| poem - page |
سگ های جهنم چنگ هایی دارند تیز، مثل گربه
و صورت های زنانه.
بر دروازه های جهنم
نمره-پلاک ها سر و ته نصبند
و برای رد شدن از آن ها
باید بر دست راه بروی
و از پاهایت
چون آنتن های بزرگ استفاده کنی:
در جهنم
اول جواب را می گویند
بعد سئوال می کنند.
در جهنم همیشه عاشقی
بی که چیزی برای عشق ورزیدن باشد
و از روی دلایل غلط
از چیزی نفرت پیدا می کنی.
چشم گربه های جهنم
از دم میشی اند
و آن قدر خشک
که هر چند بخواهند پلک بزنند
نمی توانند.
پدرت در جهنم حکمران است
و مادرت اشک های او را می لیسد.
در این جهنم هیچ وقت شب نمی شود
همیشه صبح است
همیشه با صدای بویناک ساعت شماطه دار
بیدار می شوی.
نور صبح جهنم
مثل بدترین خاطره ها
دم به دم جزامی تر می شود.
در این جهنم شعله ها زبانه نمی کشند
فقط در همین لحظه.
امعاء و احشاء آویخته اند
میخکوب شده
بر کف دستی افلیج
و تلفن زنگ میزند
گوشی را بر میداری
ساعت هفت و سی و پنج دقیقۀ صبح
کسی از پشت آن بساط چیزی می گوید
«چیناسکیِ شاعر هستید؟
همۀ ما اینجا عاشق شمائیم
و دوست داریم بیائید و شعرهایتان را بخوانید
اینجا در کتابفروشی مان…
آبجو تا دلتان بخواهد هست
و خدا را چه دیدی؟
قوچ پیر!
شاید هم بتوانیم
از جائی گوشتی داوطلب
پیدا کنیم برایتان
ها ها ها…»
منبع :http://tahjam.wordpress.com/
نظر ها (2)
-
دوستان عزیز سلام. سپاس از این که شعر را به این ترتیب تکثیر کرده اید. خواستم یادآوری کنم که نام منبعی که شعر را برگرفته اید را فراموش کردید. ممنون می شوم لینک منبع که وبلاگ شخصی ام باشد را ذکر بفرمائید: http://tahjam.wordpress.com با احترام و مهر طاهر جام برسنگ این یادداشت برای اطلاع گردانندگان سایت است نه برای اعلام بیرونی