| poem - page |
یکی جا افتاده یک بند اش پاره
یکی رنگ و رو رفته
یک پوست ترک خورده
یکی ورزشی در به در پای اش کوبیده
به آن در به این دربه آن میدان به این خیابان
چند لکه خون
از انگشت اش بزرگ بیرون زده اخبار همسایه
از پنجره دیده
شانهها به هم چسبیده
با دست خالی
تا آزادی میروند
توی ویترین زنانه ها
یک پا در میان
با مردانهها لاس میزنند هی
هفت سانت هم از مُد برگشته
بی خود نیست
توی شلوغ
وا رفته این پا آن پا میشده
حالا یک ورق چرم زیر ات میبرم
میخ میکوبم
هوای قطره
جرات نفوذ به کف راه نمیبرد
این یکی بی پاشنه شل آمده
از هر دو گوشه آب رفته
کمی بیشتر وقت اش کار دارد
اما آخری با فکری که ندارد
دارد
به مهمانی برود یا نرود؟
آن چنان برق ات میزنم
انگار همین دقیقه
آکبند رفته ای توی جعبه
از فروشگاه بیرون
به تعمیرگاه کوروش خوش آمدید