| poem - page |
ریخت و پاش شده بودیم
انگشتهامان بالاتر از خطوط کشیده می شد.
دامنها می چرخیدند و سرها
زیر پوششی از حریر خم می شد
پاهایمان می لرزید و برای بودن دایره هایی رنگین می شدیم
پس خورده بودیم و مزه ته مانده لاشه های بی خاطره می دادیم
یکی دستهایش بالا رفت
یکی پاهایش
و از همه خوشبخت ترینمان،سرش
بالا
بالاتر
و خودش را با سقوطی آزاد به تمام فصلهای عذاب چسباند.
می خواست تمام شود
یکی خودش بالا رفت
یکی دستهایش اشاره شد روی پاهایش و همه در یک چیز تلخ بودند و باید با خودشان رُک تر از همیشه می رفتند...
در بست
با تمام قوا نشستند و فریاد
یکی یکی رها شدند و قصه ها
بود و نبودشان حکایت پوچی همیشگیشان شد...
بالا رفتند
دامنها می چرخید و همه چیز در یک اتفاق ناگهانی خم شد.

