| poem - page |
در زیر پوست لب ها بوده ام
در حادثه بوسه
و در گونه به جماعت خودم برخوردم
با حادثه بوسه
از ورید گاوی اعتراض کردم روی زمین که از نیمه های بریدن در رفته بود
که بگیرید آدم را
و دستش را پس زنید
از عیدی که چاقو دارد و عطش زمین
و روی خاک مرا می یافت که نه قطره که خط خوانایی از خودش ریخته بودم
-شاخ ها این سر را چی کار کنند بی آواز گاو-
بارگها گریخته بودم از برفی چشم هایی که مرگ آنجا بود
و تیغ همه جا به دنبالم با باد ها در گشت و گذار بود
در بالا شمشیری آمده ازتن
در پایین زمینی که می چکم از جنگ
قطره ام و می کوچم از حاشیه های شمشیر که در جنگ فرو است و گرم
(شاعری قلم را می کشد به هرسوی تنت که رنگین شود که بدنام شود
شاعران به تمام سوراخ هایی می خزند که از من اند گرم)
در حلقه بازوی مردان زیسته بودم در معشوقه ها
و بازو گرم می کردم و معشوق
با حادثه عشدر زیر پوست لب ها بوده ام
در حادثه بوسه
و در گونه به جماعت خودم برخوردم
با حادثه بوسه
از ورید گاوی اعتراض کردم روی زمین که از نیمه های بریدن در رفته بود
که بگیرید آدم را
و دستش را پس زنید
از عیدی که چاقو دارد و عطش زمین
و روی خاک مرا می یافت که نه قطره که خط خوانایی از خودش ریخته بودم
-شاخ ها این سر را چی کار کنند بی آواز گاو-
بارگها گریخته بودم از برفی چشم هایی که مرگ آنجا بود
روی شقیقه تر بودم که شقیقه را ببینند که هیجان از رگهایش گم است
و تیغ همه جا به دنبالم با باد ها در گشت و گذار بود
در بالا شمشیری آمده ازتن
در پایین زمینی که می چکم از جنگ
قطره ام و می کوچم از حاشیه های شمشیر که در جنگ فرو است و گرم
(شاعری قلم را می کشد به هرسوی تنت که رنگین شود که بدنام شود
شاعران به تمام سوراخ هایی می خزند که از من اند گرم)
در حلقه بازوی مردان زیسته بودم در معشوقه ها
و بازو گرم می کردم و معشوق
با حادثه عشق
گل های این باغ همه می دانند که با عده ای از گلها بودی که برجستند از میانه به دست عشاق
گل هایی که در این باغ بودند به خشک نرسیدند در شاخه و برای تو بود ای سرخ
ای که گرم کرده ای مخمل را و پستان ها
گل های سرخ زنده در شاخه
نعش هایشان را در میان اوراق می یافتند ناگهان
در انقلاب ها از باد ها لرزیدم در بیرق و روی جماعت دریده دهان خویش
و آواز در تن هیچ کس جا نمی یافت
و همه کشیدند هرچه داشتند آواز و انتقام
زمین تنها از من بود و سر و تن که چندان نه زیسته بودند می رفتند به تاریکی
میرفتم از تورم گردن ها بالا که بریزم با مغز هایی که در خیابان پراکنده می شدند
با تن ها
بلندترین موج بودی ای سرخ
از بلند ترین موج بودم
و گل های قالی هم زیر پاها رهایم نکردند هرگز در هیچ رقصی
و گل های اقاقی به سپید چسپیده بودند در درخت که از زمین شاخه هایش را برداشته بود
تنها آدم بود در گیر زمین و سرخ-زمین سرخ-
در چشم های تو گوشه ای را گرفته ام که گرم تر بیابند چشم هارا
در چشم ها رگه های زیبایی را یافته ام کوچک و می زییم با چشم زیبا
در رگهایت تنت را دور می زنم در قطار های بی سوت خون
که رو به رویت یکی ترا دوست می دارد باسرخ های درون که ما بودیم
از پوست می کشند مرا لب های دیوانه مردان
داغ...داغ... داغ