نقد - بررسی
زمانی دریک جامعه ایدئولوژیک ادبیات به انزوایی اجباری دعوت می شود انگارکه دراین انزوا قرارنیست کسی سخنی غیرازسخن رسمی استبدادودیکتاتوری حاکم بزند... اما سالها بعد وبا فروپاشی این ایدئولوژی کماکان ادبیات به آن انزوا خومی کند ونمی تواند راه خود را بیابد ، مانند فردی زندانی که سالهای متمادی دریک زندان افتاده است وحالا بعد ازسالها حتی راه خانه خویش را هم نمی داند... انزوای ويسواوا شيمبورسكا انزوایی تاریخی بود که دامن تمامی اهالی فرهنگ جوامع استبدادی وایدئولوژیک را می گیرد ، انزوایی که هرنوع امید را درنوع خود می کشد وادبیات را به ورطه پوچی و بیهودگی درنگرش می کشاند... زمانی که به او اطلاع دادند برنده جایزه ادبی نوبل شده است شاید آنقدر خوشحال نشد که ازتنهایی خود خارج شود ودوباره درکشاکش مصاحبه ها وخبرهای مطبوعات قراربدهد . او ماحصل ادبیاتی ست که سوخته است ووتنهامجرم این سوختگی تاریخی ،حکومتهایی هستند که ایدئولوژی واستبدادسیاسی شان برتمامی عرصه های بشری سایه می افکند وبه راستی چه کسی می خواهد تاوان این ظلم تاریخی بربشر رابدهد.بشری که شعوروآگاهی مدرن را به یدک می کشید وبه مراتب رنجش ازبردگان عهد عتیق بیشتر بود ، چون او می دانست وبه ناچار به انزوا کشیده شد. ويسواوا شيمبورسكا شاعری پرشورنبود، او تمامی عناصر اطراف خویش را دربستری نهفته درپوچی وسکوت می جست . او شاعر سکوت بود، سکوتی که حتی فریادهایش را نیزدربرمی گرفت... چقدر سخت است با دهان بسته فریادبزنی ،یا حتی با دهان بازفریادبزنی که نوایش سکوت است .ماحصل سیر عمیق شاعری مانند شیمبورسکا درکلمات سکوت پوچی بود که اوتحملش می کرد.او مجبور به این پوچی وبیهودگی وانزوا نشده بود اما مانند کودکی که نهادش را درسرکوب بنا نهاده اند ، نهاد خویش را دراین سرکوب بارور کرده بودوازدل این رنج رنج بزرگتری را یافته بود که همان تشخص انزوا بود. او روزی درنامه ای به دوستی نوشته بود: " با مردم بودن تنها فایده اش ، تنها ترشدن است ، روزی فکر می کردم می توانم با افکارالقایی دیگران کسی را نجات دهم ، اما امروز می دانم که هیچکس کسی را نجات نمی دهد ، انگارقرارنیست ناجی درکارباشد. " شاید قصد داشته شور وحال جوانی خود را دردفاع ازآرمانهای غالب جنبش چپ انزمان به محاکمه بکشد . اما او این شجاعت را دارد تا ازشوروجوانی خود آیینه عبرت برای آینده بسازد ، اما مستبدان وزورگویان تاریخی هیچگاه این شجاعت را نداشتند وتنها جنایت کردند ودرتاریخ به نام ماندند، مرگ شیمبورسکامرگ سکوت بود ، سکوتی که دیگر عاشق آدمهای نبود که عاشقانه آدم بود .....درزیرچند اثرزیبای اورا که به تازگی ترجمه کرده ام می آورم .
1
شب اگر بود
خواب من به پنجره نمی رسید
باورندارم چشمانم را درون سبزه های گذاشته باشم
من که نمی بینم
حتما شب وپنجره با هم
به خواب چشمان من رفته اند
وچشمان من را به سبزه هایی سپرده اند
که هیچگاه ندیده ام .
2
یک روز خانه ام خراب شد
ومن زیرآوار
سنگریزه هایی را می دیدم که زیرپاهایم مرده بودند
من اما زیرآوار
بدون هیچ تشریفاتی
تدفین می شدم
وهمه برای خانه ام گریه می کردند
خانه ای که فروریخته بود روی موهایم
من فریادمی زدم
اما همه سنگ می ریختند روی خانه ام
نه فریادمن کارگر شد
نه سنگ ریزهایی که زیرپاهایم مرده بودند
تنها انگار
قراربود خانه ام خراب شود
ومن زیرآوارش دفن شوم
3
کسی بوی گل نمی دهد
نه دیوار
نه میز
نه صندلی
نه حتی روزنامه ای که امروز
عکس مرا رویش گذاشته اند
اما انگارخودم
بوی عطری آشنا می دهم
بوی عطر مرگ
من بوی عطر گل می دهم
گل مرگ.
نوشتن نظر
Your Contact Details:
نظر: