poem - page

نَزار قبّانی (زاده‌ی 1923 م) اهل سوریه است. در 21 سالگی نخستین کتاب خود به نام «آن زن سبزه به من گفت...» را منتشر کرد که چاپ این کتاب در سوریه غوغایی به پا کرد. بسیاری او و شعرهایش را تکفیر کردند و او را «شاعر زن و شراب» لقب دادند هر چند که او دل‌سرد نشد و کتاب‌های بعدی اش را با عناوین سامبا، عشق من، نقاشی با کلمات، با تو پیمان بسته‌ام ای آزادی، جمهوری در اتوبوس، صد نامه ی عاشقانه، شعر چراغ سبزیست، تریلوژی کودکان سنگ انداز، بلقیس و چندین کتاب دیگر را منتشر کرد. اگرچه او شاعری غزل‌سرا و عاشق پیشه است ولی بعد از شکست اعراب از اسرائیل در 1967 قبّانی به شاعری مبارز و سیاسی تبدیل شد،  و با همان شور و احساسات گذشته اشعاری انقلابی و کوبنده سرود.
هنگامی که‌ از او پرسیده‌ می‌شد که‌ آیا او یک انقلابی است، در پاسخ می‌گفت: «عشق در جهان عرب مانند یک اسیر و برده‌ است و من می‌خواهم که‌ آن را آزاد کنم. من می‌خواهم روح و جسم عرب را با شعرهایم آزاد کنم. روابط بین زنان و مردان در جهان ما درست نیست.»

اکثر شعرهایش در ستایش عشق و دفاع از حقوق زنان لگد مال شده‌ی عرب است. او یک تنه در مقابل دگم اندیشی جامعه‌ی عرب به پا خواست زبان کوچه و فاخر را با هم آمیخت لحنی تازه در شعر پدید آورد و با عناصر پا برجای تمام سروده‌هایش یعنی زن و وطن اشعار عاشقانه- حماسی بی بدیلی آفرید!
کتابی بنام «یادداشتهای زن لا ابالی» را منتشر کرد که دفاعیه ی برای تمام زنان عرب بود. خود او در این‌باره گفته است: «من همیشه بر لبه‌ی شمشیرها راه رفته‌ام! عشقی که من از آن حرف می‌زنم عشقی نیست که در جغرافیای اندام یک زن محدود شود! من خود را در این سیاه چال مرمر زندانی نمیکنم! عشقی که من از آن سخن می‌گویم با تمام هستی در ارتباط است! در آب، در خاک، در زخم مردان انقلابی، در چشم کودکان سنگ‌انداز در خشم دانشجویان معترض وجود دارد! زن برای من سکه ای پیچیده در پنبه یا کنیزکی نیست که در حرمسرا چشم به راهم باشد! من می‌نویسم تا زن را از چنگ مردان نادان قبایل آزاد کنم.
آنچه که در زیر می‌خوانید قصیده‌ای از این شاعر بزرگ است:


1

عیناک... آخر مرکبین یسافران
فهل هنالک من مکان؟
إنی تعبت من التسکع فی محطات الجنون
وما وصلت إلى مکان...
عیناک آخر فرصتین متاحتین
لمن یفکر بالهروب...
وأنا... أفکر بالهروب...
عیناک آخر ما تبقى من عصافیر الجنوب
عیناک آخر ما تبقى من نجوم الصیف،
آخر ما تبقى من حشیش البحر،
آخر ما تبقى من حقول التبغ،
آخر ما تبقى من دموع الأقحوان
عیناک آخر زفة شعبیة تجری
وآخر مهرجان...


چشمانت آخرین قایق‌هایی است که عزم سفر دارند
آیا جایی هست؟
که من از پرسه زدن در ایستگا‌ه‌های جنون خسته‌ام
و به جایی نرسیدم
چشمانت آخرین فرصت‌های از دست رفته‌اند
با چه کسی خواهند گریخت
 و من... به گریز می‌اندیشم...
چشمانت آخرین چیزی است که از گنجشکان جنوب مانده
چشمانت آخرین چیزی است که از ستارگان آسمان به جا مانده
آخرین چیزی است که از گیاهان دریا مانده‌است
آخرین چیزی است که از کشتزار‌های تنباکو
آخرین چیزی است که از اشک‌های بابونه باقی است
چشمانت آخرین بادهای موسمی ِ وزیده است
و آخرین کارناوال ‌آتش‌بازی است...


2

عیناک... آخر ما تبقى من تراث العشق،
آخر ما تبقى من مکاتیب الغرام
و یداک... آخر دفترین من الحریر …
علیهما …
سجلت أحلى ما لدی من الکلام
العشق یکوینی، کلوح التوتیاء،
ولا أذوب …
والشعر یطعننی بخنجره …
وأرفض أن أتوب …
إنى أحبک ...
یا التی اختزنت بعینیها بحیرات الجنوب
ظلی معی …
حتى یظل البحر محتفظاً بزرقته
ویبقى الخوخ محتفظاً بنکهته،
ویبقى وجه فاطمة
یحلق کالحمامة تحت أضواء الغروب
ظلی معی... فلربما یأتی الحسین
وفی عباءته الحمائم، والمباخر، والطیوب
ووراءه تمشی المآذن، والربى
وجمیع ثوار الجنوب. ..


چشمانت آخرین چیزی است که از میراث عشق به جا مانده‌است
آاخرین چیزی است که از نامه‌های عاشقانه باقی است
و دستانت... آخرین ِ دفتر‌های حریری است...
بر روی‌شان...
شیرین‌ترین سخنی که نزد من است ثبت شده‌
مرا عشق پرورده‌است، مانند لوح توتیا
و محو نشدم...
در حالی‌که شعر باخنجرش طعنه می‌زند مرا،
رها کنم تا که توبه کنم
دوستت دارم...
ای کسی که دریاهای جنوب را در چشمانش اندوخته
با من باش
تا دریا به رنگ آبی‌اش بماند
و هلو تا همیشه بوی خوشش را نگه ‌دارد
شمایل فاطمه همیشگی شود
و مانند کبوتر، زیر نور غروب پرواز کند
با من باش... چه بسا حسین بیاید
در لباس کبوتر‌ها، و همانند مه و  رایحه‌ی خوش
و از پشت  سر  او مناره‌ها می آیند، و سوگند به پروردگارم
و همه‌ی بیابان‌های جنوب...


3


عیناک أخر ساحلین من البنفسج
والعواصف مزقتنی
فکرت أن الشعر ینقذنی...
ولکن القصائد أغرقتنی...
فکرت أن الحب یمکن أن یلملمنی
ولکن النساء تقاسمتنی...
أ حبیبتی:
أعجوبة أن ألتقی امرأة بهذا اللیل،
ترضى أن ترافقنی...
وتغسلنی بأمطار الحنان
أعجوبة أن یکتب الشعراء فی هذا الزمان.
أعجوبة أن القصیدة لا تزال
تمر من بین الحرائق والدخان
تنط من فوق الحواجز، والمخافر، والهزائم،
کالحصان
أعجوبة... أن الکتابة لا تزال...
برغم شمشمة الکلاب...
ورغم أقبیة المباحث،
مصدراً للعنفوان ...


چشمانت آخرین ساحل از بنفشه‌هاست
و بادها مرا دریدند
و گمان کردم که شعر نجاتم می‌دهد
اما قصیده‌ها غرقم کردند
گمان کردم که ممکن است عشق جمع‌ام کند
ولی زن‌ها قسمتم کردند!
آری محبوب من:
شگفت است که زنی در این شب ملاقات شود
و راضی شود که با من همراه شود...
و مرا با باران‌های مهربانی بشوید
عجیب است که در این زمان شعرا بنویسند
عجیب است این‌که قصیده هنوز هست
و از میان آتش‌ها و دودها می‌گذرد
و از میان پرده‌ها و محفظه‌ها و شکاف‌ها بالا می‌رود
مانند اسب تازی
عجیب است این که نوشتن هنوز هست
با این که سگ‌ها بو می‌کشند
و با این که ظاهر گفتگوهای جدید
می‌تواند شروع هر چیز خوبی باشد...

 

نوشتن نظر
Your Contact Details:
نظر: