| poem - page |
پشت خاکریزی
بین جنگ جهانی دوم و سوم
گیر کرده ام
اگر برگردم
سربازان هیتلر و موسیلینی مرا می کشند
...اگر پیشروی کنم
گارد الکترونیکی آمریکایی
مجبورم کنار این خاکریز
دنبال شغلی بگردم
و خانه ای اجاره ای
کنار همین خاکری با دختری ازدواج کنم
و مهریه اش چهارده سرباز آهنی معصوم باشد
هر بار من از همسرم دلگیر می شوم
بالای خاکریز می روم
شاید تیری مستقیم به قلبم بخورد
هر بار او خسته می شود
روی مین ها لی لی می کند
2
هنوز همراه من است
عقده دوچرخه ای که دو طرف فرمانش را
گرفتیم و به خیابان آمدیم
گاهی اوقات با شصتم زنگ می زنم
و صدایش را در شعر هایم می شنوید
...گاهی هم کودک درونم سوارش می شود
و بی اراده زمین می خورد
اینجا به جز من و دوچرخه
همه چیز حالت عادی دارد
حتی تویی که بر ترکبند نشسته ای
به زودی واقعیت، دست دور گردنم می اندازد
یا می کشد مرا
در یک تصادف!
3
ایستاده در وسط حوض
قدش کوتاه و بلند می شود
به شوخی
بند بندِ انگشتان مایعش را
پرت می کند سمت من
خم می شود
چهر ه بی حالتش را
در دامن آبی اش می بیند
این آرزوی بیوه زنیست که اصرار داشت
در شعر های من باشد
چیزی نمی گویم
خودش لباس کاشی کاری شده اش را تن می کند
تاج مقرنسش را سر می گذارد
هیچ نمی گویم
تنها به زانوهای حوض می نشینم
پاچه هایم را بالا می دهم
و آرامشی سرد را با او تجربه می کنم
4
اگر جن بودم
راننده خدا می شدم
و روزی چند بار
از این دنیا می رفتم و
به این دنیا می آمدم
خوشحال بودم
از اینکه خدا فرزندی ندارد
تا به مدرسه ببرم
همسری که به آرایشگاه برسانم
خدا هیچ کسی را ندارد !
فقط گاهی
او را به باشگاه بیلیارد می بردم
شاید تمام دنیا را
در قمار ببازد
خدا چند باری
برای معشوقه هایم کار جور کرده
حالا همه آنها
فرشته شده اند
5
حیات خلوت
با دو تا فرشته
آب تنگ ماهی را عوض می کند
بالکن با عزرائیل
چند روزیست پدرم را زیر نظر گرفته
و من
در اتاق پذیرایی
سر بچه جنی را گرم کرده ام
تا مادرش شناسنا مه آتش را از ثبت احوال بگیرد
قایم باشک بازی می کنیم
من چشم می گذارم
او با بسم الله قایم می شود
او چشم می گذارد
من با انالله
مثل دوتا بچه
که چاله چوله های مرگ را خوب یاد گرفته اند
هی می خندیم و از دنیا می رویم
هی می خندیم و به دنیا بر می گردیم
حیات خلوت دست دور کمر فرشته ها انداخته
من از صدای شکستن تنگ فهمیدم
عزرائیل از شانه های بالکن
روغندان قدیمی را بر می دارد و
به لولای در می زند
تا شب به سراغ پدر که رفت
بیدار نشویم
همه چیز عجیب است
همه چیز عجیب تر از آن است که فکرش را کنی
کتاب های کتابخانه
جایشان را با شناسنامه ها عوض کرده اند
و من تنها شناسنامه خودم را دوست دارم
همان که جلد زرد دارد
همان که صفحه آخرش
آرزوهایم را نوشته بودم
6
کاش گوزنی بودم
سر و شاخ هایم در اتاق پذیرایی تان
آویزان بود
پدرت
به اینکه زل زده ام به تو افتخار می کرد
و گاهی به تفنگ شکاری اش
خوشحال بودم
هر کجای جهان که راه بروم
تو را می بینم
هر موزیک عاشقانه ای که گوش بدهی
من به رقص می آیم
کاش آن لحظه که پدرت
قلبم را نشانه گرفت
به دره های شعر
فرار نمی کردم
7
بهار امسال
یخ ها تن به آب شدن نمی دادند
و رودخانه
به انتهای قامتش خیره شده بود
بهار امسال
درخت حس آن را نداشت
که دستان شکوفایی اش را
از جیب های سخاوتمندش
درآورد
بیچاره کفش دوزک
که تازه به شانه های درخت رسیده بود
گریه کردن را تجربه کرد
باغبان نیز خیره به تنهایی
خنده هابش را
بی تعصب
ریز ریز کرد و ریخت
جلوی کبوتر ها
بهار امسال
کسی آفریده نشد
و مردم خودشان را برای جشن آخرالزمان
آماده می کردند
-
سلام دوست عزیزم از خواندن این چند کارتان لذت بردم به چند دلیل : زبان پالیده شده ای دارید ، یکدست و روان ، بافت روایی و ساخت طولی و عرضی شعرتان به شدت تصویری قاءم به قوانین درون متنی و ارگانیک و پویا است گرچه از زبان و کارکرد هایش در حد _اصلن_ استفاده می کنید اما نوع روایت ها تلقیح مناسب و به موقع شگفتی ها و نیز صمیمیت و بی تکلفی و حتی نوعی از دید یک کودک مسخره به معنا انگاری هایتان نگاه کردن به نظرم عمق و در عین حال لذتی شیرین به کارهایتان بخشیده بود شاد باشید و همیشه