poem - page

دور تا دور باغ همسایه را می گردد
و تالاپی می افتد در استخر خانه
.
.
.
راه که بیافتی صبح کنار در باغ
با یک پا و یک عصا منتظر می ماند
و کلاه مخملی اش را تا عصر که برسند برایت تکان می دهد
تا گمان نکنی آن مرد با اسب آمده است!
راستش این رژیم لعنتی
شام و صبحانه برایم نذاشته
آشپزخانه که می نشینند چند سیب زمینی پشت سرهم پیچ می خورند در ماکارونی بدون چربی

من صندلی ته میزم با یک دسته گل پلاسیده از سال گذشته
سال زن و مردی آویزان
از بالای چوبه ی ....
وقت جوخه ی مرگ را من تعیین کردم
نشستم
قلم گرفتم و ....
گمان واژه نامعلومی نیست
ته این سلول اگر سوراخ باشد!
اگر نگهبان دیر یا زود نیایید
اگر....
نشستم آب استخر بر گونه هایت پاشید
چرک راه افتاد از جوی همسایه
یک مشت آدم حسابی ما را می برند
چند صندلی برای ایستادن
یک مشت آدم حسابی....؟!
گمان واژه ی نامعلومی است
افتاده بر سوراخ دهلیز پشتی
بر وسط سینه های زنی پا برهنه
بر بالای چوبه ای خشک و بی شاخه
.
.
.
!
  • بهروز  - بهروز
    زیبا بود و شاعرانه.ضعف اغلب اشعار سپید این است که شاعرانه نیستند و چون چیز دیگری نیست که شبیه شعرشان کند پس شعر نیستند اما این یکی شعر بود.
  • سپیده رسولی
    فرشته عزیزم این شعرت فو ق العاده بود...من خیلی لذت بردم شعرت واقعا شعر بود شاعر گرامی
  • سحر
    کنایه ی این شعر فوق العاده است و ادبیات این شعر شبیه ادبیات هیچ کدام از شعرهایی نیست که تابحال خوانده ام و خاص خود فرشته رسولی است و این مزیت بزرگ شعر فرشته رسولی است.
  • امین
    حرف دارم
نوشتن نظر
Your Contact Details:
نظر: