poem - page

در تلاطم با روده هستم
کماکم باران می بارد
بخاری را از سیم اتو می کشم
از سر پیچ، هلو را می کشم
هلو کم مصرف ترین لامپ زمانه است
فقط با نور سرخ ،با نور مخملی پُرزدار به کمال رسیده
بخاری از هول افتاده توی بی معنی ها
دلیلی برای بی قیدی ها
سیب را انداخته توی دستم
با رودخانه آمدم توی وجود
یک موجود ماشین حسابی را به دستم گرفتم
می شود وانت را با بزاق دهان شرطی کرد
وقتی بزاق از دهانت ریخت
میل به تصادف کردن در تو می ریزد

در پذیرفته شدن از ماه به جاه ام رسیدم
با یک وجود ماشین حسابی جمع بستم
وانت وارد بزاق دهانت شده بود
و رفت توی بلوکهای دندان
و تو رفتی توی وجود نامفهوم
موجودی نامفهوم بودی
وقتی از سیم اتو بخار بلند شد
بخاری ات دست به خایه های اتو بُرد که سردش بود
با تشـّرف آمدی که روز را بتیشانی
کم اش کنی ...کمابیش اش کنی
روح از تشرف ات جدا شده بود
با شانه ات فرق گذاشتی
حالا آبها با تشرف می آمدند روی سرت
با فراغ حالی ات حالا می توانی بخوابی
روح ات آواز خوانده بود

در این و آن بودن ،همدیگر را نمی شناسیم
به شکل نمی شناسیم شارژ نوکیا را در می آوریم
و روی سوزنی لحظه هایمان ،خایه هامان، فرو می کنیم
یکی از خانه ها از تـُف پُر می شود
دومین خانه  پُر می شود از لوازم شرعی
که هستنده ی آبها در جانهامان پُر می شود
و با حالهایش توی شب می رود
و لای معانی بلند شده می رود و آنها را می مالد ...مدرن
در اینکه ما همدیگر را نمی شناسیم اوایل هستندگی ست
بعد از این سالها همدیگر را خواهیم پائید
گوشواری گشاد توی گوشانی سوراخ
از آلبوم توی صفحاتش بوم بوم صدا می آمد
قالب ناقص روح ام را باز کردند

 

نوشتن نظر
Your Contact Details:
نظر: