعادي از کلمه و رنگ و گرافيک بيانگر روشني از بحران در اولويت‌هاست. اينکه استفاده از روايت تا به اين حد در شعر ما زياد شده،اينکه شعر- داستان‌ها به عنوان فرمي تازه خود را به ما معرفي مي‌کنند،اينکه «غزل فرم و روايي» در غزل پست‌مدرن قد مي‌کشند همه و همه مويد وجود بحران در حوزه ادبيات ايراني است.شعر به روايت توجه زيادي کرده،مي‌خواهد دوباره جايگاه خود را به دست آورد،‌از آن طرف با رواج و فراگيري اينترنت و استفاده شاعران از فضاي مولتي مديايي،ما حالا با بحراني جدي تر روبه برو هستيم.رنگ،گرافيک و تصوير در کنار ساير عناصر شعر و داستان وارد حوزه ادبي ما شده اند.بايد فکري به حال اين مهمان‌هاي جديد بکنيم.بحران روي خط است.

 

 ***

 

منابع:

براهني،رضا،ادب نامه روزنامه شرق،بهمن1384

ــــــــ بحران رهبري نقد ادبي و رساله حافظ،نشر ويستار ، تهران،چ اول،1375

ــــــــ پيام به نشست ادبي بزرگداشت براهني در گيلان،نشريه شهروند،شماره 1200 ،1387  http://www.shahrvand.com/?p=2619

ــــــــ خطاب به پروانه ها و چرا من ديگر شاعر نيمايي نيستم؟ نشر مرکز،تهران،چ دوم،1388

ــــــــ رساله چگونه پاره‌اي از شعرهايم را سرودم

ــــــــ روياي بيدار، نشر قطره،تهران،چ اول،1373

ــــــــ روزنامه هم ميهن،1386

يوشيج،نيما،درباره هنر شعر و شاعري،گردآورنده:سيروس طاهباز ، نشر نگاه،تهران،چ اول،1385

براهني،رضا،طلا در مس،(در شعر و شاعري)ج 1و3 نشر زرياب،تهران،چ اول،1380

ــــــــ كيميا و خاك،(موخره اي بر فلسفه ي ادبيات)،نشرمرغ آمين،تهران،چ اول،1364

ــــــــ گزراش به نسل بي سن فردا،نشر مرکز،تهران،چ اول،1374

 ــــــــ مجله كارنامه،ش46و47 ويژه رضا براهني،1379

مخبر،عباس، نقد ادبي در ايران،مجله نگاه نو،ش37، تابستان1377

سپنج،وب‌سايت تخصصي،گفتگوي مهدي فلاحتي با دکتر رضا براهني(آخرين بازنگري اسفند1388)

http://www.3panj.org/article.aspx?id=593

ايسنا،وب سايت خبري،گفتگوي مريم کريمي با دکتر رضا براهني(آخرين بازنگري 8آبان1385) http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-768367&Lang=P 

وازنا،وب سايت تخصصي،گفتگوي حامد رحمتي با دکتر محمود فلكي.(آخرين بازنگري دي ماه 1386 ) http://www.vazna.com/article.aspx?id=2100

نوشتن نظر
Your Contact Details:
نظر: