• صفحه نخست
  • شعرها
    • ترجمه شعر
  • نقد و بررسی
  • داستان
    • ترجمه داستان
  • ویدئو کلیپ
  • تماس
  • عکس

شعری از کوروش همه خانی

Array چاپ Array  فرستادن به ایمیل
poem - page
Addthis

 

تصویر هوا   برفک آسمان

موج ،پهن می کند روی سن


پرلاشز

 وسط شهر    خمیازه می کشد

گوشه ای بوف کور

 زیر شاخه ها ی لاغر


باد

بارانی اش  به تن زن ها

دست !    کشی به موها

 

برق شمشیر

اعصاب ام

روی دندان عقل! می سابد

پاره ها ی آرش

در جان ِ تیر 

اسپارتاکوس

رم و داود

 قایق ها ی مسافر کش

ونیز!

عروس بندر ها

در برق لباس ها ی شانزالیزه

عطر بیژن سر از چاه می کشد

بوسه ها ی مفت

روی پوست  قندی لک می زند

گردن ها ی کجیده روی سینه  ها

بر جدار ِ دیوار ها ی برلین

آمستردام با زنان قد کشیده

روی تابلوی ونگوگ

در خیابان بزرگ اسلو

پشت پنجره ها ی نوبل

قدم می زنم

 در دره ها ی چاک چاک درکه

رو به شال ِآبی در بند

که به هم نمی رسند

آدم به آدم

اما

از آبشار نیاگارا

تا جیحون چشم ها

صورت ها ی سرخ  آبیاری می کنند

صدا پریده گان قناری

بر رپ رپ چکمه ها ی سحرگاه

ستون ها ی دود پوش ِ طلای سفید

که سر

 زیر بالشتک ها ی کسی در نیاورد

با شراب کهنه ی شیراز

بیستون بغل می شوم

لابلای چهل ستون

عربده!

اصفهان

داماد تاریخ

نصف ِ بزرگ ، از جهان است

-----------------------------------------

سمیه طوسی

با احترام به شاعر ارجمند آقای همه خا نی

اثری کاملا توصیفی و تصویری است .اثری که مشاهدات شاعرانه با هم گره خورده اند و تمام آنچه در ذهن شاعر از«سفر »های مختلف جمع شده ، را با هم تلفیق و بخوبی بیان می کند .در کل اثر ، نامهای خاص برده شده بروشنی برای مخاطب مشخص می شوند .اما این توصیفات در فضا بحدی نیست که اثر را به یک روایت گزارش گونه نزدیک کرده باشد .حس ِ نوستالژی عمیقی در سطرها وجود دارد و بر کل فضا حاکم است .فضاسازی انجام شده درابتدای شعر؛علاوه برآنکه کلیدها را به مخاطب می دهد ، قدرت تاویل خوبی را هم با خود دارد .به نام خاص سن دقت کنید .علاوه بر رود سن ؛ می تواند صحنه ی نمایش نیز تعبیر شود .خصوصن که فعل پهن شدن بر هر دو دلالت می کند .به این نکته نیز توجه کنید که در ابتدای اثر مخاطب از آنچه قرار است اتفاق بیفتد ؛ آگاه نیست و این گونه استفاده از بار کلمات در آفرینش فضا در ذهن مخاطب و نهایتا غافلگیر نمودن مخاطب بسیار موثر است .تصویر ابتدا ، گویا آسمانی برفی یا بارانی است که دانه هایی که بر روی رود سن می بارد ؛ موجهایی بر روی رود انداخته است .تصویر شیرینی که آغاز را بی بدیل نموده .

بی اغراق یکی از بهترین توصیف هایی که در مورد قبرستان می توانست به کار برده شود ؛ همین خمیازه کشیدن بود .علاوه بر حالت کرختی و سستی که در خود دارد ؛ نوعی دهان باز کردن و بلعیدن را نیز تداعی می کند .گویی زمین دهن باز کرده !اشاره به صادق هدایت وبوف کور، بسیار دلنشین بود.برای مخاطب لازم نیست حتمن آنچه وصف شده را دیده باشد ؛ بخوبی در فضا ایجاد شده می تواند قرار بگیرد و لمس کند!باد معمولا نماد شیطنت و گاه نمادی تند و منفی است ؛ که با عناصر روایت _آدم ها _چفت شده و در ایجاد ذهنیات راوی برای مخاطب بخوبی عمل می کند .حضور لطیف زن در بارانی باد !با موهایی که در باد رهاست(نمی خواهم با بیان بدیهیات ؛ صحبت را به درازا بکشم ؛ اما به کاربرد عالی بارانی و باد هم دقت کنید که به خودی خود ؛ باران را هم در فضا می باراند!)خط روایت عمودی اثر را در نظر بگیرید.از آن محیط کرخت و سیاه ، به ادامه پرداختن ؛ مستلزم یک گریز زیرکانه است که نه چندان در بند آن فضا بمانی و نه ناگهانی از آن بگریزی .از تمام صفات جوی و مکانی ، باد بخوبی از پس این مهم بر آمده است .شاعر به این موضوع واقف است که هر چند دیده هایش را می خواهد به زبان بیاورد ؛ اما بخوبی از آنچه برایش محدودیت ایجاد می کند رها می شود و به بهترین نحو به بیان مقصود می پردازد .طوری که مخاطب شعر می خواند نه یک سفرنامه !از این بند ببعد ، تلفیقی که در ابتدا از آن حرف زدم بخوبی اتفاق می افتد .هیجان راوی با دندانی که روی هم کشیده می شود _حالتی عصبی که معمولا از استرس ایجاد می شود _فضای یکنواخت قبلی را رنگ و رو می بخشد.تقابل تیر و آرش و اسپارتاکوس ؛اسپارتاکوس و رم ؛ رم و ونیز ؛ قایق وونیز؛ عطر و بیژن ؛ عطر و شانزالیزه ، برلین و جنگ ...همه و همه در ارتباط عناصر و انتقال به مخاطب موفق عمل کرده اند.درارتباط موسیقایی ، به مصرع آمستردام با زنان قد کشیده دقت کنید .واج بلند ا چقدر عالی قد بلندی را نشان داده است !که شنیده بودم زنان آمستر دام قد ها یی بسیار بلند دارند.دو تا از زیباترین تابلوهای خلق شده با توصیف در این دو بند نقاشی می شوند.(منظور اینکه توصیف چنان قوی است که در ذهنیات مخاطب اجزا به حد کافی برای خلق تصاویر وجود دارد.)درنهایت ناخودآگاه راوی به اصل می رسد.به وطن .به درکه !همان نوستالژی عمیقی که در اثر وجود دارد و به آن اشاره شد؛ بیشتر رنگ و رو می گیرد و انتقال حس قوی تر می شود .این شال آبی بجز تعبیر تحت اللفظی ؛انگار آسمان است پیچیده به دور کوه! آبی نماد عشق است .عشق شاعر به خاک مادری اش .هر چند دربند و به هم نمی رسند را هم می توان تعابیری چون زندان وفضای درکه تعبیر نمود.در بند بعدانگاراز ضرب المثل آلمانی که در ایران نیز هست ؛ استفاده شده:کوه و دره به هم نمی رسند اما آدم به آدم می رسد.نمی رسند در این بند ،روی آدم به آدم بند بعد تاثیر می گذارد .هرچند فاصله ی بین دو بند ؛ درعدم ارتباطشان موثر است ؛اما مّثـّل آنقدر در ذهن مخاطب ماندگار شده که ناخواسته به همین مطلب ارجاع می یابد.اثرهرچقدر روبه پایان می رود؛محکمتر می شود .ترکیب فوق العاده جیحون چشمها ؛ وتقابل آبشار و رود؛انگاراشکی است که تمامی ندارد .خصوصن که آبیاری صورت نیزمی تواند بر این درست دلالت کند وفقری که بیداد می کند وآدم هایی که صورت خود را سرخ یا ازاشگ آبیاری می کنند را تصویر کند. ترکیب بدیع پریده گان ؛ که تداعی کننده پرندگان است، و استفاده ی خوب از قناری و توصیفات سطرهای بعد تمامن اتفاقاتی است که نشان از وطن دارد ودر جمع بندی ذهنیات مخاطب؛بسیار موفق عمل کرده اند.اوج اثر واوج ارادت شاعر به وطن ؛ در آخرین سطرها نقش می بندد.شاعری که در نگاهش بسیاری از لحظه های زیبای تاریخی و دیدنی دنیا نقش بسته ؛باز به اصل می رسد.به شیرازواصفهان .به کرمانشاهان !حس ناسیونالیستی در شاعر به حدی است که اصفهان و در حقیقت همان وطنش را نصف جهان می پندارد و چنین در حالت سماع ؛ وطنش را بر همه جا ارجح می داند .شعر پایانی شیرین و حتی حماسی با خود دارد .بیستون بغل شدن ؛ جز ترکیب بکر آن ؛ از نمونه های درخشان به اوج رسیدن ودر اوج به سر بردن بود.بسیار دلنشین وعمیق!همین طور از بیستون به چهلستون رسیدن (که دراصل آن هم بیست ستون است ) یا داماد تاریخ ؛ترکیبهایی بود که در پایان بندی و درخشان شدن آن موثر می باشند.اثر لبریز از ترکیبهای بدیع و بکری بود که معمولا از قلم شاعر می چکد .همچنین ارتباط خوب عناصر عاطفی و صور خیال در اثر ، شعری ماندگار را رقم زده است .

کیوان اصلاح پذیر

جهان دو پاره است . شرق و غرب . صادق هدایت از شرق طلوع کرد ودرغرب غروب .شاید اگر از غرب طلوع کرده بود جایزه نوبل را گرفته بود . اما شرقی بودن همین است . هدایت آن قدر بین شرق و غرب پرسه زد که یک روز خسته شد . این ترکیب ناپذیری شرق و غرب کار صادق را در پاریس ساخت . غرب آزاد و شرق اسرار آمیز . غرب مدرن و شرق سنتی . غرب لامذهب و شرق مذهبی . این است تراژدی صادق و سرنوشت تراژیک ما که هنوز ادامه دارد .
 
 
شعر با کف های روی رودخانه سن شروع میشود . تصویر آسمان روی رودخانه نشانه ای است زیبا از تصویر یک بی نهایت ساکن روی یک نهایت روان . کف های روی سن که به برفک تشبیه شده اند با توجه به کلمه ی " تصویر " بیشتر صفحه تلویزیون بی برنامه را تداعی میکند . صفحه ی بی تصویر تلویزیون و برفک های بی انتها ما را به تصویر مرگ می کشاند . جسم یا گور بدون روح انسانی همان بارش برفک ها بر صفحه ی تلویزیونی است که گرچه بصورت یک شیئی حضور دارد اما مرده است .
شاعر وارد گورستان میشود . بوف کور در گوشه ی قبر صادق قرار دارد . همچنانکه جای بوف معمولا در گوشه ها و زوایای خرابه ها است . در این لحظه واقعه ای رخ میدهد که بیان نمی شود اما شاعر تاثیرات آن را بیان میکند . عقل تحت فشار قرار میگیرد و اعصاب که بخشی از ابزارهای عقل محسوب می شود ، شروع به ساییده شدن میکند . این ساییده شدن درونی است زیرا این عقل است که اعصاب را آسیاب میکند . مثل گریپاژ چرخ دنده ها که به جای حرکت خود را می سایند اما حرکتی در کار نیست . از اینجا به بعد ما با عواملی که عقل را ازکار می اندازند روبرو میشویم . ذهن خودآگاه شاعر زیر فشار تنش های عقل خود رابه ناخودآگاه پرتاب میکند .مثل جان آرش که با پیکان اش به سوی جیحون شتافت و یا شمشیر اسپارتاکوس که راه به دریا نبرد . شعر با رودخانه شروع میشود و در تمام شعر رودخانه و آب جریان دارند . اشاره ای به تمثیل مشهور شعر فارسی در باب آب روان و گذر عمر . شاعر به هفت شهر اشاره میکند : رم ، پاریس ، آمستردام ، اسلو ، ونیز ، تهران ، کرمانشاه و اصفهان . رم را با مجسمه داوود ، آمستردام را با وان گوگ ، اسلو را با جایزه نوبل ، پاریس را با شانزه لیزه ، ونیز را با قایق های مسافرکش ، تهران را با دره درکه ، کرمانشاه را با بیستون و اصفهان را با چهل ستون. همه ی شهرهای اروپایی و ایرانی در این شعر شهرهایی هستند که دارای رودخانه اند یا بندرگاه هستند . رودخانه اساطیری جیحون را نیز باید در این تقسیم بندی لحاظ کرد . اما چرا ؟صادق هدایت دوبار دست به خودکشی زده است . بار اول او خود را به رودخانه مارن در فرانسه انداخت . اگر بخواهیم این خودکشی نافرجام را به این شعر پیوند بزنیم به نتایج جالبی می رسیم . دلیل دیگر آن ارتباط تمدن های شرق و غرب است که عمدتا از طریق بنادر و دریاها حاصل شده است و بازهم اشاره ای است به جهانی بودن شخصیت صادق هدایت و برهمین مبنای جهانی بودن ، تاکیدی بر آیین مهر پرستی است که پیش از مسیحیت بعنوان زمینه فرهنگی مشترک شرق و غرب د رسراسر دنیای متمدن رواج داشته است .تشبیه صادق هدایت به آرش از فرازهای مهم این شعر است . آرش جانش را همراه پیکانش کرد تا مرزهای جغرافیایی ایران را حفظ کند . صادق هدایت جانش را وصله آثارش کرد تا مرزهای فرهنگی ما را نشانمان دهد . استحاله خودکشی صادق هدایت به جان فدا کردن ، کیمیایی است که در این شعر برای اولین بار مطرح شده و شعر راتا سرحد یک نظریه نوین فلسفی – ادبی ارتقا می دهد .آرش همراه باجان خویش پیکانش را به درختی در ساحل جیحون میرساند و ایران را نجات میدهد . قربانی شدن همواره یکی از راه های نجات دیگران در بن بست ها بوده است . آیا صادق هدایت همان آرش است . آیا خودکشی او اعتراضی است به اینگونه بودن و اینگونه زیستن . وقتی نمی تواند جامعه را عوض کند و درعین حال آن را بپذیرد وقتی دل مسافر در غرب برای شرق غیر قابل بازگشت و غیر قابل اصلاح ، لک میزند شاید این تنها راه اعلام اعتراض باشد . اعتراضی که اگر واشکافی شود ما را به خرابی های بنیادی مان راهنمایی کند . اما در این شعر همبستگی جهانی و یکی بودن نوع انسان در بندی از شعر به شکاف درکه که جزبا خون آدمیان از جیحون آرش تا آّبشار نیاگارا پر نمیشود به زیبایی اشاره شده است . دره چاک چاک درکه علاوه بر زیبایی کلامی ( دره و درکه ) خبر از اندوهی می دهد که جوارح آدمی را از هم برمی درد و همچنین اشاره ای به تداوم مبارزات انسان در طول تاریخ که از نیاگارا تا آبشارهای خرد درکه و از آرش تا اسپارتاکوس ادامه دارد.با توجه به دید انتقادی شعر نسبت به ظواهر سرمایه داری ( شانزه لیزه و عطر بیژن ) و نابودی اسطوره ها ( دیوار برلین و گردن های خمیده و رابطه بیژن شاهنامه با عطر بیژن ) می توان نتیجه گرفت که شاعر به تداوم دیدگاه سوسیالیستی و تعلق خاطر صادق هدایت به ایران کهن ، تا لحظه مرگ وی اعتقاد دارد .
اما فراز این شعر دو بند آخر است .
شاعر شراب کهنه شیراز را سرمی کشد و لابلای چهل ستون عربده مستانه میکشد و بیستون را در آغوش میگیرد . برای شناخت این بند باید به چند نکته توجه کنیم
بیستون ( بهستون دری ) در کنار استخر طبیعی واقع شده و نشانه ای است از اوج امپراطوری ایران باستان در زمان هخامنشیان . محتوای سنگ نبشته ی بهستون سرکوب گئومات غاصب به دست داریوش است . وجه تسمیه بیستون در ادبیات البته به فرهاد و شیرین بازمی گردد .
چهلستون قصر پادشاهان صفوی و نماد قدرتمند ترین سلسله پس از اسلام و احیا شاهنشاهی کهن ساسانی است . چهلستون در اصل دارای بیست ستون است که این ستون ها با انعکاس در استخر بزرگ محوطه به چهلستون تغییر نام یافته است .شاعر با ترکیب سه ویژگی شناخته شده این سه شهر در حقیقت خود را به دوران عظمت ایران رسانده است . او برای رسیدن به این مقام ابتدا با شراب شیراز مست میشود و سپس سرازپا نشناخته در ستون های چهلستون می چرخد و ستون نداشته ی بیستون را در آغوش میکشد . در همین یک سطر چنان ترکیبی نهفته است که نمی توان با توضیح و تشریح تارو پود آن را از هم گشود . اما میشود فریاد " چرا " ی شاعر را از لابلای عربده های مستانه اش شنید . چرا شرق به اینجا رسید و غرب به آنجا ؟
اما سطر آخر . ونیز را در چند سطر بالاتر بعنوان عروس جهان شناختیم و اینک اصفهان را داماد جهان . شباهت ونیز و اصفهان علاوه بر همزمانی صفویه و حکومت هنردوست ونیزیان که سرمنشا رنسانس اروپا است ، در بازتاب خانه های ونیز در رودخانه و بازتاب ستون های کاخ صفویان در آب دیده میشود . شباهت هایی چندان غریب که ما را از این تشبیهات شگفت انگشت به دهان می کند . از این عروس و داماد بی شک فرزندی حلال زاده تر از صادق هدایت ببار نمی آید . صادق هدایت در آب های به هم پیوسته جهان تعمید یافته و به یک شخصیت جهانی بدل شده است .شاعر از خودکشی نافرجام صادق هدایت در آب را به تعمیدی جهان شمول ساخته است .در کل شعر تقابل و رفت وآمدی بین شرق و غرب جریان دارد . این رفت و برگشت و تداخل بازتاب ذهن جهانی صادق هدایت است که می کوشید راهی بیابد تا در همان حال که شرقی است غربی هم باشد . این شاهزاده ی ادیب سوسیالیست ایران پرست گیاهخوار به تنهایی بار وحدت جهان را تا آنجا که می توانست به دوش کشید و چون به پرلاشز رسید از پا درآمد . اما تداوم او در آثار هنرمندان ایرانی – از جمله همین شعر- نشان میدهد که اصالت مردنی نیست .

مینو نصرت
  
 
شعر جاده ی سفر است ، با یگانه مسافرش کوروش
از حاشیه ی دامن قطب سرازیر می شود و مثل قطره ای تشنه می غلتد کنار هدایت و در بوف کورش بخار می شود . تصویری شگفت از آسمانی ابری و رودخانه ی سن که عاشقانه هم را در آغوش کشیده اند . براستی که برای زیارت زنده ترین انسان ها چاره ای نیست جز به گورستان ها سفر کنیم !
بعد تصویر باد است و سایش آن بر گیسوان خیس زنان که برق می زند و جذب چشمان مسافر می شود . این برق دو گانه است ، برق شادمانی و برق خشم ، خشمی که ناگهان مانند زبانه های آتش از درون جان شاعر بالا می زند و اعصاب او را به هم میریزد . قدم در جان شاعر می زند و او را تا چله ی کمان آرش عقب می کشد و همزمان در هیبت اسپارتاکوس رها میکند . شعر در پیاده روی اش از مکان هائی می گذرد که ثقل تاریخ هستند و اگر آن ها را بکاوی به قلب خود میرسی . میراث انسانی جهان کتابی مشترک است و تصاویر قهرمان هایش بر هم منطبق اند و شاعر با دیدن هر کدام از آنها به همسان خود در سرزمین خود رجعت میکند .نسیم باستانی او را شهر به شهر و کشور به کشور با خود می کشد و با هر جلوه ای ، گویا کبریتی در جانش کشیده می شود . آنچه او میبیند با آنچه در اوراق سرزمین اش می گذرد ، انطباق ندارد. جائی که اسپارتاکوس شمشیر زده است با چشم انداز تازه ای مانند شمشیر او برق می زند ولی شاعر با رجوع خود به مأمن آرش ، تیری از قلبش عبور میکند و جانش را دگرگون میکند .او در سرزمینی قدم میزند که تاریخ اش را میداند ، اما صورت امروزی اش هیچ شباهتی به دیروز هایش ندارد و همزمان خود را در خاک تبدار سرزمین خود میبیند و دره های چاک چاک درکه و رود جیحون و آن شال آبی آب و آسمان که از فرط گستردگی دو گوشه اش به هم نمی رسد و صورتی از فرط فقر و جهل چاک چاک است و چروک خورده . با این همه شاعر در چنان دره ی عمیقی از اندوه می غلتد که خود را با پیاله ای از شراب حافظ در حالیکه بیستون را در آغوش گرفته ، در سرزمین خود میبیند . گویا جسم در جائی و جان در جانی دیگر مغروق است . درست در لحظه ی حضور عشق و شراب عربده ی زمان را می شنود . اصفهان که به نصف جهان مشهور بود امروز بدل به مردی است با نیمی از حضور انسانی خودش در برابر جهانی که گویا عنصری زنانه است و این دو در فاصله ای دور از هم ، هر یک عربده ی فراق سر داده اند و شاعر تنها گوشی است که این عربده ی اندوهناک را می شنود .
کوروش با هر قدمی که بر میدارد ، رایحه ای منتشر میکند و عجیب است که اولین گام او را به هدایت می رساند . راستی ما چقدر هدایت داریم که درست در همین لحظه که من در حال نوشتن هستم ، آنها هر کدام در گوشه ای از این جهان پهناور دلشان نه در سینه که در قلب این خاک می طپد و جسمشان در دور دستها مانند سیاره ای بر مدار بازگشت ، چنان به سرعت می چرخد و می چرخد که من یقین دارم بزودی خاک این خانه غرق نور و ستاره خواهد درخشید .
سلام و سپاس / سفر جانانه ای بود


 
 

مینا درعلی  
 
بر خلاف شفیعی کدکنی که شعر را حادثه ای در زبان می داند ،داریوش آشوری می اندیشد ،شعر حادثه ای است که در جهان روی میدهد و مانند هر آنچه در جهان اتفاق می افتد در زبان باز می تابد!
آشوری رویکردی فلسفی تر به شعر دارد. در باور او شعر، ساحت ویژه ای است از نمود هستی!
وی می گوید ،شعر بی آنکه به زبان نیازی داشته باشد در هستی پراکنده است و برای آن که به بیان آید به ابزاری چون زبان نیاز دارد!
گاه این نوع نگاه و اندیشه ی آشوری را در بسیاری از شعر ها می بینم .شعرهایی که فارغ از دغدغه های زبانی توانسته اند با قلاب ِ زبان شاعرانه ی شاعری در قلمرو شعر حضور پیدا کنند و من مخاطب را به این نگاه بی واسطه گری و بی قیدی شاعرانه بکشاند که هیهات از من ، که چه بی تفاوت از کنار این همه شعر گذر کرده ام و یک عبور شاعرانه را برای خود رقم نزده ام!شعر ِ رهای کوروش هم همین هیهات را برایم داشت ؛ که ای دل غافل، در این هستی چه هست هایی به انتظار دیدن و رویت ما نشسته اند و من چه کوته بینانه از کنارشان گذشته ام و کوروش با این منشور شعر و شعور، چه زیبا تصویری اودیسه وار برایم از یک نقطه ی هست تا بی نهایت هست را رقم زده !
شعر با تصویری برفک بار از هوا و آسمان چنان تآویلی برای مخاطب به بار می نشیند که بر افکار و دیده ی هر کس موجی می اندازد ،گویی که خود تصویر خمیازه ی پرلاشز می شوند و با بازی باد ،گوشه های تصویر و تصورشان بالا می رود ،بالا ،آن قدر که به تخیل کورش ،همه خانی می شود از زبان مخاطب :" شعری که در زبان دارد اتفاق می افتد و چه حادثه ی میمونی که حد و مرزاش فقط به پاره های تنی می ماند که برای ساحتی دست به کشیدن و پرتاب خود نموده تا پرت شود به دنیای شعر و شعر و شعر!"
راستی این چه تاریخی است که منحصر به زمان و زبان خاصی نیست که همه در یک زبان گرد آمده اند تا از تجربه ای بگویند زنده و تپنده در میان کلماتی که گهگاه در حد یک مرگ ،می تپند و با وجود آنکه از مرگی می گویند زندگی را جاودانه می کنند!آرش و اسپارتاکوس ،ونگوگ و هدایت ،از همین نمونه تاریخ هایی هستند که جاودانگی را عشق ، رهایی ، زیبایی وعدالت را به روشنی هر چه آبهای جهان به هم پیوند داده اند تا در جریان شعری،و این شعر به زبانی خیال پردازانه و با رویکردی شوینستی آهنگ سفر کند تا وطن دوستی را تجربه ای در به آغوش کشیدن !بی ستونی کند فروهر وار، تا بلغزد میان ستون های بیست ستونی که آغوش ِآب، ستون داری اش را دو چندان کرده است
این ساحت از نمود هستی را چه زیبا با شاعر به سفر می روم و تخیلم را به کلمات شاعر می سپارم تا چشم بسته مرا هم به دیدن عروس بندرها بکشاند تا من هم مست و مدهوش عطر بیژن و برق لباسهای تن نما و بوسه های شیرین ، بر پنجره های نوبل شعر را پرواز دهم به زبانم تا قد بکشم به بلندای زنان تابلو های ونگوگ!
می شنوی! صدای مرزهای آبی و خشکی که در نگاه خیس شعر می شکند و بی مرز از مرز بی حد و حساب آزادی می گوید و عشق و دوست داشتن !
شعر گاه در لایه ای از ابهام می ماند حتی رپ رپ چکمه ها هم از بهت بیرونش نمی آورد که مخاطب بیند سر زیر بالشتک چه کسی در آورده و یا این آدمها چه ربطی به رسیدن یا نرسیدن کوه دارند در این شعر!شاید وعده ها ی تو خالی نفت زیر بالشت ها
و یا رپ رپ چکمه ها ی درکه روی سینه ی عاشقان.شاید که از دهکده ای جهانی میخواهد بگوید این شعر که آدمها و سرنوشت هاشان به هم شبیه است و گره خورده و در هم آمیخته ، فارغ از زمان و مکان!!
راستی مرزها را چه چیز تعیین میکند؟ فرهنگ ها،رودها،دیوارها،یا کلمات و ... ! به راستی نمی دانم و فقط این را می دانم که مرز بین شعر و غیر شعر را تخیل و زبان و کلمات به بار می نشانند که با زبان ویژه ی هر شاعر، سبکی به سبک ِ چه گونه شاعرانه دیدن هستی را به هست های دیگر زبان شعر می افزاید!
شاعرانه زیست ات همیشه آزاد و پر بار باد کوروش مهربان!
 

علي فتحي مقدم
  
 
در اين شعر همه خاني انگار كه دنبال گمشده اي باشد زمان را به عنوان عنصري حياتي به خدمت موقعيت جغرافيايي ذهن خويش در مي آورد و با حسي سوخته و تني خسته همخوان با فضايي گورستاني مخاطب را به اعماق سفري تاريخي با خود مي برد كه ساخت داستاني اش در پاره اي مواقع اين فضا را شدت مي بخشد.اما با نگاهي كلي به شعرو بيرون از پرلاشز و با محوريت آن_داستاني يا بهتر بگويم آن_روايي شاعر وقتي به جستجوي روح سركش اش در بافتهاي نسبي زمان مي رويم .نوعي نگاه از منظري ديداري، ما را به نمايشنامگي درون متني مي كشاند كه شاعر نوشته و به احتمالات تجسمي آن_مخاطب در جنس روايتش قوت مي بخشد كه حركت توصيفي كلمات و اشاره اي كه شاعر به صورتي روايي ازسفري زمان مند با حفظ جغرافياي فردي كلمات ارائه مي دهد مرا به تزيئين و چگونگي برخورد با دريافتهاي عيني و اجرا بر سن نمايش زندگي وادار مي كند.هدايت به عنوان بهانه يراي التيام روح سركش اش نقش اصلي شعررا به عهده دارد و بارها و بارها در پي ياسي كه در نمايشنامگي متن ارائه مي شود توسط صورخيال شاعر دچار استحاله و در پاره اي از مواقع به همخواني با آرش،اسپارتاکوس،بیژن ،ونگوگ،نوبل، و گاهي هم موجب تشخص بخشيدن به اشياءا ي مي شود كه در مسير رخداداها ، شعر را جاندار جلوه مي دهد. به عنوان مثال استحاله تصويري كه از همين تشخص ريشه مي گيرد:آدم به آدم/ اما/ از آبشار نیاگارا/ تا جیحون چشم ها/ صورت ها ی سرخ آبیاری می کنند
آدم هاي پاي آبشار نياگارا را يا آدم هايي كه در طول تاريخ آمدند و حالا هر كدام در پرلاشز خاصي خفته اند را چگونه در بافت نسبي زمان به نگاه عمودي آبشار شعر مي دوزد جوري كه مخاطب احساس مي كند هر قطره از آبي كه از آبشار مي ريزد با شليك تير آرش كمانگير حالا از شرق به غرب يا از غرب به شرق پيوند خورده است.شگفتي نقد هوشمندانه ي جناب اصلاح پذير و جزئي نگري سميه طوسي ونگاه حسي فوق العاده ي مينو نصرت به سير تكاملي شعر دهان مرا از هرپنجره اي كه به شعر نگاه كنم بسته و جان مطلب را در حوزه ي تاويلي شعر صادقانه ادا كرده اند .اما من به شخصه براي حركتهاي لحني و زباني احترام خاصي قايل ام چراكه نوعي فرار از ايستايي نهفته در اجراي دستور زبان سنگ شده ي فارسي ست. حال كي به تشخص فرد در زندگي با كلمات منجر شود بر مي گردد به رفتار ذهني او و ايجاد فضا به واسطه ي ماوراءطبيعه ي كلمات است كه شعر را از جمله هاي معمولي نجات مي دهد و باعث ايجاد نوعي وحدت همجانبه از آن_شاعرانه تا ديگر كارکردهاي هنري در جان شعر مي شود.تجربه ي هاي مكتوب شده ي همه خاني در عالم شعر و شاعري نشان داده مسير را مي شناسد. در توليد فضا و بهره كشي از كاركردهاي عمومي (ويژگي هاي مشتركي كه در هنر وجود دارد) به تشخص رسيده جوري كه كاركردهاي زباني و فردي اش در متن آنقدر رسانا هستند كه اگر تكه اي از پيكره ي شعرش جدا كني به لحاظ هارموني اجزاء و اجرا خواهد لنگيد و همين است كه هيچ كلمه اي در بافت زباني شعرش بيگانه با فضاي كاركردي كه ارائه مي دهد نيست و او را از چهره هاي متشخص زباني شعر امروز قرار مي دهد.و ديگر اينكه درميان خصوصيات زباني اين شعر هنجارگريزي لحني به واسطه ي ساخت تركيب هاي تازه است كه جايگاهي ويژه نزد كاركردهاي خاص شعر باز كرده است اين هنجارگريزي لحني ويژگي است كه تقريبا در بافت زباني تركيب به صورت خود ساخته به سطح زبان مي آيد و انرژي انتقال تعريف هاي تازه از مصالح ذهني شاعر را دو چندان مي كند جوري كه خواننده را به دريافتهاي تازه اي از شورش عليه مقدسات سنگ شده ي اجراي لحن در زبان فارسي نزديك مي كند طوري كه بار موسيقايي شعر را دوچندان و موسقي ي اندوه باري كه نمايش زندگي را با صداي آبشاري كه در خود نهفته دارد تا رپ رپ چکمه ها ی سحرگاه به عرفاني فرديت يافته تبديل كند .به هم زدن ساخت قراردادي جمله ها در اين شعربا آن_نمايشي، موجب شده ساخت تازه و محيطي تازه در بافت روايت جهت حضور كلمات يا تصاويري غيرمنتظره از صور خيال شاعر كه بار تاويلي زيادي را به مخاطب انتقال مي دهد پيشنهاد كند . ضمن اينكه از ديگر ويژگي اين شعر مي توان به تاكيد برچفت و بست كردن لايه هاي پنهان شعر با جاي دادن مايه هاي معنايي در عينيت ابتدايي راوي شعر اشاره كرد، كه به واسطه ي معنا محوري منجر به توليد نوعي تعامل با انديشگي فردي شاعر و مخاطب گرديده...با فروتني
 
 
 

  • افزودن جدید
  • جستجو
نظر ها (0)
نوشتن نظر
Your Contact Details:
نظر:
 

هشتاد شعر رادیکال