| نقد - بررسی |
بصیرت سایه ها ) عنوان شعر بلندی است در کتابی به همین نام از شاعر نوآشنا (رضا صفریان)
درج کامل شعر به لحاظ بلندای زیاد (۵۱ صفخه) ممکن نیست از سوی دیگر وجود فرازهای چشمگیر وتکه های شاعرانه باعث می شود از نقد و بازخوانی آن در محضر دوستان صاحب نظر مجازی نشود چشم پوشید. لازم یه نظر می رسد نمونه هاو تکه های بیشتری از شعر در خلال نگاهی که به کم و کیف این اثر دارم ارائه کنم تا شواهد و فاکتهای بیشتری در اختیار تحلیل گر و منتقد قرار گیرد
ولی من می پرسم :
"بدون تعلق به قلب خود
چیست انسان به جز بوته ی خشکی؟
و بدون تعلق به ابدیت
زمان چیست جز گردبادی کور؟ "
من این را می پرسم
زیرا دیده ام :
" وقتی یک راه در برابرت بود
از راه دوم رفتی
وقتی دو راه در برابرت بود
از راه سوم رفتی
وقتی سه راه در برابرت بود
از راه چهارم رفتی
وقتی صد راه در برابرت بود
به دور خود چرخیدی
و چون مجنون بی جنونی فریاد برآوردی :
" آه ای این همه راه فرو شونده
در قعر ظلمات !
آه ای این همه چشم بی نگاه و
آه ای بن بست ها ! "
و هرگز ندانستی
که هر جا , همیشه , برخاک
راه به بیراهه می رسد
بیراهه به راه
و در راه و بیراهه
آنکس که به راه می اندیشد
گمراه است
بر گرفته از صفخات ۱۳ و ۱۴ کتاب شعر بلند " بصیرت سایه ها " رضا صفریان
حدود ۱۳ صفحه از شعر ۵۱ صفحه ا ی کتاب در این پست و ادامه ی مطلب ارائه شده است
--------------------------------------------------------------------------------
بازخوانی و نقد صاحب نظران مجازی :
عه تا :
در سال 88 با اینکه سه اثر مجزا بنامهای (مباحث—بصیرت سایه ها –مراحل ) از رضا صفریان چاپ و بازچاپ شد و توسط دفتر شعر جوان منشر گردید اما بنظر می رسد این سه کتاب به لحاظ مفاد و محتوا و حتا زبان بیان ( با اینکه مباحث یک کتاب نظری و در راستای توضیح و شرح برخی مفاهیم تئوریک چون "هنر" و " زیبا یی " است) ادامه همدیگر و در جهت طول و عرض هم اند . در مباحث تلاشی مشاهده می شود که با محوریت "منطق " و گریزهای گاه به گاه به فلسفه بعضی مضامین انتزاعی از جمله هنر و ملزومات مقدماتی فهم ان با زبانی به ظاهر ساده تشریح می شوند. "بصیرت سایه ها " شعر بلندیست که به مثابه مصداق و وصف هنری همان نظریات (مباحث) سروده شده است . و مراحل که مجموعه ای از سروده های کوتاه و متو سط شاعر است از نظر مضمون و مفهوم تجزیه و تقسیمی از همان مبانی پیش گفته ی دو کتاب قبلی بنظر می رسد که با تفکیک معنوی مجموعه به چهار سر فصل (خشم-حیرت-دریافت ها –عنایات ) در واقع فقط به کوچک کردن و دسته بندی نسبی گفتارها اکتفا شده و ضمن اینکه نوعی تکرار مضمونی کارهای قبلی عیان است از نظر زبان شعرهم( مراحل) هیچ تغییر ی نسبت به( بصیرت سایه ها) ندارد چنین رونوشتی از اثر قبلی همین بازتابی را نزد مخاطب می یابد که بر سر زبانهاست .از میان سه عنوان مذکور بصیرت سایه ها(در قیاس با دو اثر دیگر) به توفیق چشمگیری از اقبال مخاطب دست یافت . در اینجا نیز همین شعر بلند مطمع نظر است.
بصیرت سایه ها از معدود اشعاریست که با همان ظهور نخستش زبان و فرمال تثبیت شده ی شاعرش را به نمایش گذاشت زبان ساده و سهل و ممتنعی که البته در حال حاضر زبان رایج اکثر سرایندگان شعر نو فارسی است. زبانی که اپیدمی فراگیری از گرایش به روش مشابه ساده گویی است بدون انکه دلایل توجیهی این تمایل گسترده افناع کننده باشد. این سادگی گفتار چنان به زبان روزمره نزدیک شده است که تشخیص شعر و ناشعر در بعضی سطور مخاطب را می ازارد. بیشتر توان این زبان بطور نهانی صرف القای معنا و در اویختن به بیان مفاهیم فلسفه و منطق است . این توان محدود در بسیاری مقاطع از ارائه ی شعریت شعر باز می ماند و قادر به تامین التذاذ که از لوازم اصلی متن است , نیست. توجه چندانی به تامین موسیقی سطور نشده و غیر از یک جور امکان ساده شبیه نثر خوانی ظرفیت متنوعی از قابلیتهای دکلماسیون متفاوت ندارد.
محدوده ی سرایش مرزی میان ذهنیت و عینیت است با اینکه انتزاع و ذهنیت سهم بیشتری از بیان دارد اما این سهم با بهره از آرایه و مجازها ی شعری حاصل نشده است بلکه محصول ذات معانی است که در حال واگفت اند. بعبارت دیگر نفس فلسفیدن و بیان منطقی مفاهیم مستلزم استفاده از ابهامات و کنایات خاصی است که نمی شود انها را جوهر شعری تلقی کرد.
این را ندانستی/وفریاد براوردی/"آه ای زورق های بی بادبان تصمیم"/بر ابهای بری از مکان در خواب "/چه پاسخ روشن و عمیقی !/آه ای خواب و ای هشیاری عظما در خواب!/و انگاه از بیداری برای خود دشمن ساختی.
منطق محض عنصری نیست که جای مهمی در شعر داشته باشد حتا می توان اینگونه گفت که مسیر شعر یکسر از راه منطق جداست اما فلسفه را بخاطر تعلقی که به ادبیات دارد میتوان چنان در متن شعر گنجاند که مستقلن قابل رصد نباشد و شعریت متن را تحت شعاع نگیرد . بصیرت سایه ها از انجا که تمامن در حال ادای محتواست نمی تواند سایه ی سنگین فلسفه و گاهی منطق را انگونه پوشیده دارد که مخاطب در وحله ی نخست شاعرانگیهای متن را درک کند . این خصوصیت حتا وقتی که متن بطور نهفته و در قالب طنز مستتر با فلسفه ای ستیز می کند هم قابل تشخیص است
زیرا دیده ام :/"لای چرخ دنده های ضرورت/کار به انجا می رسد/که باید به ساعت خود بنگری/و به خود بگویی :/اینک پنج دقیقه وقت برای دوست داشتن
....
یکی از ویژگیهای خوب شعر بلند" بصیرت سایه ها" امیزش کیفیتهای روایی و وصفی بیان شعر است . جاهایی هم که به اقتضای متن کار به روایتگری می کشد فاکتور زمان محور روایت نیست نتیجه اینکه شعری فرازمانی شکل می گیرد و عناصر مطروحه خارج از انتظام خطی زمان باقی می مانند اما طرح و بسط گونه ای عرفان (دست کم در حد نظری) و فلسفه ی مربوط در واقع جای همان محور خارج شده را می گیرند چنانکه می توان انتظار داشت تاریخ مصرفی که از طریق موضوع وارد متن شده است با بروز نظریات متناقض بر موضوع به پایان رسد
وتو گفتی:/مگر انکه از خود برخیزد/زان سپس که از خود برخواست/ابر و باران شیرین خواهد شد
شاید رد مستقیم پای مولف در شعر کمتر یافت شود ولی به سبب بصیرتی که از طریق مضامین اغازین سروده برای سایه پذیرفته شده همچنین "تو" (مخاطب دیالوگ بلند شعر) تشخیص سایه ها و دانایی مطلق انها یا گزاره های اطلاق گرای نقل شده از " تو" گاهی جای وجود مطلق آمری که بر متون کلاسیک فرمان می راند را گرفته ومنجر به صدور عباراتی می شود که بصورت جزمی و خشک مفاهیم سنتی را تداعی می کنند
و تو می گفتی :/دانستن همان داشتن نیست/ندانستن نیز داشتن نیست/ولی داشتن ندانستن است
یا در کمی جلوتر بازهم حکمی صادر می شود که صرفنظر از صحت و سقم یا قابلیت ازمون و تجربه دارای ماهیتی سنگیست
و تو گفتی :/عشق!/کیمیای بی بدیل اسمانی/که ظلم مدلل اعصاب از ان/تبدیل به زیبایی بی بدیل در چشم ها می گردد "/و سایه ات گفت :/عشق !/آخور بازگرداننده ی خر خودخواهی/از بیابانهای آزادیبخش مرگ"/و تو گفتی "/عشق !/یقین بدون استدلال "
نمونه های دیگری از شعر بلند بصیرت سایه ها در ادامه ی مطلب برای کسانی درج می شود که تکه ی گزیده شده را برای نقد کافی نمی دانند و یا علاقه مندند بخش مفصل تری از این شعر را بخوانند
مهرداد فلاخ
کتاب آقای صفریان گمانم ابتدا در نیمه دوم دهه ی60 بود که منتشر شد و همان وقت ها من هم کتاب را خریدم و مدتی در قحط شعر می خواندمش به عشق ... چیزی که در همان خوانش نخست و سپس در خوانش های پسین نظرم را گرفت ، راحتی در زبان و بیان بود و دیگر درگیری هستی شناسانه ی شاعر که البته بیشتر به چالش های مفهومی و ذهنی می پردازد تا این که محصول ناخودآگاهی و کشف و شهود باشد . به همین دلیل آن غنای عاطفی بایسته را ندارد و دست کم نتوانست در ذوق شعری من جایگاهی بایسته بیابد . این طور که من استنباط کردم ، شاعر شعر را نه در زبان که در ذهن باز می یابد و این می شود که بیشتر از زبانی "شاعرانه" "استفاده" می کند تا دغدغه های فلسفی و ذهنی اش را بر کاغذ بیاورد . من نمی توانم با این نوع شعر رفیق باشم خیلی ! بی تعارف بگویم ، اگر شعری نتواند ناخودآگاهی ام را غلغلک بدهد وزبان ورزی اش در سطحی نباشد که هنگام بلند خوانی آن ، قند در دلم و بهتر بگویم بر زبانم آب نشود ، من این چنین متنی را هر چه هم که غنی و پر مایه باشد ، شعر نه که گونه ای "شبه شعر" می نامم و "بصیرت سایه ها" از دید من چنین است ...
..
..
..
لبی می نویسم پاره زیادی !
سلام به فلاح عزیزاعتراف می کنم از تاریخ چاپ اول (نیمه ی دوم شصت) اطلاع نداشتم وقتی ۸۸ را تاریخ همه ی چاپ و بازچاپهای کتابها دیدم احتمال دادم حداکثر چند سال بیشتر از نخستین نشر انها نگذرد گو اینکه یکی از علل انتخاب زبان مشترک سرایش شاعر با غالب سرایشهای دهه ی جاری است
مهتاب بازوند
شعر اندیشمندانه ورمز آلودی را خواندم
اما نمی دانم این فرایند پسا ساختار گرایانه به عمد استفاده شده است یا نه!
ولی من می پرسم :/"بدون تعلق به قلب خود/چیست انسان به جز بوته ی خشکی؟/و بدون تعلق به ابدیت/زمان چیست جز گردبادی کور؟ /
شعر کاملن گفتاری شده است ام نه از آن گونه گفتاری که سید علی صالحی می پردازد وچاشنی عاطفی دلپذیری دارد. فقط یک دیالوگ معمولی وطرح یک سوال فلسفی است پیش از آنکه شعر باشد ودر ادامه مخاطب در می یابد که شاعر آنچنان درگیر اندیشه است که فراموش کرده دروادی شعر پای گذارده است وهمین موجب می شود مخاطب حس کند: اندیشه بر ساختارگرایی ودریافتهای زیبایی شناختی از شعر می چربد!
" وقتی یک راه در برابرت بود/از راه دوم رفتی/وقتی دو راه در برابرت بوداز راه سوم رفتی/وقتی سه راه در برابرت بود/از راه چهارم رفتی/وقتی صد راه در برابرت بود/به دور خود چرخیدی....
شاعرتنها در حوزه معنا دست به هنجارگریزی زده است! واستفاده بیش از حد از افعال چهره شعررا نازیبا ساخته است. اگر به گونه موجز تری پرداخت می شد وشاعر به یاد می آورد عرصه عرصه شعر است وزبان زیبا یکی از پارامترهای قدرتمند ی است که می تواند به متفاوت بودن کار کمک کند اثر بسیار موفق تر می شد.
بنابر این من هنوز نمیدانم شاعر به عمد از فرم غافل بوده است یا نه!
با این همه اندیشه بسیار قدرتمند است!
k
در وهله ی اول باید بگم قلم ایشون بسیار توانمنده به خاطر اینکه مخاطب این شعرو وارد دنیای ناشناخته ی شاعر می کنه بدون هیچ احساس ناخوشایندی مثل داستان آلیس در سرزمین عجایب!
معتقدم این شعر بیشتر از اون که به فرم و صورت تکیه کرده باشه در محتوا غرق شده و احساسم اینه که محتوا باید بیشتر از فرم این کار مورد بررسی قرار بگیره.
در مورد فرم کار می تونم بگم که از کلمه های روزمره استفاده شده و چون شعر بیشتر به صورت گفتگو و موعظه ادامه پیدا می کنه به صورت خیلی واقعی دلنشین از کار در اومده و طولانی بودنش آزار دهنده نیست و این از فراست شاعر هستش که فضایی رو انتخاب کرده که برای مردم عادی هم واقعی و ملموس باشه، ولی به شخصه فضای پند و موعظه رو دوست ندارم و فکر می کنم می شد با راه های دیگه همین مضمونو رسوند البته بدون پندو اندرز به عنوان مثال(و آنگاه من رو به آنها آورده/ گفتم:/خانم ها, آقایان/ آنکس که اعتماد می کند/ خیانت می بیند/ آنکس که اعتماد نمی کند/ خود خیانتکار است)محتواشو خیلی دوست دارم ولی نحوه ی بیان آزارم می ده!در مورد محتوا خیلی می شه نوشت، شعر اینجوری شروع می شه(آنکس که اعتماد می کند/ خیانت می بیند/ آنکس که اعتماد نمی کند/ خود خیانتکار است) شاعر بیشتر از اونی که شاعر باشه یه فیلسوفه اونم از نوع شرقیش مثل لائوتزه! همین چند خط اول تداعی کننده ی این آموزه از آیین بوداست یعنی بی عملی ولی به یک باره فضای اندیشه ی فلسفیشو عوض می کنه(/"تعریف آدمی نیکی اوست"/ "و نیکی فقط عبارت از بد نبودن نیست) تضاد آشکاری از لحاظ فلسفی دیده می شه! اگه ادامه بدیم می بینیم که از زبان مردم می گه(بدی همان خوبی, خوبی همان بدی است" / آنکس که بد نمی کند/ "معلمی دارد به نام ترس" /) اینجا دوباره سراغ فلسفه ی شرق می ره منتها از زبان مردم نه اول شخص مفرد!
راوی بین اندیشه های مختلف فلسفی از یک طرف و مردم، خودش و خطیب جماعت از طرف دیگه در حرکته و برای بیان اندیشه های فلسفی از زبان اونا استفاده می کنه و تعجب برانگیز اینه که اونارو خوب و بد می کنه به عنوان مثال( آنگاه خطیب جماعت گفت: / آنکس که زندگیش مقرون به صرفه نیست/ به هر نحوی برود بهتر است / برود یعنی بمیرد") نحوه ی بیان این چند جمله طوریه که خطیبو زیر سوال می بره ولی شاعر غافله از این که خودشم نقش خطیبو بازی کرده(خانم ها، آقایان/ در سرما پیشرفتی ممکن نیست/ مگر آنکه پای ترس یا عشقی در کار باشد) و با این کار خوشدم زیر سوال می بره!
تضاد آشکاره
جایی می گه(فیلسوف خردسالی گفت : / "این زندگی است./ زندگی عینا چنین چیزی است / بلد هستی ؟ / بلد هستی بر یخ ها بدوی ؟ / اگر این دیوار به صورتت بخورد / دندانهایت را خواهد شکست / و آنگاه با دهان بی دندان / چگونه می خواهی حرفت را بزنی ؟ /) اینجا یه نکته وجود داره، بدون دندان در دهان حرف زدن خودش یه نوع زندگیه که شاعر ازش به راحتی رد می شه، نمی فهمم چرا؟
بعدش کودک فیلسوف یه حرف خطیبانه می زنه که فکر کنم از دست شاعر در رفته و همون فرم موعظه رو انتخاب کرده و ادامه داده که اصلن اینجا درست نمی خونه(چه موجود بی اصل و حسابی هستی ! / به هیچ دردی نمی خوری ! / برو / برو به جستجوی زنجیرهایت) چرا به هیچ دردی نمی خوره؟ مقایسه کنید با جمله ی خطیب!
هر دوی اونا چه خطیب چه کودک فیلسوف دنبال سود هستند ولی شاعر طرف فیلسوفو می گیره و از خطیب دوری می کنه مگه نه اینکه یه جا می گه(و هرگز ندانستی/که هر جا , همیشه , برخاک/راه به بیراهه می رسد/بیراهه به راه/و در راه و بیراهه/آنکس که به راه می اندیشد/گمراه است) تضاد آشکاره! اگه راوی این حرفو قبول داشته باشه باید دنبال راه نره ولی می ره، پس آیا راوی گمراهه؟ اصلن گفتن این که هر کس به راه می اندیشد است گمراه است اشتباهه چون جمله خودشو نقض می کنه(البته تو فضای موجود در این شعر نه در مکتب پست مدرنیسم) می شه از شاعر پرسید گمراهی یعنی چی؟واقعن برام سوال شد!
به طور کلی فکر کنم شاعر اول می خواسته این مضمون رو برسونه که(در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست/ در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست) ولی شیفته ی اندیشه های خودش شده و همه رو به راه خودش فراخونده هر چند که هدفش این نبوده باشه.
سمانه
نمیدونم این بیامبرگونه صحبت کردن یعنی چی؟ آیا ما در حوزه ی عرفان شطحیاتی بس زیباتر از این در مشاهدات رابعه عدویه / بایزید بسطامی حلاج شبلی و ... نداریم. آیا در چنین گفت زرتشت که دست کم نیچه از زبان زرتشت میگه نه مستقیمن خود؟آیا در ریلکه نمی خونیم...آیا اینا تکرار نیست.حرفهای بسیار زیباتر در حوزه ی عرفان ست. آیا این شعرهای عارفانه ست؟
بیدا را در خویش گم می کنیم و
...(کیبورتم خوب نمینویسه )! آیا شاعر میتونه موعظه گر باشه؟
اصلن موافق نیستم اینو بعنوان شعر نقد کنم. میتونم بخونم و بگم طرف به درکی در زندگیش رسیده.
سامان بختیاری
عمده مشکل این کار قطعیت در صدور احکام است آن هم از زبان شاعر . این در حالی است که شاعر نه فیلسوف است و نه قاضی شاعر تنها شاعر است پس خواندن سطوری چون چیست انسان به جز بوته ی خشکی و....
شاعران نیامده اند که در پی حل مسایل هستی باشند شاعران تنها آمده اند که دریچه ای بگشایند . و صد البته در بلند سروده هایی از این دست حرف برای گفتن بسیار است و طبیعتن شعر کم
رحمانی (شاهد)
شاید دلیل گسترش چنین اشعاری که به زعم شما عاری از برخی (فقط برخی) خصوصیات شعر سپید است جذب مخاطب و آشتی با مخاطبی است که در مسیر انتقال از سنت به مدرنیته دچار دلزدگی شده !! نه تنها از وزن و موسیقی (البته موسیقی درونی و کناری نه موسیقی معنوی) که سال ها با آن انس داشته محروم شده بلکه مبتلا به اشعار بی سر و تهی شده که زیر لوای پیچیدگی !!! و فرم !!! (که فقط دست آویزی است برای توجیه اشعار بی محتوا)هر روز با آنها روبروست - پر مسلم است که محتوا - فرم را هم ایجاد می کند و این تنها راهی است که می توان مخاطب دلزده را کمی با شعر امروز آشتی داد .
اما در اشعار بلند وجود برخی سطور بدون تصویر و خیال و یا محاوره ای برای ارتباط و تغییر جهت به سمت و سویی دیگر از شعر ناگزیر است ولی باید دقت داشت که استفاده بیش از حد از این خصیصه ملال آور و مخل شعر است و البته در این بریده به زعم اینجانب ملال آور نبود.ارادتمند - شاهد
مهدی فرزام
"راه به بیراهه می رسد
بیراهه به راه
و در راه و بیراهه
آنکس که به راه می اندیشد
گمراه است "
نوشته اي فلسفي خوندم كه نقل قول يكي از شاگردان علامه جعفري رو يادم آورد/ علامه ميگفت: روزي هنگام تدريس آروم آروم به فلسه مي پرداختم و مسائل رو پيچيده تر ميكردم. بعد از ساعاتي ديدم بحث انقدر پيچيده شده كه خودمم نمي فهمم چي ميگم !!/
شاعر با نوشتن اين شعر به انتقال نتايج و تجربه هاي خودش پرداخته و به نظرم با قلم كشيدنشون قصد نصيحت داره. مطلب و نتايجي كه شايد خيلي ها به اون رسيدن ولي كسي به خاطر دم دستي بودن زحمت تحرير نميكشه و از خوندنشون هم لذتي نميبره چراكه ساده و راحت فهمه/هستن كساني كه مطالبي رو نفهمن براشون بهتر و قويتر جلوه ميكنه!!
و باز به نظرم اين شعر برگردون سروده بعضي از عرفاي قرن 6-7 ميتونه باشه به زبون امروزي
و اما درمورد نقد ادبي. به دليل بي سوادي با تك بيتي شاعر رو به خدا ميپارم
ما درون را بنگريم و حال را ني برون را بنگريم و قال را
هادی محرابی
( به عنوان مخاطب عام این شعر و با صلیقه ی شخصی می نویسم
نه به عنوان نقد.
شعر برای مانا و جاودان شدن احتیاج به فاکتورهای خاصی دارد
از جمله تم اولیه
که باید گیرا و جذاب باشد
یا بقول معروف تا می تواند از فضای کلیشه و تکرار مکررات فاصله گرفته و دریچه ی تازه ای را فرا روی مخاطب قرار دهد.
فاکتور دوم
استفاده از لحن و بیان جذاب و گیرا
یا به قول معروف دست به قلم خوب و قوی
فاکتورسوم
چیدمان کلمات یا پردازش جملات و ترکیبات
و در انتها باید بگویم شعر ماندگار باید شروعی جذاب و میخکوب کننده داشته باشد
و چیزی شبیه گره افکنی در اواسط کار پیش آرد که مخاطب جذب کار گردد
و در نهایت با یک پایان بندی خوب و غیر قابل پیش بینی کار را به اتمام رساند
نکته ی بسیار بسیار ضروری هم در شعر وجود دارد که نادیده گرفتن آن باعث ریزش مخاطب می گردد. و آن استفاده از ترکیبات شاعرانه و بدیع است که باعث اغنای احساسات شاعرانه ی مخاطب و احساس لذت درونی از شعر گردد.
و مخاطب خودش را در مسیر شعر قرار داده و نتواند در مرتبه ی نخست شعر را از زاویه ی بیرون و با دید انتقاد بنگرد.
به بیان کلی مخاطب محو شعر گردد و مجال به تفکر غیر احساسی در خوانش را به مخاطب ندهد.
این شعر بسیاری از فاکتورهایی من از شعریت یک شعر انتظار داشتم را داشت
بجز احساسات شاعرانه که تشنگی و کویر ذهن مشتاق مرا سیراب گرداند.
ا.کمالی
گفته بودم که بر صندلی نقادی نمی نشینم و نگاهم به شعر چیزیست که دریافت می کنم واژه هایی که تفکر پشت آنها باشد و ایهام و ایجازی که برایم به جای صد راه, هزار راه نرفته را باز کنند . کتاب ایشان را خوانده ام و مثل همین حالا که می خوانمش به نظرم امد که بدور از فلسفه ای که در ذات کارشان نهفته است .زبان ,زبان شعر نیست و کمی به نثر روزگارمان نزدیک شده است و آنقدر کلمات را در لفافه ی فلسفه پیچیده اند که حتی اگر گونه ی نوشتاری هم به چشم نیاید شعارهای فلسفی که مدام و گاهی با تکرار اورده شده اند ذهن مخاطب را خسته می کند . البته شعور شعری ایشان را می پسندم و در این شکی نیست اما من به شخصه در این چند خط نتوانستم به کشف تازه ای برسم. حرفی یا کلامی که بتواند در من جرقه ای بزند که برداشت آزادی از کارشان داشته باشم
م.آرمان
خطاب شاعر نوآشنا از منظر تعبیر شخصی شما یعنی تعریف اغراق آمیز؟ یا نه آشنایی با کنش و رویکرد به طریق نوین؟ شعر بلند مذکور- از حیث نقد لغوی متوسط بود در صورتی که می توانست کیفیت برگرفته از اشیا و پیرامون محیطش را به مدد از داویر چندسویه ی الفاظ برجسته کند . اما حظور هستی شناسانه ی اشیا بسیار کمرنگ و نامعلوم بود. از حیث انعکاس فهوا به مخاطب- فرم بیانی تاثیر خوبی در این قطعه داشت و موفق بود
عه تا :
دوست شاعرم جناب م .آرمان از منظر من نوآشنا یعنی آشنایی که به تازگی اتفاق افتاده است بعبارت دیگر شهرت این شاعر در حدی نیست که معرف حضور عامه( بخصوص فعالان وبلاگنویس)باشد . تعریف اغراق آمیزی!! که شما اشاره کردید در کجای مقدمه ی کوتاه من رخ داده است؟ آیا ادعای من مبنی بر (وجود فرازهای چشمگیر و تکه های شاعرانه در شعر بلند این شاعر) تعریفی اغراق امیز است؟ مگر نه اینکه خود شما هم شعر را(از حیث انعکاس فهوا به مخاطب- فرم بیانی تاثیر خوبی در این قطعه داشت و موفق بود ) موفق دانسته اید؟
و در قسمت نظرات گمان می کنم که منهم چون هرکدام از مدعوین دیگر حق داشته باشم که دیدگاه خودم را در باره ی اثر (بدون واهمه از انگ جانبداری) بیان کنم گو اینکه عمده ی نظر من گویای موضعی انتقادی است. و اینرا هم نباید از نظر دور داشت که این شاعر در عالم مجازی فعال نیست که فرصت طرح و دفاع ازاثر خود را داشته باشد . با احترام به آرمان محبوب
مهدی حسین زاده
فضای این شعر تفکر و اندیشه ی روشنفکر را هدف قرار داده گر چه در خود تناقض نماست و می کوشد تا گمراهی"آن که به راه می اندیشد" را در شعر تبیین کند.
زبان ادبی و نگاه دانای کل از دیگر خصیصه های این شعر است چیزی که خواننده را با کمی تعدیل به یاد شاملو می اندازد.
جهان بینی شاعر در این شعر و دغدغه ی او در برخورد با مفاهیم کلان و نیز فلسفه ی وجودی زندگی از اهم حوزه های ژرف ساختی آن است
کروب رضایی
ز اینکه کار به این خوبی و در این حد ارائه می شود خوشحالم ولی فکر می کنم با خواندن نکاتی که جنابعالی از کتاب آقای رضا صفریان انتخاب فرمودید حجت تمام باشد....
با نگاهی هرچند کوتاه چنین استنباط می شود که نگاههای انتزاعی شاعر در سرایش اشعار سهم بسزایی ایفا نموده اند مقوله شعری آقای رضا صفریان با قطعاتی هر چند کوچک که مطالعه شد بنظر عینی گرایی در شعر ایشان کمتر نمود داشته شاعر سعی دارد با ایجاد تصاویر و ارائه ذهنیات توام در بعضی عینیات به بینشی فلسفی نایل اید و نگاهی فیلسوف مابانه به هستی و آنچه در آن دوران می کند بنماید " راه به بی راهه می رسد آنکس که به راه می اندیشد گمراه است" در حالی که او سعی داردنسخه ای برای مخاطبش بپیچد و راهکاری برای طریق ارائه نماید دقیقا سعی دارد او را گمراه نماید و این پارادوکسی است که در این نطق فیلسوفانه موجود است.... تاکید شاعر بر بعضی واژگان"و آنگاه من رو به آنها آورده/گفتم : /خانمها , آقایان/ آنکس که اعتماد می کند/ خیانت می بیند/ آنکس که اعتماد نمی کند/ خود خیانتکار است/خانمها ,آقایان/ در میان افسانه های قدیمی/ داستانی هست که می گوید :/ "تعریف آدمی نیکی اوست"/ "و نیکی فقط عبارت از بد نبودن نیست" / خانهما , آقایان / این داستان قرینه ی مخالفی نیز دارد/ که می گوید :/ " من مختارم دیگران مجبور " / آنگاه کسی از میان آنها گفت : / "بدی همان خوبی , خوبی همان بدی است " / آنکس که بد نمی کند / "معلمی دارد به نام ترس " / و آنگاه من رو به آنها آورده گفتم : / خانمها , آقایان / حتا سنگها برای خود / صاحب درستی و نادرستی هستند / آنگاه زنی در قفس فریاد زد / " به چشمانش بنگرید .....
انگار او در حال ارائه مبحثی حکیمانه است و تاکید داردتا توجه مخاطبانش به سمت و سوی او جلب شود یعنی او می داند در محفلی که در حال گفت و گو با مخاطبانش است صرفا این" مستمع است که صاحب سخن را بر سر ذوق می اورد" و تاکید می کند" آقایان خانمها"..او سعی دارد بر مغز و روح مخاطب نفوذ نماید و بنظرم کاری شگرف انجام می دهد.
علیرضا سبحانی
هر چه از شعر بلند ایشان آورده بودید خواندم...
1. از نگاه خودم امروزه شعرهای بلند در بین عموم مردم وجه تمایز خاصی نسبت به شعرهای کوتاه ندارد،
چه بسا اکثر مردم به دلیل مشغله های فراوان کاری و خانواده گی و... اصلا فرصت خواندن این گونه شعرها را نمی کنند
حتی اگر زیبا هم سروده شود...در مثالی ساده شاهنامه با آن عظمتِ فردوسی بزرگ یا در خانه ها نیست یا در گوشه ای از کتابخانه خاک می خورد...این گونه کتاب ها اگر هم با استقبالی رو به رو شوند در حد یک بار خوانده می شوند توسط عوام و بیشتر در دست کسانی که شعر را مطالعه می کنند می چرخد...
یک شاعر وقتی با جامعه پیش برود خیلی زود به این مورد می رسد زمان مطالعه عموم مختصر است همانطور که از سرانه مطالعه جامعه ما این موضوع عیان است...همانطور که بسیاری از شاهکارهای ادبی در وقت هایی که تنها برای گذراندن خوشی ست برای فالی و لذت بخش کردن آن لحظه خوانده می شوند
2. امروز روز دیگر یک شاعر پیامبر نیست که به نصیحت اطراف بپردازد،
"گفتم : /خانمها , آقایان/ آنکس که اعتماد می کند/ خیانت می بیند/ آنکس که اعتماد نمی کند/ خود خیانتکار است"
یا "تو نمی دانی آگاهی خود چیست / توفقط مبهوت هستی"
و یا " و هرگز ندانستی/که هر جا , همیشه , برخاک/راه به بیراهه می رسد/بیراهه به راه/و در راه و بیراهه/آنکس که به راه می اندیشد/گمراه است "
(با وجود شاعرانگی یا عدم وجود آن فعلا بحثی نمی کنم)در بسیاری از سطرهای شعر ایشان این مورد اذیتم می کند...
شاعر انگار در تلاش است خود را فرای مردم نشان دهد...آوردن جملاتی در پی هم که به نفی هم می پردازند یا به نوعی قرینه سازی درخیلی از قسمت های شعر به جلو رفتن شعر کمک کرده اما فقط به جلو رفتن شعر نه به بالا بردن سطح شعر...
همچنین خواسته یا ناخواسته فلسفی گویی تنها جلو بردن شعر کمک کرده که خیلی راحت می شد عبارات را ساده تر بیان کرد همچنین از اضافه گویی های بی دلیل برخی سطرها هم نمی شود گذشت ...
در این سطرها به فلسفی گویی ها می شود رسید...
" برو به جستجوی زنجیرهایت / هرجا دفنشان کرده ای پیداشان کن / مگر نمی دانی درخت ریشه می خواهد / و انسان زنجیر ؟ / این را همه می دانند"
یا "توفقط مبهوت هستی / واسم بهت تاریکت را می گذاری فکر / این فکرهای بی صلاحیت درخور عقل انسان نیست / این اضطرابهای بی منزلت / دون شاء ن قلب آدمی است
3.به نوعی شروع کار خیلی و قسمت های بعدی شعر کمتر حالت نمایشنامه نویسی دارند که گاهی شعر را متمایل به نثر میکنند...که (به دید من)کمی می رنجاند و آن لذتی که باید از شعر برد را می گیرد...
"و آنگاه من رو به آنها آورده/گفتم : /خانمها , آقایان/ آنکس که اعتماد می کند...../"
"آنگاه کسی از میان آنها گفت : / "بدی همان خوبی , خوبی همان بدی است....../"
4. شاعرانگی هم در برخی سطرهای شعر به وضوح چیره دستی شاعر در این مورد دیده می شود حتی به نظرم برخی از سطرهای این شعر بخاطر بلند بودن شعر در حق شان ظلم شده که خوب دیده نشوند و چه بسا اگر در کار کوتاهی بودند مطمئنا
به به ها و کف زدن های بسیاری برای شاعر به ارمغان می آوردند:
" من نمی دانم / من در بیست و پنج سالگی / بیست و پنج ساله بودم / در بیست و شش سالگی / ده ساله / و اینک دوان دوان / در کوچه های پنج سالگی / به دنبال ماه می گردم / ماهی که بتابد بر بدبختی خرابه های این آگاهی تاریک..../"
"اینک پنج دقیقه وقت برای دوست داشتن / وتا بیایی و بفهمی دلت چه می گوید / دیده ای بوته ی خشکی هستی / در گردبادی کور..../"
عه تای عزیز اشتباهات گفتار منو ببخش سپاس از فرصتی که به من دادید...
آرین زرگامی
مانند بیشتر دوستانی که کامنت گذاشته اند . شروع خوبی در شعر پیداست .و همین طور تا حد زیادی یک دست و روان . و می تواند مخاطب را تا اخرین سطر درگیر ماجرای خود کند . از نظر محتوی با توجه به افعال سوم شخ و استفاده از فضاها و مفاهیم عمومی ، می توان محتوی سیساسی یا اجتماعی را برای شعر در نظر گرفت . کلمات سیاسی و اجتماعی را عمدا جدا در نظر می گیرم و تعاریف خود را این گونه ارائه می دهم که : شعر اجتماعی تنها راوی یک موضوع ، رویداد یا هر چیز دیگری است و در آن دخل و تصوری ندارد . اما شعر سیاسی جدا از روایت اتفاقات اغلب ناخوشایند (در جایگاه مخالف حکومت یا ...) سعی دارد تا مخاطب را مطابق با افکار خود تحت تاثیر قرار داده و از آن استفاده کند .
حال اگر بخواهیم این شعر را از منظر اجتماعی مورد بررسی قرار دهیم ، می توان از عنوان موفق استفاده کرد . هرچند که بنده با این همه جابجایی و تعویض صحنه ها موافق نیستم و بر سادگی و ساده نویسی شعر اصرار دارم .
اما از نظر سیاسی ( که در شعر عناصر شعر سیاسی مثل کشتن خوب به چشم می خورد ) شعر موفق نبوده ، و دلیل بنده آن است که :در اشعار سیاسی تاثیر گذاری بازی با احساسات و پایداری تاثیر گذاری به دلیل سروکار داشتن شعر با مخاطب عمومی ،فاکتوری مهم و قابل توجهی است که در این اثر خوب به ان پرداخته نشده . باید یاد آور شوم ، در اشعار شاعرانی چون شاملو که جزء موفق ترین شاعران سیاسی و اجتماعی به حساب می آید. همشه سطرهای ماندگاری وجود دارند که بعضا به شعار بدل گشته و نشانه گیری های مستقیمی دارند . و شعر سیاسی ای موفق است که از گیج کردن مخاطب (حداقل مخاطب عامی ) پرهیز کند . که این فاکتورهای مهم در نه تنها در این شعر بلکه در این چند دهه اخیر به ندرت یافت می شود
مصطفی خزایی
دوست عزیزم باید برای نقد شعر بلند کل شعر رو خوند / اینو به عنوان شاگرد کوچکی که سه کتاب شعر بلند چاپ کرده و هر کدام به چاپهای دوم / سوم رسیده اند عرض می کنم . نقد شعر بلند با انتخاب چند صفحه کم لطفی بزرگیه در حق شاعر . اما در این چند صفحه من یک شروع بد با ....و دیدم / ساختار حسی و شاعرانه ضعیف حرف و کلمات اضافه به روش سوفیستی و گرایش شدید به فلسفه ای مجزا از شعر / دانای کل که در طول شعر روایت ی فلسفی و اندرز گونه رو به دنبال می کشه . زبان فاخر و شاعر از عرش به مخاطب خود می نگرد و پر از جملات نغزی که به زور حروف ربط به هم وصل شد ه اند.
قرینه ی مخالف /کاملن غیر قابل درک و بازی با کلمات
زمانی که کفگیر آتش / در حوالی ...../تبدیل به شتر ...... یعنی چی ؟؟؟؟
خرابه های این گـاهی تاریک /؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر این 2 صفحه نماد و فرازهای شعر باشه نظرم همینه اما اگر کل شعر رو بخونم و البته حتما تهیه خواهم کرد نقد خودم رو مفصل می نویسم .
داوود مالکی
سطرهای خطابی(خانم ها و اقایان) از نوع خطاب های بود که هرمز علی پور در دهه ی پنجاه و شصت فک کنم در کتاب الواح شفاهی ! کار کرده! عیب نیست اما وارده بر متن ! زبان خوبه اما مخاطب دنبال اتفاق در سطر میگرده که میتونه به صورت های مختلف اتفاق بیفته در این کار هم اتفاق افتاده اما خود مولف بعد خرابش کرده ! شاید بهتر بود نگاه دیگری به شعر می شد
سید محمد محمد پور
با نظر خانم بازوند موافقم
آوردن بیش از حد افعال
حرفیدن به زبانی عمومی بدون ایجاد فرم و ساختار شعری
در ذهن من به گونه ای نشست که انگار اثری از نویسندگان رمان های فلسفی دارم می خونم مثل گوردر یا کوئیلیو یا ... رو دارم می خونم یعنی به زبانی روایت گرایانه
خالق این اثر می تونست با این توانمندی و به لحاظ دید فلسفی و آشناییت با کلام و منطق این کار قوی رو در سبکهای دیگر نوشتاری عرضه کنه
اما از انصاف نباید گذشت
در پاره ای از سطور شاعرانه گی خاص نمود پیدا می کنه که این سطور می تونست به تنهایی اثری ماندگار در ذهن مخاطب باشه
اثری به مراتب منسجم تر
و دوست داشتنی تر
عجب تقلای بیهوده ای است
جستجوی تاریکی در نور
و جستجوی مرگ در تاریکی
و ابدیت همان رویا بود
فرقی نمی کند در رویا چه می دیدی
بیداری آدمی ادامه ی خوابهای اوست
و بالعکس
اینک پنج دقیقه وقت برای دوست داشتن
وتا بیایی و بفهمی دلت چه می گوید
دیده ای بوته ی خشکی هستی
در گردبادی کور
ممنون از انتخاب شاعران جوان برای نقد
مثل همیشه دوست داشتنی بودی
سیده زبیده حسینی
شعري منسجم زيبا و قابل تامل خواندم .. گرچه اين شعر از زبان و فرم قدرتمندي برخوردار نيست اما سادگي و صميميتي در شعر بوده كه باعث لذت مخاطب ميشود.
و همچنين انديشه و محتوا كه شاعر بيش از هر چيز به مسئله توجه داشته است....
وقتی صد راه در برابرت بود
به دور خود چرخیدی...
.
.(توفقط مبهوت هستی / واسم بهت تاریکت را می گذاری فکر /)
اين بندها و تلنگر و نهيبي كه وادارت مي كند به انديشيدن را دوست داشتم ...
(اینک پنج دقیقه وقت برای دوست داشتن / وتا بیایی و بفهمی دلت چه می گوید / دیده ای بوته ی خشکی هستی / در گردبادی کور ")
من از اين شعر بي نهايت لذت بردم .
ممنونم از دعوتت
ژیلا راسخ
سلام سروده جذابی بود اما بنظر من در اینهمه راه وبیراه دچار نوعی تنش می شوی وقتی که تکلیفت را نمی دانی که که در کجای این راه قرار داری شاعر خواننده را با خود از این معبر به آن معبر می برد البته شاید این از هنر ایشان است اما برای من کمی مجهول آمد اما در کل کار قشنگی بود
محمد مرادی نصاری
اکثر نکته های که من می خواستم بگویم در نظرات دوستان موجوده...
توجه بیش از حد شاعر به محتوا باعث غفلت او از لفظ و زبان شده هرچند به گفته ی بسیاری از بزرگان لفظ و محتوا را نباید از هم تفکیک کرد و اثر را در حوضه ی زبان ادبی مورد بررسی قرار داد که در این صورت این زبان نمی تواند زبانی شاعرانه , زیبا و مخیل باشد و شعر در پاره ای از قسمت ها به دلیل زیادی فعل و نبود موسیقی درونی مناسب به نثر تبدیل می شود و تا آخر در مرز شعر و نثر حرکت می کند
شعریت اثر کاملن ضعیف است و شاعر مخاطب رو درگیر یک سری سوال های فلسفی می کنه که از فیلتر تخیل شاعر متاسفانه عبور نکرده اند تا به شاعرانگی نزدیک شوند
شهبارا
سلام دوست بزرگوار . ممنون از دعوت تان . راست اش من که شعر را نخوانده ام و با توجه به این که فرموده اید این یک قسمت کوتاه از یک شعر بلند است نمی توانم در مورد شعر نظری بدهم پس نظر ابتر خود را در مورد همین قسمت کوتاه می گویم . به نظر من یکی از ویژه گی های شعر خوب این است که شعر در نقطه ی تعادل فرم و محتوا قرار بگیرد به شکلی که نه فرم بر محتوا غلبه کند و نه محتوا بر فرم و این دو چنان در هم فرو روند و در هم تنیده شوند که جدا کردن شان ممکن نباشد . در واقع شعر خوب شعری است که فرم و محتوای اش آن قدر در هم پیچیده شده باشد که نتوان هر کدام را به تنهایی و به شکلی مستقل ارزیابی کرد . نمونه ی والای چنین اشعاری به نظر من شعر حافظ و شعرهای خوب فروغ فرخ زاد به ویژه شعر بلند ایمان بیاوریم است که هم محتوای شان در اوج است و هم فرمی کامل و ناب دارند . اما در این شعر به نظرم چنین اتفاقی نیفتاده . در این شعر که من با اغماض نام شعر بر آن می گذارم گویی شاعر ابتدا اندیشه ای را در ذهن پروریده و بعد آن را به نثر نوشته و بعد آمده با دست کاری در زبان و جا به جایی ارکان جمله خواسته فرمی شاعرانه برای آن بسازد به همین دلیل زبان مکانیکی و تصنعی از آب در آمده و با ژرفاهای ناخودآگاه پیوند نمی یابد و چنگ در عاطفه و احساس مخاطب نمی زند . گویی شاعر حرف هایی برای گفتن داشته که دوست داشته آن را با زبانی شاعرانه بیان کند یا جامه ای از شعر به آن بپوشاند و بعد آگاهانه دست به ساختن فرم یا دوختن آن جامه زده و بر تن آن اندیشه پوشانده است و به نظر من این مطلقن خلاف کار شعر و شاعری است . شعر یعنی جوششی از درون که در یک لحظه ی بی خودی به شکلی ناخودآگاه یا نیمه خود آگاه مثل خون می جوشد و بیرون می ریزد و شاعر در آن لحظه چندان به چند و چون کارش آگاه نیست و تنها در مرحله ی ویرایش به آن سر و سامان می دهد و تکمیل اش می کند . اما در این اثر به خوبی صنعت گری هویدا است نه شاعری
سیلوانا
از نام گذاری بر اشعار بیزارم اما اگر زمانی میخواستم تقسیم بندی برای اشعار داشته باشم این شعر را در انواع اشعار پیام محور قرار میدادم.و باز هم از اشعاری که راست راست پیش روی تو می ایستند در چشمان تو زل میزنند و میخواهند انچه را که خود مطلق مدانند به تو القا کنند بیزام که متاسفانه می اندیشم که این شعر در این نوع قالب در امده است.شاعر انچه را که اکثر نسل بشر میدانند به انها گوش زد میکند دوباره ایا بشر ذاتا ساختار شکنی را دوست دارد ؟من میگویم بله بشر در ذات خود به انارشیسم علاقه مند است و البته بشر وحشی است و هر کس نباید به خود جرات دهد که رامش کند.
شعر بازی زبانی زیبایی بود اما به راستی که تکرار مکرارت بود انگار در صورتت فوت کنند و یا بخواهند به زور قلقلکت بدهند
شهرزاد
شعر رو خوندم. از لحاظ محتوایی قوی بود و تاثیر گذار. راحت میشه گفت شاعر با اقتدار می نویسه و می دونه داره چکار می کنه.
سبک شعر به موضوع شعر و قصد نویسنده کمک کرده و این جای تحسین داره. با وجود طولانی بودن زیاد خسته کننده نیست. این خیلی مهمه که اگر قراره شعر طولانی باشه، خواننده رو خسته نکنه.
مقداری اعتراض آمیز بود. به نظر من نویسنده از نا فهم بودن "برخی" انسانها شکایت میکنه و شاید اشتباهات بزرگ و کوچکی که بدون عبرت گرفتن مدام تکرار میشن.
اکبر ایل بیگی
شاعر در این شعر در نقش فیلسوفی توانا به جست و جوی حقیقتی است که انگار خود آن حقیقت را در دل یک سنگ پنهان کرده است، اما سنگ که دل ندارد تا شاعر بتواند چیزی را در آن پنهان سازد و بعد آن را بشکند و به حقیقت دست یابد، چرا که سنگ را هر چند بار که بشکنی، باز به سنگ می رسی! پس تلاش شاعر که چون یک پیامبر و با زبانی کودکانه و دوست داشتنی سعی کرده است تا مخاطبانش را از این همه راه و بیراهه به راستراه هدایت کند، بیهوده می نماید. گفتم بیهوده، زیرا شاعری که با زبان هدایتگران به جست و جوی حقیقت است و واقعیت ها را از یاد برده است، خود راه را گم کرده است. و اگر پیام شاعر همین بیهودگی و گم شدن است، شاعر گرامی در این سروده موفق بوده است.
ماه و نخل
نحوه بیان شعر به گونه ایست که گویی ترجمه ای از یک شعر خارجیست
سطر آغازین این شعر(و آنگاه من رو به آنها آورده/گفتم : /خانمها , آقایان/ آنکس که اعتماد می کند/ خیانت می بیند/ آنکس که اعتماد نمی کند/ خود خیانتکار است)آنچنان محکم و درگیرکننده است که مخاطب را تا انتها میبردحرفی که شاعر در یک سطر گنجانده مارتین بوبرفیلسوف متاله اتریشی با نوشتن یک کتاب به آن پرداخته است. مهمترین عنصری که در شعر می درخشد پرداخت شاعر با کوتاه ترین جملات به چالشها و دغدغه های انسان امروز است هر چند زبان خاص شعر و سادگی اش از بازیهای زبانی یا زبان بازیهایی که اغلب خوانندگان می پسندند به دور است اما در انتقال محتوا بسیار بسیار قدرتمند است
حسن سهولی
زبان جز در گره های متن آن هم از نوع ادبی آن ونه نقش اساسی زبان متن راوارد حوزه ی نثر ساخته که جا به جا شعر می شود.مفهوم حاکم برمتن واسرار برالقای آن برزخی از تجرد وتعیین است وفارغ از نقش ادبی وزبانی تخیل زاست وتصویرهای آرمانی از نوع تردید وتبیین را به همراه دارد.
گزاره های آخر بیشتر بندها توان تصویر وفضا در شعر را نشان می دهند که با نوعی موسیقی از جنس قافیه وردیف منطبق اند وشاید دارای تکرارهای یکسان،همین امر سحر انگیزی عامدانه وزیرکانه ای به متن می دهد
احمد
فکر میکنم هنر یک شاعر در این است که به قول فرمایش دوستان
این قدرت را داشته باشد تا به یک تعادل در فرم و محتوا در اثر خود
برسد، چیزی که در طی دوران متمادی باعث شده تا از میان
کسان زیادی که به قلم فرسایی روی آورده اند و بخت خود را
در این میدان آزموده اند ، افرادی اندک مانند فروغ ، مشیری،... و
از متقدمان مانند سعدی ،...بتوانند از این ورطه رخت خویش
بر کشند.
همه ی ما میدانیم که پرداختن به منطق ، فلسفه و حتی
دیالوگ بسیار پسندیده و در جای خود شاید نوعی هنر نمایی
محسوب گردد اما فکر میکنم برای شعر در این محدوده نه
تعریفی و نه جایی در نظر گرفته شده باشد
ونوس ترابی
تفاوت در نوع گفتار است "انسان بدون تعلقات قلبی=بوته ی خشک"و یا همان توصیف از زمان و ابدیت و گردباد. اینها تشبیهاتی هستند برای نمود بهتر وجه شبه و ماهیت اصلی و دلالت درونی اشیاء. گرچه شخصا این نوشته را شعر نمی دانم اما زبان صمیمی متن و گفتار در خور تامل آنرا می ستایم. اما مطلبی که در این قطعه ی برش خورده از کیک اصلی توجهم را جلب کرد رابطه ی علت و معلولی بین دو پرسش ابتدایی راوی و دلایل ارائه شده برای ظهور این دو پرسش است که وجودشان را توجیه پذیر می کند. آیا خلقه ای در این میان از دست نرفته است؟ رابطه ی بین انسان در اتصال با تعلقات قلبی خود و راه و بیراهه و نیز روایت سماجت و لجاجت ذاتی او را در کدام قسمت می توان جستجو کرد؟ آنچه از قسمت دوم یعنی بعد از مطرح شدن سوالات مستفاد می شود وجود "راه" است. انسانی که با وجود بارزترین نشانه ها، موهوم ترین و پیچیده ترینشان را بر می گزیند، آیا نمونه ای از آنچه باید نیست؟ این خودسری بشرانه برای من قابل ستایش است اما چه ارتباطی با زمان دارد؟ گیریم که برخی از راهها را می توان با جا کردن قلب انسان در شیشه ی فانوسی پیدا کرد اما آیا تا ابد می توان اینطور سرگردان بود؟ ای کاش کسی پیدا می شد تا ابدیت را برای ما تعریف کند. انسان، نام و شهرتش را همیشه با خود به یدک می کشد: موجودی که "نسیان زده" یا همان "فراموشکار" است. او ظرفیتهای وجودی خود را زود فراموش می کند و از قدرت قلب خود در روشنگری تاریکیها غافل است. اما آنچه توجهم را جلب می کند لحن پر اطمینان راوی است او چطور می تواند با اطمینان بگوید که :
و هرگز ندانستی
که هر جا , همیشه , برخاک
راه به بیراهه می رسد
بیراهه به راه
و در راه و بیراهه
آنکس که به راه می اندیشد
گمراه است
؟؟ پس می توان به ردپای یک موجود ماورایی و افضل بر این خاکی نسیان زده رسید.
شاید این نوعی گلایه و درد دل یک خالق از مخلوق لجوج، عاصی، همیشه شاکی اما عزیز برای مخلوق خود باشد
چوپان
سلام (چو بوی خوش آشنایی)
لحن پیامبرانهی شاعر بیش از هر چیز ذهن را درگیر میکند. فیالواقع، اولین رهیافتی که متن به ذهن میزند همین کیشِ ناصحانهی راوی است.
"آه ای این همه راه فرو شونده در قعر ظلمات"
یا
"آه ای بن بستها"
حتی گاهی این احساس به مخاطب (یا بهتر بگویم به من) دست میدهد که در حالِ خوانش عهد عتیق است (هستم).
شاعر، تمامن شعر را وقفِ هستی شناسی خویش کرده. گاهی نصیحت میکند و گاهی خود نیز همراه مخاطب خویش، مستاصل میشود.
زبانِ شعر به دلیل همین فحوا به شدت حاکمانه است و آتوریتهی بالای زبان گاهی از تاویل پذیری شعر جلوگیری میکند.
شاید این بزرگترین انتقاد من از شعر باشد که تمامن "حکم" میدهد و با زبانی فاخم بر ذهن مخاطب خویش "حکمرانی" میکند.
البته شاعر اندیشه دارد و کالایی برای عرضه داشته، اما میتوانم به جد بگویم تمام این حرفها را جایی با همین لحن شنیده بودم. منظور این نیست که شاعر تکرارِ کلامی عامدانه داشته، مقصودم آن است که ناخودآگاه به ورطهی کلیگویی رسیده و حرفِ "رضا صفریان" - بی هیچ تحمیلی- دقیقن معلوم نیست.
حمید تقی آبادی
اگر آنطور كه مهرداد فلاح عزيز گفته اين شعر مربوط به اوايل دهه شصت باشد بايد به آن دست مريزاد گفت...اما اگر مربوط به سال88 به نظر من چيز دندانگيري نيست...اين همه حرف خوب زدن را ميخواهيم چه كنيم...اين جور جمله قصارهاي خوشگل به درد شعر نمي خورد:هرگز ندانستی / که هر جا , همیشه , برخاک / راه به بیراهه می رسد / بیراهه به راه / و در راه و بیراهه / آنکس که به راه می اندیشد / گمراه است...خطابه هاي ساده و عاري از جنبههاي زيبايي شناختي نو با زباني كه بر خلاف گفته شما اصلا ساده نيست و ميلي هم به ساده نويسي ندارد...اتفاقا چيزي كه به نظر من قابل توجه آمد و بايد به آن توجه كرد اين نوشته ي شماست:
«بصیرت سایه ها از معدود اشعاریست که با همان ظهور نخستش زبان و فرمال تثبیت شده ی شاعرش را به نمایش گذاشت زبان ساده و سهل و ممتنعی که البته در حال حاضر زبان رایج اکثر سرایندگان شعر نو فارسی است. زبانی که اپیدمی فراگیری از گرایش به روش مشابه ساده گویی است بدون انکه دلایل توجیهی این تمایل گسترده افناع کننده باشد. این سادگی گفتار چنان به زبان روزمره نزدیک شده است که تشخیص شعر و ناشعر در بعضی سطور مخاطب را می ازارد. بیشتر توان این زبان بطور نهانی صرف القای معنا و در اویختن به بیان مفاهیم فلسفه و منطق است»
من با بعضي موارد اين پاراگراف موافق نيستم:
1- زبان ساده و سهل و ممتنعی که البته در حال حاضر زبان رایج اکثر سرایندگان شعر نو فارسی است.
2- بیشتر توان این زبان بطور نهانی صرف القای معنا و در اویختن به بیان مفاهیم فلسفه و منطق است.
در اين باره حاضرم بحث كنيم...و حتي به اين سمت برويم كه تمايل به سمت ساده نويسي در شعر فارسي در دهه اخير چگونه شكل گرفت
حمید جان سلام
از آنجا که ما (شما و من) قبلن ثابت کردیم مخالفان مودبی هستیم و به این شعار (زنده باد مخالف من) احترام می گذاریم امادگی خودم را برای بحث با شما اعلام می کنم با این شرح اضافی که : منظورم از مفاد بند دوم ایراد شما فقط به شعر اقای صفریان ناظر است نه کلیت ساده سرایی مرسوم حال حاضر دیگر اینکه چنانچه در مورد شعر بلند( بصیرت سایه ها) هم قصد مباحثه داری توصیه می کنم کتابش را تهیه کن که در ارجاعات حین گفتگو دچار محدودیت فقدان منبع نشوی
علی فتحی مقدم
اين شعر بيش از اينكه طراوت زباني و فرمي داشته باشد تنها اكتفا كرده به تاويل پزيري آنهم از جنس فلسفي اش در ذهن مخاطب و همين امر موجب شده تا مرزهاي شعاري كمي و تضويحات توجيحي كمي بيشتر مانع از بروز كاركردهاي هنري ديگري از جمله زباني و عيني در بافت روايي گزاره ها شود چيزي كه فلاح به خوبي اشاره داشتند ..البته ناگفته نماند كه در اين شعر اواخر كار است كه شاعر كمي به ورز دادن زبان فكر مي كند كه بازهم متاسفانه قبل از بروز اتفاقات زباني به بازي با كلمات مي افتد:
و هرگز ندانستی
که هر جا , همیشه , برخاک
راه به بیراهه می رسد
بیراهه به راه
و در راه و بیراهه
آنکس که به راه می اندیشد
گمراه است...بافروتني
حسین صولتی
با حرفهای جناب مصطفی خزایی عزیز کاملا موافقم .... برای نقد و بررسی یک سروده . بازبینی و توجه به تمام اعضا و جوارح ان لازم می نماید .... نه اینکه اگر بخواهیم ...فقط نظر کوتاهی به این سروده داشته باشیم به این فرم گزینش شده از کل سروده ... نماهایی که مخفی مانده اند .. ممکن است .. دید گاه دوستان را نسبت به مفهوم و مضمامینی که در قسمتهای دیگر سروده ارائه شده عوض نماید .. و یا اینکه تما م زاویه دیدی نباشد که دوستان بتوانند و بخواهند .. نسبت به نما های دیگر سروده که دیده نمیشود .. ابراز نمایند ...
اما اگر بخواهیم بدون هیچ اغماضی... و در کنار ان با اعتمادی که به جناب عه تا داریم .. با اشناختی که از ایشان داریم .. در واکاوی و اشنایی با کلمات و نکته سنجی .. میتوان به شمایی کلی از سروده در این سطر رسید ... می توان نقد را به صورت قطعی ارائه داد ..
نمای اغازین سروده ... با دیدی دانای کل .. و تاکیدی که بر مطلق بودن پیامی که ارائه شده است ... دارد ... به دل نمی نشیند ... و در ادامه با سوالاتی که میپرسد .. بدون هیچ پاسخی به مخاطب همچنان به صورت پازلی موهوم به پیش میرود ... بدون توجه به این نکته که مخاطب ناگهان با داده هایی پشت سر هم و محکم روبرو می شود .. بدون اینکه پاسخی . یا رمز گشایی و دلیلی بر مضامین ارائه شده به مخاطب داده شود .... کاملا .. با ذهنیت مخاطب به تقابل بر می خیزد .. چون سروده در ضربه نخست با ارتباطی که میتواند با مخاطب داشته باشد خوب عمل نکرده است .... تضاد در اغاز ین کلمات و داده ها نطفه می بند د
هیچ بستر مناسبی برای تردد و تبادل مفهوم و مضامینی که شاعر می خواهد عنوان نماید .. بین متن هایی که کاملا مشهود است باز یافتی از کلمات هستند .. نه تولیدی که حاصل .. حالتی شاعرانه و قابل تامل .. وجود ندارد .. المانهایی که در سروده امده است .. به حال خود رها شده اند و انگار شاعر چشمهایش را بسته است و فقط قصد دارد .. حر فهایی عاریه ایی را که در ذهن دور هم جمع کرده است .. به مخاطب القا کند ...سوای .. نگاهی که به لذت بخشی های خاصی که در خوانش سروده باید انتقال پیدا کند ...
تمام سطور برای بنده گنگ و نامفهوم و کودکانه می نمودند ..... در کنار استفاده از کلمات صقیلی مثل این سطور ...
چون مجنون بی جنونی فریاد برآوردی
" آه ای این همه راه فرو شونده
در قعر ظلمات !
آه ای بن بست ها !
نشان از قدیمی بودن/ زیبا/" زبان" و فضای کار دارد ...
آنکس که به راه می اندیشد
گمراه است
نمی دانم چه دلیلی داشته است که جناب عه تا .... نوع و چینشی برای نقد .. را برای اینکار ضعیف .. اینجا ارائه دادا ه اند
پروین طلوعی
بصیرت سایه ها را خواندم. به عقیده ام شعر امروز، شعر تصاویر و ترکیبات نو است و در حقیقت همین تصاویر و ترکیباتند که بخش عمده’ بار رشد شعری را به دوش میکشند. در این شعر زبان ساده و یکدستی دیدم. سادگی زبان در جاهائی با دنیای کمرنگی از فلسفه در آمیخته است و این سطح نزول یافته و همه فهم فلسفه، این شعر را به اثری عامه پسند تبدیل کرده است. ذهن مخاطب این اثر به راحتی به جان کلام دست می یابد و بی کوچکترین دشواری ای تمام بدنه’ آن را در جهاز هاضمه’ فکری نه چندان سختی کشیده’ خویش هضم میکند. تصاویر بدیع و شگرف اندکی در بصیرت سایه ها قابل شهودند. تم کلی شعر را در گفتگوی پیامبرانه’ شاعر با " آنان" میتوان خلاصه کرد. همان آنانی که در کتب مقدس هم یافت میشوند..
تم تکراری پیامبر و مردم و گفتگوی ایستای بین ایندو، مباحث فلسفی منجمد و عدم ایجاز کلامی، به نظرم از مواردی بود که میتوان برای این اثر ذکر کرد..
به عقیده ام بصیرت سایه ها، "کتاب مقدس" این شاعر است ..
ناهید عرجونی
من فقط همین قسمت از شعر را که در وبلاگ آمده خوانده ام وبی شک قضاوت من در رابطه با شعر شاعر محدود به این قسمت از شعر است .
در خواندن وباز خوانی شعر دو نکته برایم برجسته می شود
اول:زبان شعر که زبان کتاب مقدس است ....زبان بشیر ونذیر ...زبانی که فراتر از زبان معمول می ایستد وپیام های خاصی را به مخاطب القا می کند .برای مثال زبان انجیل را ببینید "....من به شما می گویم از در تنگ داخل شوید .زیرا فراخ است آن در وعریض است آن راه که به هلاکت منتهی می شود و داخل شوندگان به آن بسیارند اما تنگ است آن در که به زندگی می رسد ویابندگان آن کم!...."شاعر دقیقا همین زبان را برای ارتباط با مخاطب برمی گزیند و پیداست که چنین ارتباطی همسنگ نیست
دوم:شاعرخود را در جایگاه یک من برتر یک من آگاه و....قرار می دهد وشعر را در جهت انتقال این آگاهی به کار می گیرد .او از فراز به خواننده اش می نگرد ...."ومن به شما می گویم...."و این است که رابطه اش با خواننده ی فعال وکنشگر منقطع می شود و شاید یکی از دلایل اطناب کار هم همین باشد او می خواهد تمامی حقیقت را یکجا بیان کند.
در مجموع من این کار را یک شعر معنا -محور می دانم که دغدغه ی القای معنا بر جنبه های دیگر آن سایه افکنده است .البته برای چنین شعری زبان انتخابی شاعر مناسب ترین زبان است !
هر چند اعتقاد دارم این نوع شعر واین زبان بیشتر مخاطبان راحت طلب ومنفعل را راضی می کند
مریم اسحاقی
شعر را خواندم. تفکر و اندیشه در این شعر عنصر غالب است. و عنصر عاطفه و خیال را در این سطرها نمی بینم و تصویر کم رنگ است. البته در سطرهای: وقتی یک راه در برابرت بود تا به دور خود چرخیدی و چون مجنون بی جنونی فریاد برآوردی» کشف و اتفاقی شاعرانه رخ داده است. و در سطرهایی که خطاب به موجودی بی جان می کند مثل: آه ای بن بست ها! آه ای این همه راه فروشونده... زیباست و رنگ وبوی عاطفه دارد.
شاعر به نوعی راوی دانای کل است که گاه وبی گاه حکم می کند:
و هرگز ندانستی
که هر جا، همیشه، برخاک
راه به بیراهه می رسد...
شاعر در موضعی بالاتر ایستاده و می گوید:
« آنکس که به راه می اندیشد
گمراه است ...»
ممنونم برای فراخوان. کتاب مراحل آقای صفریان را خوانده ام. ولی در مورد بصیرت سایه ها باید کتاب را بخوانم و شعر بلند را...
سعیده اصلاحی
آنچه در این گزیده از شعر بیشتر به چشم می آیدتسلط اندیشه ی شاعر است برشعر.......و رد پای کم رنگ و محو ایماژ و تصویر..
او به تکرار فلسفه ی هستی پرداخته و به بایدها و نبایدها می نگردو تمام آنچه که بودن را تایید می کنند مایه ی نابودی و نیستی می شمارد.
او در مرز هستی و نیستی...تقدیر را محتوم و سرنوشت راتغییر ناپذیر می بیند و
اینکه تشخیص راه از بیراهه کار همه کس نیست.
ساختار شعر گاه کاملا نثری می شود و ضربآهنگ موسیقایی را کند می کند.
صدور حکم نهایی به منزله ی پایان شعر نیست و مخاطب منتظر است تا دیدگاه تازه تر و امیدوارانه ای را مشاهده کند.
دیدگاهی که باستانی و مکرر نباشد و و اگر قادر به راهنمایی نیست به گمراهی نیز نیانجامد....
کاش گزیده ی کوتاهتری انتخاب و به نقد گذاشته می شد که در آن حرفهای شاعر نیمه تمام نماند.
مهدی تقی نژاد
اگرچه نمی توان بخشی از شعر را بدون کلیت آن مورد ارزیابی قرار داد و طبعا راه به بیراهه می رویم اما همین بخش کوتاه از شعری بلند به من مخاطب می گوید که شاعر دغدغه ای دارد و دردی دارد که می خواهد به مخاطب منتقل کند. کار که بیش از حد بلند می شود به طور معمول به سمت محتوا گرایی سوق پیدا می کند و از ویژگی های زیباشناختی آن ناخودآگاه کاسته می شود. هنگام خواندن شعر به نوعی شعر بلند "اسماعیل" رضا براهنی در ذهنم تداعی شد. شاید انتظار از این دست اشعار باید در کلیت آن باشد و نه در تجزیه و تحلیل سطرها و تکنیک های فنی. اگرچه شاعر باید بتواند ساختار ذهنی و زبانی و زیبا شناختی آن را در کل اثر حفظ کند کاری دشوار و گاه غیر ممکن. اما می توان اشکال ها و بازی های زبانی ناخوشایند را به پایین ترین سطح رساند
حمدالله لطفی
)عدم ایجاز باعث دلزدگی مخاطب شده وقطعن حوصله ای که این روزها به دلایل متعدد اجتماعی واقتصادی وسیاسی کم شده را بر نمی تابد
2)شاید اطلاق سهل ممتنع به چنین نوشته ای دور از انصاف باشدچراکه نوشتنی از این دست سهل است ونه سهل ممتنع
3)شاعر در بعضی ازجاها از خود تنبلی نشان داده از انجمله تکرار جملاتی مثل بدون تعلق به قلب خود .بدون تعلق به ابدیت و... که با اندکی چرخش میتوانست شاعرانه تر وبا بهرگیری از واژهای کمتر به چنین امری اهتمام ورزد
3)برای بیان به دور خود چرخیدی شاعر اورده است وقتی یک راه در برابرت یود وقتی دو راه....که نهایتن به صد راه ختم شده است این گونه جملات جز بازی زبانی چه میتواند باشد
4)من هر چه فکر کردم معنای برای مجنون بی جنون نیافتم؟؟؟
5)باتوجه به فضاوگستره زیادی که شاعر داشته استفاده وی از کلماتی چون ظلمات .عظما.بری و...به هیچ وجه قابل توجیه نیست
6)فرازهای شاعرانه واشاره به ان نیازی به گفتن نداردچه اینکه اگر اینها را هم نداشت هیچ تفاوتی با یک نوشته معمولی نداشت از ان جمله :آنکس که به بیراه می اندیشدگمراه است
به دوستم لطفی عزیز
بندهایی از نظر که به دیدگاه و دریافت شما از شعر مربوط است محترم است و در صلاحیت من نیست پاسخ بدان. اما انجا که دلایل گزینش شعر برای اکران مستقیم یا تلویحن زیر سئوال رفته است باید عرض کنم :
بند اول نظر شما شعر را سهل اما ناممتنع می بیند در حالی که نظر من همانست که گفته شده و این اختلاف نظر به نقطه ی اشتراک نمی رسد مگر اینکه بحثی مفصل دلایل ناگفته ی من و شما را اشکار کند. و بند ششم : هیچ شعری وجود ندارد که تمامن و مطلقن شعر باشد ، مقدار ومیزان فراز های شاعرانه در یک متن +تعاریف و سلایق مخاطب به ان شان شعر یا غیر ان می دهد چنانکه در همین اثر برخی انرا شعر ناب و بعضی نثر محض می دانند. با این حساب اگر به انتظار یافتن متنی با شعریت مطلق بمانیم (تازه توقع کنیم تلقی همگان از شعریت ان یکسان باشد) تا ابد باید بگردیم
با احترام به شما
کاوس کمالی نژاد
کسی که دعا کردن را به نیکی نمیداند باید نفرین گفتتن را نیک بیا مورد
(چنین گفت زرتشت ، کتاب سوم )
شعر را خاندم و انگار کتابهای مقدس و چنین گفت زرتشت و ... را می خاندم این اثر بیشترو پیشتر از اینکه مخاطب را با جذبه ها و افت و خیز های یک شعر مواجه کند باورها و جهان بینی او را به چالش کشیده و به نقد میگذارد یعنی اینکه با گزینش و انتخاب یک راه دیگر راه ها را بیراهه منمایاند ، یعنی اینکه من پیش از آنکه بتوانم با شعریت آن رابطه بر قرار کنم باید از خود در برابر حمله هایی که احتمالن در این اثر به باورهای من شده است دفاع کنم ، شعر را چکار به قطعییت ، جوهره شعر نسبی اندیشی و گریز از مرزهای واقعییت و منطق است ، گرچه شاعر در ابتدا کلام خود را با سوال آغاز میکند " ولی من می پرسم ، بدون تعلق به قلب خود ، چیست انسان ... ، واین خود یعنی به اشترک گذاشتن دغدغه های انسان است ، ولی بلا فاصله در مقام دانای کل ظاهر شده و با آوردن " به جز بوته خشکی ...." قطعییتی را به مخاطب تحمیل میکند که شاید وی را خوش نیاید ، زبان آمرانه وقاطعانه این اثر مانع از ایجاد ارتباطی احساسی و عاطفی باآن می شود ، تاثیر گذاری یک شعر آنگاه بیشتر میشود که بتواند حس همذات پنداری را در مخاطب بر انگیزد آما در این شعر شاعری را میبینیم که از بالا به مخاطب مینگرد و برای او خط و نشان میکشد بنابراین یکی از ایرادهایی که میتوان براین اثر گرفت موقعیتی است که شاعر برای خود ایجاد کرده است .
با این حال من در ورای این شعر شاعری اندیشمند وتوانا میبینم که شاید در شرایطی خاص اندیشه هایش را به این شعر تحمیل کرده است
" شعر نه با اندیشه ها بل با واژگان شکل می گیرد"
( استفان مالارمه )
فتح الله زنگویی
قبل ازاینکه بخواهم وارد جزییات شعربشوم که کارمنتقداست نه من می توانم بگویم
متاسفانه به ندرت لحظه ی شاعرانه ای درشعرمیبینیم شعر آنچنان درخود
اسیرودست وپا بسته است که ازاندیشه وتفکرنیزباز می ماند وجایی برای
تاویل وتفسیرمخاطب باقی نمی گذاردعلاوه برآن سادگی درمعنا ودرکلام تفاوت
بسیاردارد ساده کردن معنا ومفاهیم سادگی است اما ساده کردن کلام وزبان در
عین ارتباط پیچیده بایکدیگرایجاز وهنرشعراست.
مهران مهرانفر
در مورد کاری که زحمتشو کشیدین باید بگم بیشتر از همه قضیه ی بلند بودن شعر مساله بود . این رو همه مون می دونیم که انسان امروز علی الخصوص در کلان شهرها به کارهای روزمره ی خودش نمی تونه درست و حسابی برسه و در این بحران وقت خیلی از رسانه های دیداری ( نه خواندنی طولانی ) می تونه بیشترین تاثیر رو داشته باشه و این هم ممکن نیست مگر با خواندن شعری کوتاه در اینترنت یا روی یک تابلو یا تایپ شده بر کاغذی زیر شیشه ی میز و ... . اما تا این حد هم بی انصافی ست . ایرانی با شعر آمیخته است و هنوزها با شعر کار دارد و اگر قدری مخاطبان خاص را بیشتر در نظر بگیریم آنها وقت زیادی برای شعر می گذارند و به نقد و تحلیل کارها می نشینند . اما به زعم بعضی از دوستان که این کار را برای عوام قابل فهم می دانستند باید بگویم مخاطب عادی شعر کمتر به سمت کارهای طولانی می رود چون بارها دلیلشان را برای نخواندن این کارها اینگونه به من می گفتند : یه کم که می خونم چون نیاز به فکر هم داره خسته می شم .
نکته ی بعدی که در بیشتر جاهای شعر تو ذوق می زد پناه بردن به قطعیت ها و صدور احکام پشت سر هم بود که برای مخاطب حرفه ای این تصمیم گیری ها اصلا خوشایند نیست چون که برای من و به نظر من ٍ نوعی ، ضرورت اصلا چرخ دنده نیست یا خوبی اصلا نمی تونه همون بدی باشه . مخاطب دوست داره در تجربه ها شریک باشه و اگر نه همراه شاعر ، زیاد هم از اون عقب تر نباشه وقتی داره به ناشناخته ها می زنه و در راه شعر قدم برمی داره . اما وقتی شاعر تجربه شو می کنه و در موردش تصمیم گرفته حکمش هم صادر شده اینجا مخاطب دلیل حضورش رو نمی تونه درک کنه . بعضی جاها احساس می شد کار به اطناب کشیده می شه بدون این که اتفاق بی بدیلی رخ بده یا این که در کامل کردن بندی کمک کنه . مثل اگر شما مرگ را تکیه گاه خوبی ... یا وقتی یک راه در برابرت بود/از راه دوم رفتی/وقتی دو راه در برابرت بوداز راه سوم رفتی/وقتی سه راه در برابرت بود/از راه چهارم رفتی/وقتی صد راه در برابرت بود/به دور خود چرخیدی.... در مورد استفاده از اعداد هم ما با چشم انداز و فلسفه ی شفافی روبرو نبودیم " من نمی دانم / من در بیست و پنج سالگی / بیست و پنج ساله بودم / در بیست و شش سالگی / ده ساله / و اینک دوان دوان / در کوچه های پنج سالگی / به دنبال ماه می گردم / ماهی که بتابد بر بدبختی خرابه های این آگاهی تاریک..../"
"اینک پنج دقیقه وقت برای دوست داشتن / وتا بیایی و بفهمی دلت چه
و اما در مورد زبان کار باید بگم ما با بستری روبرو نیستیم که بخواد زبانی آوانگارد رو تجربه کنه راوی هنوز با آه مخاطب را صدا می زند ناگاه فلاخن خنده ها را فرود می آورد ( آیا زمان ترکیباتی از این دست به سر نیامده است ؟) از دیگران می خواهد به جای دیدن ، او را بنگرند یا به جای ( بعد ) یا ( سپس ) ، زان سپس می آورد .
ویژگی بارز این کار این بود که با زبانی کاملا پخته و جا افتاده روبرو هستیم و کاملا مشخص است که شاعر بسیار در این راه عرق ریخته و بارها به تجربه های مختلف دست زده است اما نخواسته آوانگارد باشد . کشف و شهودها و خلق تصاویر بکر اگرچه به زعم جناب فلاح کم اما به جا و برخاسته از ذهنی تربیت شده و شاعر بود . برای این دوست شاعر عزیز و جناب عه تا که همیشه نسبت به بنده لطف داشته و دارن آرزوی موفقیت و روزهایی شاد دارم . موفق باشید و به امید دیدار
بابک دولتی
با خوانش همين قسمتها پي مي برم كه با اينگونه متني نمي توانم زياد ارتباط برقرار كنم
اگر دو فاكتور روساخت و زير ساخت را دوباره پيش رو بگذاريم از نظر ريخت بيروني خواننده را به لذتي چندان نمي رساند
نه من نگاهي منجمد دارم و نه قرار است تنها كار قوي را در مايه اي شاملويي بدانيم
ولي كار بايد هنگام خوانش تفاوتي با نثر داشته باشد
اين اثر موسيقايي را در اين متن نيافتم
توضيح فراوان چيزي ست كه هيچ يك از ايسم هاي متداول آن را نمي پسندند
و اين چيزي بود كه به وضوح در اين نوشته ديده مي شد
وقتی یک راه در برابرت بود
از راه دوم رفتی
وقتی دو راه در برابرت بود
از راه سوم رفتی
وقتی سه راه در برابرت بود
از راه چهارم رفتی
وقتی صد راه در برابرت بود
به دور خود چرخیدی
و چون مجنون بی جنونی فریاد برآوردی :
" آه ای این همه راه فرو شونده
دهه ي 60 كه يكي از دوستان گفته بود پر بي ربط نبود
لحن نوشته ما را به هواي كتابهايي چون "از نخلستان تا خيابان " مي برد
به نظر من خواننده ي امروز يا بي حوصله است و يا خوش سليقه
كه پاي هر متني نمي نشيند و در متن پيش رويش زمان بسياري صرف نمي كند تا در نهايت معنايي شايان توجه بيابد
ادبيات بسيار بي رحم است
عبدالصابر کاکایی
در این شعر بلند که چند سال پیش توفیقی حاصل شد در جایی که بخش هایی از آن را از زبان خود شاعر بشنوم و نسخه چاپ کهنه تر آنرا تورقی کنم، چیزی که در نگاه نخست می نماید، اندیشه فربه تر است از شعر. البته نه به دلیل فربگی بیش از حد اندیشه بلکه شاید لاغر اندامی شعر بی تاثیر نباشد در این مقایسه. که همین باعث شد که عه تا عموماَ بخش هایی از شعر را برگزیند برای اکران که در جهان شعری و نه تفلسف لنگر بیشتری انداخته باشند. هرچند صحبت کردن در مورد این کتاب نیاز به خوانش کل اثر دارد و خدایی نکرده قصه فیل مولانا نشود. ولی در این اثر مخاطب عموماَ باید دست به سینه بنشیند تا راوی با لحنی پدرسالارانه او را شعرفهم کند. حال مخاطب شعر دوست و بی و کم علاقه به انگاره های فلسفی از این رود بلند توری خالی و یا با اندک صیدی بیرون خواهد کشید. هرچند زبان شعر را باید در دهه ی سرایش آن بررسی کرد که با توجه به زمان سرایش، می توان گفت که نه خرق عادتی صورت گرفته و نه بازگشتی به چیزی!
ولی در کل اندیشه شاعر غلبه کرده بر شعر و از گوشه و کنار آن گاه به شکل آزار دهنده ای زده بیرون. هر چند سطرها و بندهای زیبایی نیز بتوان در کار یافت...
خودنویس
این که شاعر مربوط به دهه های شصت و هفتاد است اشتباه نیست ولی این متن را به یاد نیاوردم خوانده باشم شعر های دیگری از ایشان خوانده بودم که لژبه گمانم از انچه پیش روست اندکی قویتر مینمود ولی در کل زبان نوشتاری شاعر کمابیش همین است و به مذاق انسان سای 89 خوش نمیاید .امروزه روز ما به اندیشه و طغیان و جسارت و گرفت و گیر در شعر نیاز داریم که در متنی این چنین یافت می نشود و... سلیقه است دیگر...
سجاد گودرزی
هر چند قضاوت به این شکل درست نیست اما به نظرم ما همیشه در ارائه ی کارهای بلند زیاد موفق نبوده ایم یا شعر بلند خوب در ادبیات معاصر ما زیاد نیست جای خالیش حس میشود البته این مشکل را در داستان بلند و رمان هم به خوبی میتوان حس کرد انگار ما در قالبهای کوتاه چه در داستان و چه در شعر موفق تر بوده ایم و تلاش کسانی مثل آقای صفریان یا هر کس دیگر برای قوی تر کردن این نوع ستودنی است
مسلم ناظمی
دكتر ضياء موحد جايي گفته بود كه اگر شاعري همچون مولانا در شعر خود از انديشههاي فلسفي و كلامي خود سخن ميگويد بدان دليل موفق است كه اين افكار در وجود او حل شدهاند و در واقع او با همين انديشهها رشد كردهاست. در غير اين صورت از فلسفه در شعر گفتن صرفاً يك تكنيك است درست به مانند قدما كه قصايد بدون نقطه و بدون الف ميسرودهاند و امروزه هيچ از آنها را به ياد نداريم.
به نظر من فلسفه بايد در پس شعر باشد و برآمد آن بايد در يك فضاي شاعرانه به زبان تخيل و تصوير بيان شود تا مخاطب، خود در فضايي كه شاعر ميسازد به تتبع در انديشهي او بپردازد و در واقع انديشهها را كشف و بازتوليد كند.
در برخورد با اين شعر حس كردم با پير فرزانهاي رو به رو هستم كه از بالا با من سخن ميگويد و كلام حكمت در گوشم ميخواند از شطح خويش ميگويد و حداكثر سعياي كه براي شعر شدن كلام خويش ميكند استفاده ار نوعي بازي زباني است. به نوعي ميتوان گفت كه فيلسوف در اين شعر كاملاً بر شاعر تفوق يافته
داریوش احمدی
این شعر را کامل خوانده ام و نمی توانم این خرد را جدا از کلان بررسی کنم
یک مطلب کلی اینکه علوم و هنر های مختلف زبان مخصوص به خود را دارند
مثلا زبان ریاضی زبان شعر زبان زبان حقوق زبان فلسفه و ... که در مورد این آخری در فارسی دسترسی به منابع دست اول وجود ندارد و ما هرچه خوانده ایم ترجمه بوده و خلاصه فیلسوف فارسی زبان نداشتیم
اشاعر نمی تواند برای بیان شعر خود از زبان فلسفه یا هر علم دیگر استفاده کند و این بدین معنی نیست که نتوان با زبان شعر حرفهای فلسفی زد
نیچه معتقد بود پس از سقراط و اسکندر خرد موسیقایی جای خود را به تعقل داد و زندگی غرب به انحطاط کشیده شد
این اتفاق در مورد مولانا بصورت معکوس رخ داد که پس از دیدار شمس دئونیزوس در هنرش بر آپولو چیره شد و غزلیاتش به موسیقی که بقول هایدیگر رسالت تمام هنرهاست نزدیکتر گشت
غلبه ی مفهوم بر شعر در کار اقای صفریان منجر به عدم ارتبا ط شاعرانه با اثر می شود و می دانیم که مفاهیم مجرد فلسفی ارتباطی با شعر ندارد و ما بعنوان خواننده باید متوجه باشیم لذت را از شعر می بریم یا از حرفهایی که بصورت خام عنوان می شود
متاسفانه نظرم با همان چند سال گذشته که درک کمتری از شعر داشتم و این کتاب به دستم رسیده بود فرقی ندارد
غزال مرادی
اولین نکته ای که پس از خواندن این شعر به ذهنم رسید زبان آن بود که به نظر من کمی فرسوده ونزدیک به زبان شاعرانی هم عصر شاملو شاعران دهه 30 و40 ایران می باشد وهمین طور ساختار ان که با آه کشیدن ها مسیر شعر را ادامه می دهند از نظر موسیقایی کلام نیز سطر در خوری را نیافتم
ولی من می پرسم :
"بدون تعلق به قلب خود
چیست انسان به جز بوته ی خشکی؟
و بدون تعلق به ابدیت
زمان چیست جز گردبادی کور؟ "
من این را می پرسم
حتی در این سطر ها نیز کلمات بدون وسواس موسیقایی وتکنیکی کنارهم چیده شده اند به طوریکه فقط درددل شاعر را بنمایند نه چیز دیگری
توصیفات موجود درشعر وهمینطور استفاده از برخی از صنعت های موجود در ادبیات فارسی در یان شعر به چشم می خورد که خود مایه قوت درشعر است
سمیه طوسی
این پست و اثر انتخابی ؛ مرا به ان واداشت تاکتاب را پیدا و اصل شعر را بخوانم که متاسفانه ؛ مقدور نشد .فضای شعر بسیار برایم تداعی کننده ی چنین گفت زرتشت نیچه ؛ و کمدی الهی دانته بود . بسیار دشوار است که بر مبنای سطرهایی و ابیاتی از یک شعر ، آن شعر را به بوته ی نقد بکشم و بنویسم .پس به تاکید قید می کنم انچه ثبت می شود ، نه بعنوان نقد ؛ که تنها بعنوان برداشتهایی شخصی است .
آنچه از خوانش اولین کلمات اثر در ذهن مخاطب نتیجه می شود : فضا ؛ زبان و لحن فلسفی شعر است که در ریشه های وجودی و حتی اعتقادی دور خورده و به بیان رسیده است .زبان _در کل ابیات انتخابی _ کاملن یکدست بوده و رنگ و رویی که از لحن گرفته است در این مهم بی تاثیر نیست .پراکندگی معنا در سطرها _ با اینکه متن شعر کامل در اختیار نیست _ گویای یک جهان بینی اصیل عرفانی است که از همه چیز به معنا رسیده است .
بدون توجه به تاریخ سرایش اثر ؛ بعضی از ترکیبات در زبان بحدی تکراری است که بعضی از ترکیبات به همان حد بکر .که این مهم در تاثیر گذاری ابیات بی تاثیر نیست
بعد فلسفی اثر در سطرهایی چون :
و ابدیت همان رویا بود / فرقی نمی کند در رویا چه می دیدی / بیداری آدمی ادامه ی خوابهای اوست / و بالعکس
معنا و شکل گرفته .هر چند لحن و اهنگ شعر در همان ابتدا ؛ این بعد را به نحو غریبی برجسته کرده است .
اما آنچه نباید در این میان نادیده گرفته شود ؛ قدرت تاویل اجتماعی شعر است .شعر لبریز از طعن و کنایات و حتی اشارات مستقیمی است که هر چند راوی از زبان من خطاب به تو بیان می کند ؛ اما این من و تو به تو و من ِ اجتماعی قابل بسط بوده که باتبع گستردگی معنا را در پی دارد .
و آنگاه با دهان بی دندان / چگونه می خواهی حرفت را بزنی ؟
یا
من انرا تکیه گاه خوبی/برای زندگی می دانم/معنی این حرفها چیست؟/تو نمیدانی
تو هیچ نمی دانی/
یا
تو نمی دانی آگاهی خود چیست / توفقط مبهوت هستی / واسم بهت تاریکت را می گذاری فکر
یا
انسان بی وظیفه بر خاک یعنی بدبختی
و این قدرت تاویل ها ؛ باعث شده تا فضای شعری گاه عینی ، گاه ذهنی کمتر نمود داشته باشد و مخاطب راحتتر بپذیرد و با شعر همسو شود .
پرتقال سیاه
اما کار صفریان:
من دوست دارم کلمه ذهن ام رابه تکاپو وادارد. تشنه ام کند. بی تاب ام کند. لایه لایه از معنا پرده بردارد تا کشف اش کنم... کشف شوم... در هر شعر دنبال خط سومی می گردم که آن خطاط نوشته باشدش و من پنهانی بخوانم اش...
این که هر شعر فرم و زبان خود را دارد و شاعر بنا به مقتضیات زمان ومکان و اندیشه به بیان می پردازد طولانی و تا حدی تکراری ست.
می توانم بنویسم این خطوط بیدارباش دوست داشتن های من نیست ...
کیوان اصلاح پذیر
ابتدا فکر کردم با یک شعر فلسفی روبرو هستم :زمان چیست جز گردبادی کور
اما بیشتر که خواندم - و خواندنش پیوسته مرا از جاده مفاهیم بیرون می انداخت - به این نتیجه رسیدم که با شعری از نوع : عرفانی فلسفه نما و ژنریک مارگوت بیگول ، روبرو هستم . شعرهای عرفانی البته بخش عظیمی از فرهنگ شعری ما را تشکیل میدهند . خصوصیات شعر عرفانی محو در جمال یار است و شکوه از تخته بند تن و آرزوی وصال . اما شعر عرفانی هم مانند همه ی شکل ها عصری است . پس پس رفتن به غار درون و خزیدن به آغوش تاریکی و تصور نور از پشت پلک های بسته . این تعریف شعر عرفانی در زمانی است که مغول ها و اسلاف شان بیرون غار مسلح ایستاده بودند و بنابراین راهی برای حفظ اندیشه و فرهنگ و حتی موجودیت فیزیکی محسوب میشد . اما شعر عرفانی در این عصر چه معنایی دارد ؟ برای اینکه بیراهه نرویم بیایید به خود شعر مراجعه کنیم
هرگز ندانستی..." . آری ! دانستن در شعر عرفانی خطایی بزرگ است . اول قدم آن است که دانایی را انکار کنی . دانایی از دانش می آید و دانش از استدلال و استقرا و مشاهده و تجربه . و این ها همه معادل کفر است در مسیر متصوفه . کور شو تا نزدیک شوی .
اما در این شعر چه چیز را انسان نمی داند : هرجا و همیشه راه به بیراهه میرسد ، بیراهه به راه ، و در راه و بی راهه آنکس که به راه می اندیشد گمراه است .
خوب از شاعر متشکریم که مانیفست خود را واضح و روشن بیان کرده است . اما آیا به راستی همه چیز روشن است . بیایید با هم بفهمیم :
راه = بیراهه ، بیراهه = راه ، به این میگویند حرف اضافه ! چرا یک معادله ساده دوبار تکرار شده است ؟ شاعر کاغذ زیادی در دسترس داشته یا از این معادله خوشش آمده ؟ نه قضیه به این سادگی نیست . به ادامه شعر بپردازیم : گمراهی چیست ؟
گم راه = اندیشنده به راه آن هم وقتی که در راه است
البته با توجه به اینکه راه = بیراه پس میتوان گفت : راه و بیراه که وجود نداشته باشند طبیعی است که اندیشیدن به راه باعث گم کردن راه میشود . اما راه وجود ندارد پس گمراهی هم وجود ندارد . می بینید که برای فهمیدن باید دور خودمان بچرخیم و از اول به آخر برسیم و ببینیم که دوباره اول کاریم و اینطوری میشود که سرمان گیج میرود و دستهایمان را بالا میبریم و در قعر ظلمات فرو میشویم .
همه راه ها به ظلمات ختم میشود و به دلیل بیراه بودن راه ها از ابتدا هم در ظلمات بوده ایم و خبر نداشته ایم .
آه که چقدر رهایی در این شعر موج میزند . رهایی در نیستی و رها از هستی ! پارادوکس هایی که چنان بی انصافند که حتی یک سرشان هم به نور ختم نمیشود.
شعر عرفانی کهن حداقل به نور ایمان داشت و اینجا ...
پس در این شعر نه تنها راهی وجود ندارد بلکه نوری هم دیده نمیشود . علاوه بر همه این ها زمان هم وجود ندارد : زمان منهای ابدیت = گردبادی کور . در این شعر مفاهیم عرفانی از چیزهای غیرقابل تعریف تغذیه میکند . ابدیت چیست ؟ بی زمانی در موقعیت نابودی ماده . ابدیت در تعریف مذاهب و فلسفه همان نابودی زمان است که بر اثر ازبین رفتن ماده حاصل میشود . و در این شعر زمان فراخوانده میشود تا به ابدیت بپیونند تا از ناسزا در امان بماند : زمان منهای ابدیت میشود زمان - 0 که برابر است با زمان !!! و این زمان هم برابر است با گردبادی کور که اگر تصویر همان صفر است با خصوصیات صفر . شکل کروی و خلا درونی . سرتان را درد نیاورم زمان = صفر . خوب پس راه که نداریم ، زمان هم که نداریم . میماند قلب . قلب باید چه باشد ؟ قلب باید به انسان تعلق داشته باشد !!! مگر قرار است قلب انسان به چه چیزی تعلق داشته باشد ؟ عرفای قدیم گفته اند قلب متعلق به نور است و حق . اما این عرفان میگوید قلب مختص انسان است . آیا این اومانیسم است ؟ اصلا و ابدا . اومانیسم راه را از بی راه تشخیص میدهد و زمان را فرصتی برای رشد میبیند . اما در این شعر زمان صفر و راه هم صفر و قلب هم بی تعلق است
نه بیفایده است . تا حوصله ی بانکول هم بنویسم به نقد این شعر نمی رسم . دراین شعر اصلا چیزی برای نقد و فهمیدن وجود ندارد . این شعر عرفانی هم نیست . فلسفی است . فلسفه شعر در جاذبه ی نبوده ی نیستی ، پیرامون هیچ می چرخد .
از بانکول برای صراحت لهجه حلال بودی می طلیم . قصدم لودگی و مسخره کردن شاعر نبوده است العیاذ بالله . این یک نقد صرفا ادبی است و ارتباطی به شخصیت شاعر که مسلما فرد فرهیخته ای است ، ندارد . سعی من براین خواهد بود تا در بانکول اثر گذار و پرهیاهو بنویسم و خود را از هر تعارف و تجاهلی برهانم ، باشد که اذهان کرخت ، دهن دره ای کنند و شعر رونقی بگیرد. امیدوارم شاعران عزیز نرجند که در طریقت شاعری کافریست رنجیدن .
والسلام
کیوان عزیز
نقد و نظرهای بانکول بدون نقد روشنگر اصلاح پذیر ناقص است . همیشه تا وصول کامنتهایت انتظار می کشم و به محض وصول چند بار می خوانم مثل شاگردی که نه برای نمره ، برای فهمیدن می خواند درود بر تو دوست فروتن
حکمت
دارم فکر می کنم که چه طور یک واژه ی نارسا یاتعبیر نه برجا می تواند تیشه بر ریشه ی یک شعر خوب بزند و آن را از تاب و توش بیندازد.آن تعبیر نارسا به دید من همان "آه ای" های معلقی ست که شاعر از سطر هفدهم حضور نامشروع شان را به تن شعر وصله کرده است.شاید مشکل از پرورش و عادتی ست که گوش من با "آه ای" های شاملو و فروغ پیدا کرده:"آه ای یقین گم شده ای ماهی گریز..."،"آه ای صدای زندانی..." که در هر دو مورد انتظار ادامه ای برای این ندای غم آلوده در ذهن مخاطب تولید می شود که البته در شعر شاملو و فروغ پاسخ یافته و این جا نه و چنان که گفتم معلق رها شده و خواننده می ماند که چه گونه به سرانجام برساند این شقشقیه را...لابد این هم نوعی از تعلیق است و البته عادت زدایی که خود اعتراف کرده ایم به آن!
از جدی گذشته ، روی هم رفته شعر روان و بی دست اندازی خواندم.شعری که حرف دارد و شاید به دلیل پاره ای بستگی های شخصی آن را پسندیده ام هم
نیایش
کتاب را خوانده ام .قلم شاعر در این کتاب مثل کتابهای عهد عتیق و کتاب مقدس است و شباهتی به نوشته های جبران خلیل جبران دارد . و از همان ابتدای کتاب شاعر در جمعی ست آماده برای سخنرانی یا دفاع از خود و با این جمله آغاز به کلام می کند که : , و آنگاه من رو به آنها آورده گفتم :...... پس مخاطبی حضوری در کار است که مشنود و باید جواب دهد .گفتم گفت های این کتاب را می توان به
گفت و شنود ها ی یکوجود کامل با تمامی "من های درونی" خودش و شناخت و شناساندن آنها دانست که با هم به بحث و مجادله و گفتگو می پردازند . چرا که انسان جمع اضداد است و در موقعیت های متفاوت شخصیت های گوناگون دارد و این همه من وقتی در جمعی گرد آیند مسلم است که همه با هم موافق نیستند مثل کتاب " تو خودت را دوست نداری " نوشته ناتالی ساروت که در رابطه با همین موضوع " من های " متفاوت و جدال آنها با یکدیگر است
و آنچه کتاب را جدای از نوع نگارش و کم و کستی که ممکن است داشته باشد جذاب و دلچسب کرده همان ابتدای کلام است و ابتدای کتاب که معمایی لا ینحل و معادله ای چند مجهولی می آفریند و چنان چکش به عدالتی و بی انصافی را بر فرق انسان می کوبد که نفس را بند می اورد آن اینکه :
خانم ها ، اقایان
انکس که اعتماد می کند
خیانت می بیند
آنکس که اعتماد نمی کند
خود خیانتکار است ...!!!!!!!!!!
چنان فیلسوفانه ذهن انسان را با وجدان گره زده و در گیر کرده در این جمله ی هشدار که صدها ملاصدرا نیز توان گره گشایی ندارند .با خواندن جمله آغازین کتاب ( خاین بودن یا خیانت کار بودن )چنان در خود فرو می روی و زندگی را با تمام آنچه هست و نیست و انسان را تا اوج ملکوتی بودن یا عمق شیطان بودن ، پوچ و یکسان و برابر میبینی و هزاران سوال بی جواب که در واقع ادامه ی خواندن کتاب نوعی کمدی تراژیک است
| < قبلی | بعدی > |
|---|
