نقد - بررسی

توجه به آثار صادق هدایت مرا به کنوت هامسون علاقه مند کرد. گفتگو با "یوحنس یرداوکر" مترجم نروژی بوف کور، (نگاه کنید به مقاله "از میان تونل و آفتاب") که حدس می زند از وجود روح و تکنیک "رمان گرسنگی در "بوف کور، مرا واداشت به مطالعه در این راستا. این که هدایت با آثار و فکر کنوت هامسون آشنایی داشته، از لحاظ ادبی و سیاسی از او متاثر بوده و ترجمه فرانسه "گرسنگی" را خوانده موضوعی است در مقاله ای دیگر .
نوشتن این مقاله بسط ترجمه ای است از سال 1994 از "اوستین روتم" منتقد آثار کنوت هامسون!

 

Knut Hamsu

نزدیک به 60 سال از مرگ کنوت هامسون می گذرد و در این سالها بحث و نقد راجع به او و آثارش مرتبا ادامه داشته و دارد. این جانسختی را در کجا باید جستجو کرد؟

 

هامسون بزرگترین نویسنده عصر بود وقتی که جنگ دوم جهانی آغاز شد و آلمانها بخش بزرگی از اروپا، از جمله نروژ کشور نویسنده را هم اشغال کردند. بعد این بزرگترین، زیر پای ملت خود را خالی کرد و از آلمانها به دفاع برخاست. بدیهی است که این تفکری است که بر نقد او سایه می اندازد و تا وقتی که جنگ واقعیت زنده ای در حافظه جمعی ماست این نگاه تا نسلهای آینده ادامه خواهد داشت.

ولی آیا فقط خیانت است که به بحث او چنین شعله بلند و عمر کوتاهی می دهد؟ قطعا اینگونه نیست. می توان گفت که در آثار هامسون چیزی به شکل مغشوش کننده و مزاحمی نم

 ایانگر درگیریهایی است که بسیاری در جهان مدرن با آن سر و کار دارند. معمولا بر اقدام اولیه این مباحث خوش آمد گفته می شود ولی هم زمان دروازه دلتنگی های روزهای خوش گذشته را بازتر می کند. برخورد با هامسون به نوعی اعتراض روحی انسان به وجود امروزی خویش است.

واکنش همیشه بازتاب پیشرفت بوده و مانند سایه همراه آن است. هر چند جامعه ما پیچیده تر شده اما ما به بهایی که بابت این پیچیده گی پرداخت می کنیم متوجه می شویم. مخالفت با مدرنیته و جاذبه جهانی از دست رفته به هیچ عنوان در سالهایی که در پی است کمتر از گذشته نخواهد بود.

این جاذبه که از مدرنیته و زمانه جدید متاثر است، نیروی سرسختی است در پشت سر آثار هامسون. جاذبه گذشته و درگیریهای مابین آن و مدرنیته هامسون را به طرف گروه "بدها" روانه ساخت. بگونه ای که هامسون و آثار او یادآور خطراتی است که مدرنیته در دامن خود می پرورد.

این همان رغبتی است که جادبه ما را به سمت نقد " مشکل هامسون" می کشاند. این فقط مشکل او نیست. همانقدر هم مشکل و مسئله ماست. این صلیب تفکری است که نقد هامسون در همه جا بدان استوار است.

هامسون متعلق به گروهی از نویسنده گان است که طرحی مشکوک از جامعه مدرن ارایه می دهد. جامعه ای که از نیمه قرن نوزده خود را رسمیت میبخشد. هامسون متاثر از مدرنیته به فاصله گرفتن از آن می پردازد.

جوانی او بگونه ای است که شعار " مبارزه با مدرنیته" "بودلر" را می توان به او نسبت داد. مدرنیته هم کشتزار و هم محصول آثار اوست. او خود را در سیاست و ادبیات یک رادیکال معرفی می کند. در نظر او همین رادیکالیسم او را وادار ساخته مقابل مدرنیته موضع بگیرد. او هشدار می دهد که زندگی مدرن جدایی ساز و تجزیه گراست.

هامسون در مقاله ای به سال 1894 " آگوست استرین برگ" را یک " رادیکال مرتجع" معرفی می کند. این عنوان کاملا شایسته خود او نیز هست. از این هم بالاتر شاید بتوان هامسون را " مرتجع مدرن" نامید. هامسون از زاویه کسی که مدرنیته را خمیر مایه تفکر خود می کند، نویسنده مدرنی است. هم چنین پس از اینکه به نوشتن رمانهای رئالیستی روی می آورد خود را نویسنده ای مدرن تعریف می کند. او در مقام یک نویسنده واقعگرا از تجربیات حسی مدرنیته می نویسد.

پس از پنجاه سالگی هامسون نقش طرفدار مجازاتهای اجتماعی را به عهده می گیرد. در "ستایش مجازات "های او مخالفتی هم مرتبا حضور دارد. صدایی که می توان گفت حقانیت مجازاتهای صادره را در تصویری همساز زیر سئوال می برد. از همین روست که هامسون در آثار این دوره خود تلاش دارد که هم شیطان را لو دهد و هم وکالت آن را به عهده بگیرد.

همه چیز بر تضاد ناجور فردی خود هامسون دلالت دارد. در مقام نویسنده او در باره همین ناجوری نوشته و در اشکال طنزآمیز خود طعنه هایی عمیق را نمایان کرده است. ولی طنز و طعنه به تنهایی همه واقعیت نیست. همانگونه که نمی توان مجازات طلبی های او را نیز واقعی دانست. وقتی ستایش مجازاتهای او را در اسید طعنه های او شستشو دهیم هم عقیده و هم نظر را از دست می دهیم. اگر در برخورد با هامسون تنها به پیامهای او اکتفا کنیم باید آب گل آلوده ای را که پیش رو داریم دور بریزیم. هر دوی این شیوه ها برای شناختن هامسون نتیجه ای ندارند.

تضاد هامسون را می توانیم تضادی مابین "بی ریشه گی" و "دلتنگی بومی" بنامیم. تضاد "مهاجر" و "دهقان". این تضاد نزد هامسون مانند تضاد "کار و سرمایه" نزد مارکس بنیاد نگاه او را تشکیل می دهد. این موضوع قدرت تحرک و تصویر روحی در وجود هامسون است. در سیاست او جهان را از زاویه یک دهقان می نگرد و در ادبیات مهاجری است بی ریشه!

" ما مهاجران خائن روی زمینیم" از آخرین نوشته های اوست. شاعری که سرسختانه در پی غلبه بر روحیه نا آرامی و نارضایتی در خود است. درعین حال او می داند که همین روحیه است که او را وادار به نوشتن می کند. مدرنیته، خیانت و مورد دیگری که هامسون در گفتگو با "گابریل لانگفلت" آنرا" دیوانگی مقدس" نام می نهد. اینها عواملی است که او را پیش میبرد.

هامسون زندگی خود را کرد و کتابهای خود را نوشت. دلتنگی بازگشت به آرامش و هارمونی همیشه همراه او بود. و او هیچ وقت روی این آرامش را ندید. نه در ادبیاتش و نه در زندگیش نتوانست بدان دست یابد. حتی درنمایشنامه "محصول دشت" که خود آنرا شعری نامیده تقدیم به برزگران، بخشدار گیسلر بازتاب شخصیت خود اوست که از آرامش و رضایت بی بهره می ماند. مردی که راه درست را می شناسد ولی نمی تواند به آن عمل کند. مردی که دیدگاه و اعتقادی دهقانی دارد ولی به خیانت در می غلتد.

دهقان نمی تواند نقش بازی کند. او همینگونه است که می نماید. نویسنده بر عکس نقشهای زیادی را به عهده می گیرد. نقش دهقان نیز یکی از آنهاست. بازی کردن نقش از خصوصیات قوی هامسون جوان بود. نقش سخنرانی که نسل پیش از خود را به سختی سرزنش کرده در "گرسنگی" و " اسرار" هویداست. هامسون نقشهایی ارائه داده که نمایش تخیل قوی اوست. راجع به "قطعات سه گانه مهاجر خائن1" در توصیف "اگوست" می گوید: او چنین آدمی نبود که نشان می داد. هامسون این را می تواند در توصیف خود به کار ببرد.

شاید " ناریست" هم یکی از همین نقشهاست. آگاهانه یا ناآگاهانه! این عبارت برای تبرئه هامسون نیست. ما می توانیم به این هم بپردازیم که اصلا او با چه آگاهیی نقشهای خود را به عهده می گرفت وقتی که می دانیم در خصوصیات شخصی چگونه به قطب مخالف قوانین و عرفهای رایج روی می آورد.

شیوه ویژه هامسون را در شخصیت پردازیهای او می توانیم شناسایی کنیم. در اینجاست که به اشخاص تخیلی خود اجازه می دهد که یکی از نقشهای او را بازی کنند در حالی که خود با عنوان نویسنده دست آنها را رو می کند و حیله گریها و دغلکاریشان را جار می زند.

هامسون با خودش چگونه بود؟ آیا او در باره خود مبهمتر از شخصیتهایش قضاوت می کرد؟

توجه به زندگینامه و شرحهایی که بر هامسون نوشته شده ما را هیچ نتیجه ای نمی رساند. فقط آثار اوست که کمک می کند. در اینجاست که ما می توانیم کلیتی از پیچیده گیهای روانی و نیروی غریزیی که هامسون را ساخته باز بیابیم. اینجاست که تصویری حقیقی و کامل بدستمان می دهد. هامسونی که در آثار او هست هامسونی است زنده ماندگار و ما حضورش را مرتبا احساس می کنیم.

استینار هامسون در طنزی بسال 1994 با نام "نابغه بیفکر" به بررسی این مسئله می پردازد که عامل رغبت ما به شیوه نگاه هامسون چیست؟ او نتیجه می گیرد که ما هم مانند هامسون در حسرت گذشته بسر می بریم. حسرتی به سوی بدویت، طبیعت و زمین. جامعه پیش از سلطه مکانیک و پیش از تسلط سرمایه، او پیش بینی کرده که تا ما در راه دراز مرزشکنی برای پیشرفت، تکنیک، طبقه بندی، دمکراسی و همگونسازی به سر می بریم، آثار هامسون را مانند راهی امن برای سکوت اختیار می کنیم. وقتی که دستیابی به تقوی و عفت برایمان ساده نیست. در بخشی از زندگی فرهنگی ما حضور هامسون آب حیات تلقی می شود. می نوشیم و مست می شویم. به دال پیچ ( لابرینت ) روحی خودمان فرو می رویم و بر حماقت انسان پشت می کنیم. جوانی، عشق و "سعادت جاودانه سرزمین شمال" را درعین خشونت حاکم بر جهان به خودمان نوید می دهیم. برای لحظاتی ما مردمی شهر نشین، کارگر و یا کارمند نیستیم. ما برده گان جهان تکنولوژی نیستیم. ما شاهزاده ای طلاپوش و مرموز و غیر قابل دسترسیم. دور دستی ما را فرا می خواند. ما یک تنه مقابل همه ایستاده ایم. هامسون نه تنها به ما این شجاعت را می دهد که در پی واقعیت بخشیدن تخیلات رمانیتک خود باشیم، بلکه مخالفت و اعتراض ما را هم بر علیه زشتیها، ضعفها و فرسوده گیها بیدار می کند. به ویژه آن گونه که هامسون خود واژه "فرسودگی" را به کار می برد. که همه ما به خوبی از فرو افتادن بدان در عرصه تمدن وحشت داریم. هامسون هیجانی را که مابین عمق طبیعت و سطح تمدن وجود دارد تصویر کرده. جایی که ما همیشه مجبوریم برتری را برای سطح تمدن قائل شویم، ولی جهانی که هامسون نمایش داده راههایی دیگری پیش می کشد.

در این طنز من تصور می کنم که میخهای صلیب تفکر هامسون کشف شده است. علاوه بر این حتی حق به جانب اوست که گرایش ما را به هامسون نتیجه موضعگیری او در مقابل مدرنیسم می داند.

آثار هامسون به عنوان بازتابی از مدرنیسم مورد مطالعه است. آنچه او را به اندیشیدن وا داشته پرسشهایی حیاتی و بدوی است که در افق مدرنیته ظهور می کنند. مانند تجربه ای از فروپاشی، بی هویتی، عدم وجود معنایی ثابت و امثال آن. به عنوان نویسنده ای جوان اعلام می کند که خواستار یافتن جایگاه خود به عنوان شاعر در میان انسان مدرن است. این مورد هسته اصلی برنامه نویسنده گی او قرار می گیرد. در اواخر دوران حیات نویسنده گی اش سعی کرده از شعر و برنامه ای که در جوانی اعلام داشت دوری کند ولی باز با مشکل مدرنیته مواجه است. در این دوره واژه گان دیگری برمی گزیند: پیشرفت، زمان نو، روح زمانه و بخصوص خود واژه زمان!

تفاوت هامسون پیر با هامسون جوان در این است که این یک از فرم فاعلی اول شخص دوری می کند و ساخت اخلاقی را در روایت در نظر می گیرد. ما این موضوع را می توانیم به عنوان موضوعی تحولی در آثار هامسون دریابیم.

هامسون پیر نویسنده گی را به عنوان وسیله ای برای ارائه سمبلها مد نظر دارد. جایی که واقعیت ساخته تخیل که شعر بدان تکیه دارد را "دروغی گزینشی" می انگارد. مانند پدیده زمان که در مهاجران خائن ارائه داده.

سه عرصه موضوعی که زمینه ساخت پیله اصلی نویسنده گی هامسون قرار می گیرند را می توان عرصه وجودی، عرصه اجتماعی و عرصه گویایی نامید. این سه بازتاب تضاد میان سمیلهای او سین و شین هستند.

نوشتن نظر
Your Contact Details:
نظر: