| poem - page |
صدای گوزن يورتمه
شکار مرا از لبان تو میرود تا...
فردا شب است
و جز لبخندی
روز از کجا طلوع کند دندان هايت؟
جنگل پر از صداهايی است
به گوزن نسبت می دهيم
پروانه ها نيش میزنند
کور شده بودم کاش
کشاله های رانت را ميکشـــــــــــــــــيدم
بلد نيستي بخندی
من از شتابی در سينه هايم
به تو دندان می گزم
بلد نيستی...
آسمان گوزن سبز است
آب انار می چيند دستها،
شکارچی زمستان ميیارد،
که ما به هم چسبيديم،
زيرِ يک تفنگ.

