| poem - page |
حتی اگر..
آنقدر حاشا کردهايم
که يادمان رفته است
ديروز
به جای ديوار
بر تفنگها چشم میگذاشتيم
و...
گاهی فراموش میکنم
خون گلويم را گرفته است
و بايد هر بار که سرفه میکنم
تکهای از شهری سوخته
از سينهام بريزد بيرون
گاهی فراموش میکنی
شاگردت که اجازه گرفت
پناه بگيری زير نيمکتها
نکند دوباره بمبافکنی را نشانت بدهد...
زود يادمان میرود...
هميشه بايد ترسيد
حتی اگر شهر امن و امان باشد
و به افتخار آتش بس
تا صبح آتش بازی کرده باشی در خيابانهاي
حتی اگر هيچ پليسی نزند به شانهام
برای کارت معافی...
صلح
زنگ تفريحی است
که در جنگ نواخته میشود
صلح آرزوی سفيدی بود
که سربازهای زيادی به گور بردند...
روایت فتح
به جای کوبیدن فیشهای آب و برق
به شکل رگبار و صاعقه بر میز
به جای اشک ریختن برای پیانویی
که در غیاب انگشتهای تو
به عنکبوتهای سمساری عادت کرده
به جای باطل کردن بلیطها در مشت
به آمبولانسی فکر کن
که در این ترافیک
چشمهایش به دنبال راه فرار میگردند
نعرهای بزن از خوشحالی
که حنجره ات هنوز کوک نشده روی سکوت
قلبت از تکرار حرفهای خونینش
به لکنت نیفتاده
و هیچ پزشکی نگفته
چشمهایت را ببند
تا کمی بالاتر بکشد رو انداز سفیدت را...
برو خدا را شکر کن
در این خیابان گره خورده
تصعید نمیشوی در آمبولانس!
و نهایتاً تنِ بیحالت را
آویزان کردهای از قنارهای در اتوبوس...
در بدترین شرایط با این مسیر
به ادارهای میرسی
که از پیانیستی شکست خورده
تایپیستی موفق خواهد ساخت
و بخاریهای یک خط در میانش یعنی
هنوز
به سردخانه نرسیدهای...
نعرهای بزن از خوشحالی
و مشتهایت را
با فرمان حمله بالا ببر
به صندلیهای مترویی فکر کن
که با پایان وقت اداری
باید به فتحشان بروی...
-
Y-m-d H:i:s |78.38.243.136| ستايش - تقديم به علي عزيزماينو درجواب شعر"گوسفندمقدس" گفتم واست! دوستدارم گوسفندي باشم! نه آن گوسفندي كه اسماعيل رانجات داد،ونه آنكه عيدتان راخونين ميكند! ميخواهم همان گوسفندي باشم كه تو بخاطرش از پيامبري استعفاكردي..!

