| poem - page |
رعنا ، قد بلند !
کشیده و قد و قامت از غلاف در رفته
کت و شلوار پوش و کروات شش تا شش تا گره انداخته، ایستاده 1357سر به سنگ سقف خورده
پا روی پوسته پوست پیازی زمین آما ده ی رفتن به کنسرت مستان ، همان جیک جیک زمستان در بروکسل
(گناهش به گردن این یاهومسنجر اگر دروغ می گویم من)
پس خواندن ناظم !حکمتی داشت لامصب!
یا کوبیدن پتک مایاکوفسکی بر فرق جهان
آن وانت کو ماشین می رفت قراضه برمی گشت کو؟
قراضگی هم حدی دارد نه اینکه افتاده باشی لای تمشکها و خزندگان و جوندگان و درندگان دور تا دورت گياه شده باشند!
روزنامه هارا بو می کشدعجب بویی : 1357
من اما یک پراگم همه جایی
یک واگونم هرجا پیش آمد خوش آمد
موتورم خوب کار می کند حتی با شبدیز خسروانی هم تاقش نمی زنم
هیچ قطار سریع و سیری تخم نمی کند از ایستگاه من بگذرد
از گرانان جهان نيز همین ممه لرزانهاي ارزان مارا بس
چرا داری کسشعر می بافی؟
مثل سگ جگرت را گرفته ای به دندان و عین زنجير روزها را یا می جوي یا می شما ری!
دق کرده ای انقدرکه قلبت را مثل قلاده چنگ مي زني!
عجب هفت خط و خالی بودند این تن تنی هاي ما
الله وکیلی توی چاه همین ها بود به ماه گفتيم يواش یابو!
آخر کدام شير حلال خورده اي ماه را قاب می گیرد می گذارد کنج آسمان بعد مي ايستد و مي گويد : هاي هيتلر!
هنوز باران درود برها و مرگ برها را خوب و درست و حسابی نشسته بود که کبکم خروس خواند
پس آبكش قبل از تسبيح شويان ما دربزرگ ؛ بين من و پدر داوري كرد
من سوراخ به سوراخ بيژامه ي آ قا جان را ديد مي زدم و دامن گل گلي ِ اِمي همسايه كيجا توي دل و جانم ويل ويلي مي كرد
پدر اما نمی دانست به عشق سایه طوبی هر جا را که سفید بود یک امضا انداخته ام مدیر کلی
بخدا كير تراشیدن نمی دانستم که تنظیف تنگ و تاریک تیر وتفنگ آموختم(چه خري بودم)
بخدا پدر اگر می دانست همه چیز زیر سر کیف و کتاب و مدرسه است به تسمه مسله اموز صد تا مدرس میشد
خنجرنا دري از صندوق ابا اجدادی بیرون می کشید بعد کی بود که باید از مهتابی خم و برای کشتگان چالدران زار زار می گریست
پدر این را نمی دانست و من تا زبان چاقو خارج از خانه درز نکند هی داشتم روی سر سیاه سفیدی می زدم که لشكر صاحب زمان را کج و کوله و دهن کج و برفکی مرفکی قالب می کرد
لباس رزم پوشیده و درست حسابی شده بودم1367!
نصف شب است و 1357 از کنسرت برگشته جناب شجریان را دارد برايم مسیچ می کند
سرعت پایین و به قلب دشمن نمی زنیم که هیچ صدتا صدتا عصا هم اگر توی هوا بچرخانیم نیل پا نمي دهد تا به سینه سيمين سينا برسيم
ما خودمان را ول كرده ايم به گردن اتوبوس
چراغ خاموش داریم پرده ظلمات را می دریم
مانده ایم تا یکی دست تکان بدهد بپرسیم خضر تویی؟
اما فقط توپ تانگ مسلسل خیلی هم اثر دارد
وگرنه عثمانی ها کسخل نیستند که به جای ادم توپ سوار قاطر کرده اند
داریم خواب پدر را می بینیم
یک جا خنجر در پهلوی ما کرده است و یکجا سر نازنین به دامن گرفته داد می زند ای اقایان بنی هاشم بیایید که تورانیان ایران را بردند
خدایی خيلي مرد است اين يا رو
يكباربا خدا کشتی گرفت زمين زد
بعد یکی بلند شداز یک وجب باختری و اختری گفت این فقط مال ماست
غلط كرد بلا نسبت!
ازخود پای سرخ تا پنجه پنجاب گام بزن میشود هیکل این با با
ای ماشاللاااااااه؛ كوچك ترين ما هم آمد!
این که اتاقش روشن و من می بینم و بروکسل نمی بیند را مي گويم
همين ...1376 را....!
گاهي گداري تا لنگ ظهر از پنجره پایین نریخته می گیرد کف مرگش را توی بغل می خوابد
بعد بلند مي شود نا شتا نا شتا اس ام اس مي دهد: كجايي؟؟ مياي تو چت!؟
نمی دانم چه مدل زهرما ري می زند که به همه چیزمی گويد شیشه
به فرويد مي گويد شيشه
به لكان و لك لك و لاك پشت هم میگوید شيشه
شیرجه می رود توی دهان فُك و فوكو و از کون ان یکی ان یکی فرتی می زند بیرون انچنان كه زمين و زمان را گند برمي دارد و سيستم من يكي كه هنگ ...
یک مویی برا ي خودش ساخته که در قاب هيچ ما نیتوري نمی گنجد كه هيچ ! از هر تارش یک سوگلی اویزان و یک حرم سرا می خواهد تا بگيسد
حرف هم مي زنيم مي گويد: گفتمان است ديگر!
ما چتر بازيم ! اینها چت باز! ان بزرگ ترها مان بروكسل وتهران و تورنتو و هرجا كه هستند و باشند سرشان سا ق و سلامت: چتر سا ز!
سرعت مان يكهويي چه زد بالا !
انقدر خوب داريم مي تازيم كه: هوا نيلگون و زمين لعل گون ...
خاك ريز به خاك ريز جلو مي رانيم و هرچه النگو پيدا مي كنيم بدلي ...
هي مي چرخيم سنگر به سنگر به هرچه دست مي يازيم خالي!
اين عثماني ها نم پس نمي دهند چه برسد به آ بجو !
بخدا فردوسي نيستيم تا تمام كُشتي هاي شاهنامه را به نفع بگيريم
بيشتر از انكه درو كنيم داريم مي شويم (خودمانيم)
اينجا در اين گيرودار؛دودي هم كه بلند ! از خيام و خيمه است از خم و خمخانه نيست
حالا توهي بگو اگر فيل فرخ زاد توي فرات فرو نمي رفت ا له بله اله بله اله بله
هيچي نميشد اقا! كِرم ازخود درختيست كه يك ورش توي بغل شاه و ور ديگرش توي بغل مغ و مغبچه است!
هي ي ي ي 1357 و 1300 ِچند و 1300ِ ِچون و كي و كجاو چه وقت؟!
با اين سرعت كه داريد عقب مي كشيد بي گمان مادرتان يكي ديگر هم زاييده است: بي خيا ل !!
نظرات دوستان ↓
مهد ی حسين زاده
متن از حرکت های مناسبی در زبان برخوردار است : رفت و برگشت های راوی از زمان حال به گذشته که سیری تاریخی را در برگرفته تا کنشمند کردن اتفاقات به نفع شعر و مصادر ه ی مضامین موجود در متن به نفع روایت شعر از این شعر متنی فربه ساخته .آن 1357 که آغاز بستری تازه در جغرافیای شعر و به طبع جهان بیرونی شاعر است و عوض شدن زیر ساخت های جامعه در متن نمودهای عینی و بارزی دارد
که با زندگی خود راوی و گذشته ی آبا یی او گره خورده و در این بین نقب های راوی
به تاریخ ایران با روایتی درونی از دل زندگی راوی سر در می آورد و بدل به خوانشی
یکه از شاعر در برابر رویدادهای گذشته می گردد و این رویداد ها در امتزاج با متن حسنی خود به واگویه های شاعرانه می انجامد که "خود"راوی به عنوان عنصری فعال در رویدادها شرکت دارد و تنها ناظر و گزارش گر نیست .
در بند های پایانی شاعر از روایت به سمت متر و معیار های شخصی گام بر می دارد
و تلاش می کند این سیر تاریخی را از دریچه نگاه خود قضاوت کند :
(( خاك ريز به خاك ريز جلو مي رانيم و هرچه النگو پيدا مي كنيم بدلي ...
هي مي چرخيم سنگر به سنگر به هرچه دست مي يازيم خالي!))
و در این میان :((بخدا فردوسي نيستيم تا تمام كُشتي هاي شاهنامه را به نفع بگيريم/بيشتر از انكه درو كنيم داريم مي شويم (خودمانيم)))
تقابل نگرش ایران باستان را که در شاهنامه تجلی یافته که در آن از فر و پیروزی و سرفرازی داد سخن داده شده را با وضعیت کنونی مقایسه می کند و به چالش می کشد و(( اينجا در اين گير دار؛دودي هم كه بلند ! از خيام و خيمه است از خم و خمخانه نيست/حالا توي هي بگو اگر فيل فرخ زاد توي فرات فرو نمي رفت ا له بله اله بله اله بله
هيچي نميشد اقا!" كِرم ازخود درختيست كه يك ورش توي بغل شاه و ور ديگرش توي بغل مغ و مغبچه است!"))
و جایی که تاریخ قریب به 100 سال گذشته ی ایران را خطاب قرار می دهد با تا کیدی که جبرآ بر واقعه ی 57 دارد :
((هي ي ي ي 1357 و 1300 ِچند و 1300ِ ِچون و كي و كجاو چه وقت؟!
با اين سرعت كه داريد عقب مي كشيد بي گمان مادرتان يكي ديگر هم زاييده است: بي خيا ل !!))
نگاهی به اجرای شعر
___________________
شعر از ورودیه با پاساژ های گوناگون در پروسه های مختلف زمانی حرکت می کند
و ریتم زبانی را از دست نمی دهد و تلاش می کند با همان چشم انداز آغازین متن را پیش ببرد . توقف بند ها و سکوت بین آنها و ادامه یافتن متن بدون برهم زدن هارمونی کلامی شعر از نقاط قوت کار است . لزوم دقت شاعر در برقرار کردن پیوند بین کارکتر پشت کامپیوتر و فراروی به سمت روایتی فلاش بک گونه و نیز سیر حرکت مداوم "او" در زمان اکنون - گذشته ی خانوادگی و نیز گذشته ی تاریخی با چاشنی طنزی که در خود مستتر دارد و تلفیقی متنی که به مدد هوشیاری شاعربا سوژه ها در شعر ایجاد شده از این شعر متنی دارای صدا ساخته که ظرفیت های تاویلی خود را به رخ خواننده می کشد.
مهدی حسین زاده 4/8/1389
مصطفا فخرایی
متنی سراسر طوفانی باپرداختن به ارجاعات تاریخی در زبانی روایت مند و به کارگیری لحن های متفاوت و روایت های تو در تو و شکستن روال منطقی آن شناور بودن ژانر ادبی متن بین شعر و نثر و سرک کشیدن به هر گوشه ای و در نهایت سرگیجه ای شیرین و لذت بخش به مخاطب هدیه می دهد.منظومه ای که منظومه نیست.
غزل برهانی
(۱)
کشیده و قد و قامت از غلاف در رفته
کت و شلوار پوش و کروات شش تا شش تا گره انداخته، ایستاده 1357سر به سنگ سقف خورده
پا روی پوسته پوست پیازی زمین آما ده ی رفتن به کنسرت مستان ، همان جیک جیک زمستان در بروکسل
(گناهش به گردن این یاهومسنجر اگر دروغ می گویم من)
پس خواندن ناظم !حکمتی داشت لامصب!
یا کوبیدن پوتک مایاکوفسکی بر فرق جهان
شعر با سطرهای بلند بسیار تعمدی و ماهرانه برای رسیدن به زبانی شبیه به متن کشدار و پیچ در پیچ شروع می شود و آغازی که من را به جلو می برد. پویاست کلمات و نوع وزن نوشتار؛ با روایتی که مرا می کشاند به خوانش. صحبت از وجودی است بی وجودشده، بر زمین هزار لایه ای که فقط بلد است ببلعد دیر و زود.صفت ها بسیار نزدیک به متن و رندانه آمده اند: از غلاف در رفته، به سنگ خورده، فرق جهان. و اما جمله داخل پرانتز توی ذوق هنرمند من زد. و آوردن اسم ها ..از جمله ناظم حکمت و مایاکوفسکی..که جهان بزرگ من و نویسنده را محدود می کند این القاب.
(۲)
پدر اما هنوز ها هنوز لاي چوب و چماقتیاعر ش هاي انبا ری داد مي زند آهاي پسرم !؟
آن وانت کو ماشین می رفت قراضه برمی گشت کو؟
قراضگی هم حدی دارد نه اینکه افتاده باشی لای تمشکها و خزندگان و جوندگان و درندگان دور تا دورت گياه شده باشند!
روزنامه هارا بو می کشدعجب بویی : 1357
آفرین می گوید شمه ی شاعرانه من زبان زیبایی را که نه حشو دارد و نه زور می زند و نه یک بعدی است.
انسجام اثر تصنعی نیست. روایت در متن واقعا اتفاق افتاده از دید من (یک خواننده ی عادی). و قتی انباری می شنوم و می خوانمش و قراضگی را در ماشین برایم مثال می آورند ،نا خودآگاه باور می کنم گیاه شدگی درندگان را و قراضگی انسان را ..و تکرار این سال بسیار رمزگونه و زیباست 1357 که اعداد سرد و فردی هستند و سال تولد یک نسل که زنگ زدگی را بو می کشد.
(۳)
من اما یک پراگم همه جایی
یک واگونم هرجا پیش آمد خوش آمد
موتورم خوب کار می کند حتی با شبدیز خسروانی هم تاقش نمی زنم
هیچ قطار سریع و سیری تخم نمی کند از ایستگاه من بگذرد
از گرانان جهان نيز همین ممه لرزانهاي ارزان مارا بس
چرا داری کسشعر می بافی؟
مثل سگ جگرت را گرفته ای به دندان و عین زنجير روزها را یا می جوي یا می شما ری!
دق کرده ای انقدرکه قلبت را مثل قلاده چنگ مي زني
شاعر واژگانش آنقدر محو نوشتن هستند که فراموش کرده به رستنگاه آنها بیاندیشد و بی محابا می نویسد و من فقط
را می شناسم و نمی دانم پراگم و واگون چیست. و ..wagon و pragmatic
آیا یک پرکار بارکش مد نظرشاعر بوده . یا نه.. واژها از نظر من خوب انتخاب نشده بودند. و دقیقاً زبان و لحن همان وخود شاعر یا مخاطبی در مقابل او که گفتار را به باد انتقاد می گیرد..همان....ترکیب زیبای زنجیر برای روزها بسیار زیبا بود...و حس سگ را در خوانش این واژه های سگی به من خواننده هم منتقل کرد؛ انسان مدرن روز گریز و خسته ای از هجوم واژه ها و قلبی که گاه باید مثل قلاده چنگش بزنیم و یا فقط بدویم و یا فقط یک گوشه بنشینیم و پارس کنیم.
(۴)
عجب هفت خط و خالی بودند این تن تنی هاي ما
الله وکیلی توی چاه همین ها بود به ماه گفتيم يواش یابو!
آخر کدام شير حلال خورده اي ماه را قاب می گیرد می گذارد کنج آسمان بعد مي ايستد و مي گويد : هاي هيتلر
بسیار مختص به محتوا..که حرفی نیست روی رمزگونگی هجوآمیزش. آفرین
(۵)
هنوز باران درود برها و مرگ برها را خوب و درست و حسابی نشسته بود که کبکم خروس خواند
پس آبكش قبل از تسبيح شويان ما دربزرگ ؛ بين من و پدر داوري كرد
من سوراخ به سوراخ بيژامه ي آ قا جان را ديد مي زدم و دامن گل گلي ِ اِمي همسايه كيجا توي دل و جانم ويل ويلي مي كرد
پدر اما نمی دانست به عشق سایه طوبی هر جا را که سفید بود یک امضا انداخته ام مدیر کلی
بخدا پشم تراشیدن نمی دانستم که تنظیف تنگ و تاریک تیر وتفنگ آموختم(چه خري بودم)
بخدا پدر اگر می دانست همه چیز زیر سر کیف و کتاب و مدرسه است به تسمه مسله اموز صد تا مدرس میشد
خنجرنا دري از صندوق ابا اجدادی بیرون می کشید بعد کی بود که باید از مهتابی خم و برای کشتگان چالدران زار زار می گریست
پدر این را نمی دانست و من تا زبان چاقو خارج از خانه درز نکند هی داشتم روی سر سیاه سفیدی می زدم که لشكر صاحب زمان را کج و کوله و دهن کج و برفکی مرفکی قالب می کرد
لباس رزم پوشیده و درست حسابی شده بودم
1367!
شعر روایت داستان گونه یافته است.و (باران )چه زیباست توی این فضا.بسیار زیبا در نوع خودش.آبکش و تسبیح اینجا توی جان من هم ویل ویلی انداخت.و ده سال می گذرد در معنای واژگان و شاعر نمی خواهد اینها را توضیج بنویسم.. از ترکیبات بامزه ی ( هر جا که سفید بود امضا....و تنظیف تنگ و تاریک تیر و تفنگ و زبان چاقو و درزنکردن به بیرون....بسیار چیزها شنیدم اما..و من اینجا هم از توی پرانتز خوشم نمی آید.نمی آید دیگر.
(۶)
نصف شب است و 1357 از کنسرت برگشته جناب شجریان را دارد برايم مسیچ می کند
سرعت پایین و به قلب دشمن نمی زنیم که هیچ صدتا صدتا عصا هم اگر توی هوا بچرخانیم نیل پا نمي دهد تا به سینه سيمين سينا برسيم
ما خودمان را ول كرده ايم به گردن اتوبوس
چراغ خاموش داریم پرده ظلمات را می دریم
مانده ایم تا یکی دست تکان بدهد بپرسیم خضر تویی؟
اما فقط توپ تانگ مسلسل خیلی هم اثر دارد
وگرنه عثمانی ها کسخل نیستند که به جای ادم توپ سوار قاطر کرده اند
باز از کاربرد اسامی و القاب می گویم که گرچه تعمدی اند و بر اساس تم نوشته و نیز شعر گفتار این روزها بسیار مد شده اند، و لازم اند..اما من دوست نداشته ام این گونه ارائه ها را. و بسیار سلیقه ایست این. شعار گونه بود این بخش.از ضمیر ما که شروغ شد و ...ترکیب گردن اتوبوس زیبا بود و چراغ خاموش پرده دریدن. آفرین..کمتر شعار می دادی کاش...که می ترسم از شعار در شعر.
(۷)
داریم خواب پدر را می بینیم
یک جا خنجر در پهلوی ما کرده است و یکجا سر نازنین به دامن گرفته داد می زند ای اقایان بنی هاشم بیایید که تورانیان ایران را بردند
خدایی خيلي مرد است اين يا رو
يكباربا خدا کشتی گرفت زمين زد
بعد یکی بلند شداز یک وجب باختری و اختری گفت این فقط مال ماست
غلط كرد برانسبت!
ازخود پای سرخ تا پنجه پنجاب گام بزن میشود هیکل این با با
ای ماشاللاااااااه؛ كوچك ترين ما هم آمد!
این که اتاقش روشن و من می بینم و بروکسل نمی بیند را مي گويم
همين ...1376 را....!
گاهي گداري تا لنگ ظهر از پنجره پایین نریخته می گیرد کف مرگش را توی بغل می خوابد
بعد بلند مي شود نا شتا نا شتا اس و مس مي دهد: كجايي؟؟ مياي تو چت!؟
هزیان مختص این فضا...و جنون واژه ها و زبان و مغلطه انگار...جز دو بند اول که فیلسوفانه نوشته و سالها را یک لحظه دیده است.
پایین نریختن لنگ ظهر از پنجره هم فال است هم تماشا ، اگرچه سورئال است و خواباندن کف مرگ توی بغل بسیار ملموس است و دردناک..و شاعر دیگر زبان بازی می کند و مست می کند و هیچ برایش مهم نیست مخاطبی چون من آزار ببیند یا نه...این شعر از اینجا به بعد اثر گزیدگی یک خودآزاری ست که می ماند.
(۸)
نمی دانم چه مدل زهرما ري می زند که به همه چیزمی گويد شیشه
به فرويد مي گويد شيشه
به لكان و لك لك و لاك پشت هم میگوید شيشه
شیرجه می رود توی دهان فُك و فوكو و از کون ان یکی ان یکی فرتی می زند بیرون انچنان كه زمين و زمان را گند برمي دارد و سيستم من يكي كه هنگ ...
یک مویی برا ي خودش ساخته که در قاب هيچ ما نیتوري نمی گنجد كه هيچ ! از هر تارش یک سوگلی اویزان و یک حرم سرا می خواهد تا بگيسد
حرف هم مي زنيم مي گويد: گفتمان است ديگر
اینجا شاید آنقدر نویسنده در گیر فضای تشنج واژه هایش می شود که باز هم یادش می رود زبان و لحنش چقدر متفاوت خواهد شد....بازی واژگان را در( لكان و لك لك و لاك پشت) دوست داشتم. البته(این قسمت شعر)با این زبان پرآشوب و کوچه بازاری و در به داغان.. ارزانی همانی که در شیشه و با شیشه و از شیشه به حال و قال و مال و اسهال می رسد...من که فقط به ضرورت شعر خواندم و التفات کردم.
(۹)
ما چتر بازيم ! اینها چت باز! ان بزرگ ترها مان بروكسل وتهران و تورنتو و هرجا كه هستند و باشند سرشان سا ق و سلامت: چتر سا ز
سرعت مان يكهويي چه زد بالا !
انقدر خوب داريم مي تازيم كه: هوا نيلگون و زمين لعل گون ...
خاك ريز به خاك ريز جلو مي رانيم و هرچه النگو پيدا مي كنيم بدلي ...
هي مي چرخيم سنگر به سنگر به هرچه دست مي يازيم خالي!
اين عثماني ها نم پس نمي دهند چه برسد به آ بجو !
بخدا فردوسي نيستيم تا تمام كُشتي هاي شاهنامه را به نفع بگيريم
بيشتر از انكه درو كنيم داريم مي شويم (خودمانيم)
اينجا در اين گير دار؛دودي هم كه بلند ! از خيام و خيمه است از خم و خمخانه نيست
حالا توي هي بگو اگر فيل فرخ زاد توي فرات فرو نمي رفت ا له بله اله بله اله بله
هيچي نميشد اقا! كِرم ازخود درختيست كه يك ورش توي بغل شاه و ور ديگرش توي بغل مغ و مغبچه است!
هي ي ي ي 1357 و 1300 ِچند و 1300ِ ِچون و كي و كجاو چه وقت؟!
با اين سرعت كه داريد عقب مي كشيد بي گمان مادرتان يكي ديگر هم زاييده است: بي خيا ل !!
آه که چقدر زبان می برد این مصادیق و چقدر کم داریم واژه و چه تنهاست تصویر . وقتی که ادبیات گفتار، این روزها ضرورت است و حنجره می درد تمام دردها و زخم ها. و این سرعت بی محابا و بی کله هم دربعضی شیوه های زندگی این سرزمین، هم در اتفاقات شعر شما؛ هم در زبان تند و سطرهای پرتان و هم در خوانش و نوشتار من افتاد...و ای کاش می گذاشتند زندگی در ما درونی شود؛ و بزاییم آنطور که باید و نه درگیر شعار شویم و نه در خم یک گیسو بمانیم و فقط انتقادی بگوییم این ال است و آن بل..
رجبیان
روایت درخشنده ای را داری برای شعرت و بیشتر برای خودت
استکان اول می را همیشه می ساز میرود بالا بلا
به هر حال آنچه تمام خوانش مرا از کار تو محاط کرده همین روایت است که هم حکایت است و هم تکافوی چیز های گفته را از لای نعشهای نگفته ی کلام بیرون میکشد
نوع روایت هم منحصر به فرد است چنانکه زبان را و مولفه های دیگر شعر را در محاق می برد امید که باز بخوانمت
مهر(مهرداد فلاح)
حالا دیگر می شود از قلمرو شعری ابوالفضل حسنی در شعر امروز ایران سخن گفت . با این دو سه شعر اخیر ( و به ویژه همین کار ) شکی نیست که با شعری پیشرو و پیشنهاد دهنده مواجهیم . بد نیست به شاعر دست مریزاد بگوییم ...
..
..
..
سرعت مان یکهویی چه زد بالا !
حامد حاجی زاده
به احترام این شعرت می ایستم و کلاهم را بر می دارم رفیق . به من سر بزن در وبگاه خرس . با اجازت از این شعرت پرینت گرفتم باید بیشتر بخونمش بیشتر بیشتر . بدرود تا درودی دیگر
پروين پورجوادي
خواستم بنويسم نثر شعر زيباست . اما اين هجوم بي واسطه كلمات با ارجاعات زماني تاريخ خواني، فضا سازي و سرانجام نوستالوژي چيزي بيشتر از زيبايي در خود دارد .
متن پاره پاره ودر هم تنيده ،روايت من وحكايت او ، با زباني كه در قيد وشرط استعاره وتلميح وديگر صناعات خود را محصور نكرده ، اما از همه ي آنها بهره برده از اين رو ست كه فردوسي هيتلر چاه ماه يا قاب ماه بهشت وخيام وخمار نه بازي زباني يا وفور كلمه كه عناصر قصه اي هستند كه پيراهن شعر برتن كرده تا واگويه ي بي ناله و بي شكوه ي رنج هزاران ساله ي ما باشد !!
توانايي بخصوص در چينش كلمات ودر شكل روايت است ،و روايت چنان محض ست كه بود شاعر را در نمي يابي وحسش مي كني تما م وكما ل ، در پايان هر جمله كه هر جمله سكانسي مي شود مقدمه سكانس بعدي جوري ست كه انگار شاعر براي مجموعه ي كلمات خود لوكشين ساخته واين فراتر از تصوير پردازي ست .
جناب حسني من شعر نمي دانم اما آنچه خواندم بي شك رويكردي نو در سرايش ست
حسن سهولی
نقش آفرینی واژه ها در تکوین روایت و پسایند ماجراهای پی درپی وپر شتاب ،صحنه های بی دریغ وانبوه را یکی بعد از دیگری پدید می آورند وفیلمی پر هیجان از نقش زبان می آفرینند این نقش آفرینی برآمده از عاطفه ودربردارنده ی آرمانها وبیم وامید های انسان در مسیر تخیل واندیشه است
احسان مهديان
عجب جهان چپ اندر قيچي و هوچي و پوچي از اين كار سر دراورده مثل چيزي كه در چيز همين زمين كهنه فرو رفته ؛من 3 بار خواندم و هر بار عطشم بيشتر شد بازهم مي خوانم
رجب بذرافشان
چه هنجار انتظام یافته ای که جنبه های مختلف را در ۱۳۷۶ جمع و نمایش می دهد. این کار ظرفیت بسیار برای تاویل دارد بل که از هر سطح و سطوحی بالا می آید و سپس فرو می ریزد.ابوالفضل الله ولکیلی یادم رفت بخاطر این سطر جانانه که نظیرش 2 و 3 بار تکرار شده و تداعی همان الاغ خودمان است تعریف بکنم
الله وکیلی توی چاه همین ها بود به ماه گفتيم يواش یابو!
قاصدك
شعرتان را خواندم.گاهی چشمانم گرد شد و گاهی در دلم آفرین گفتم و گاهی سعی کردم بفهمم!مرور تاریخی ایران در نگاه شاعر!در کل خیلی شعر بود.تعبیر و تفسیرش نمیکنم که وجد و حیرت و استفهامم برای خودم بماند!
محبوبه افشاری
مدتها بود این چنین غافلگیر نشده بودم انسجام متن در عین فلاش بک های متعدد وبسامد بالای واژه ها در لحن های متفاوت وایجاد تصاویر بکر وموسیقی یکدست ایول و مرحبا دارد جناب حسنی .بعد از خواندن شعر-داستان گاری از آقای براهنی شکر خدای را که دچار لذتی دوباره شدم!
گلاره چگینی
چه سردر گمی عظیمی در سراسر کار مشاهده می شود و وادارم می کند بخوانم و بخوانم و بدانم چیزی فراتر از کلمه روبرویم است .. کلمات این روایت را خوب جلو می برند و به نظرم به خاطر این تاویل های متفاوتی که می توان از کار داشت آن را تا جایی فراتر از روایت هم می برد و ممنون که در لذت این شعر شریکم کردید
-
فطرتین ایلکی ، دوروم سنین ، باخ اوزوین اولسان دایاق سن گوزل دیلی ین ساخلانسا ئولکه ده اوزلوک سوزلو*** بلله نر هاردادیر سنین دورومون اوزگه یه پای ائدنلر گوزل دیللرین داناللار اوزلرین ساتار لار دیللرین سایلارین سونوسان ادم اوغلی سن خلقتین باری سان اوزویون بیلن سیندیرما اوزویون سالما گوزلردن سیندیرماقا قاجی آل فایدا سوزلردن حقیقت اوچون سوز اثرلی دیر سوزوینن حقیقت ایشی بللی دیر دیلین بولاقی سوزی آخیدار کورلانسا بولاق حقیقت قالار ؟! فی*** ایشله دیب دوروم بیلله دن فطرتین پایلارین سویدا دیلله دن ساخلییار گوزل بارلی دیلینی گوه نر اونا دانماز اوزونی سویلاری دانان یالان ایشله دیب اونلارین وارین پیس رنگ گورسه دیب نظردن سالیب اوزی آپاریب اوزونه یئغیب سویلارا دانیب یوخودا قالان وارین ساخلاماز آییق ئولکه ده یالان پای توتماز تانری چوخ دئییر فی*** ایشله دین حقیقت سوزون هر چاغ بیلله دین ***