| poem - page |
کندوان
نشسته بودم
ترمینال
پیچهای کندوان
ناخنها کشیده می شد
پاشیده شدم
بغل دستی توی صورتم
مادرم خوشحال بود
می خندید و سه ماهه حامله
لباسهایم کوچک می شد و دوست داشتم،بغلم کند
شوهرش دیر کرده بود
چرخیدم
می غلتیدم و لذت می بردم از خودم و می دانستم فردا سر کار نمی روم.
همسانی:
موهایی قشنگ داشت
دندانهایي سفید
پسر کُش و جذاب
دور و بری ها گفتند
همسایه ها
وقتی برادرم با دوست دخترش فرار کرد
و هیچکس نفهمید
من چقدر خوشگل تر بودم.
مرگ
پشت تمام دیوارها
بین انگشتهای دستم
زیر پیراهن خوابم
لا به لای موهای سرم
آرام آرام پخش می شود و می چسبد.
؟...
هیچ بوسه ای نیست
تو را از خوابی پر از یاس بیدار کند.
نمی توانی لباسهایی قشنگ تا ساعت 12 داشته باشی.
چادری سیاه
کنار خیابان،شاید!
خودت را حمل می کنی
با شناسنامه ای در کیف
چشمهایی بارانی
دروغ زیر دندانهایت خیس می خورد.
سوار می شوی
تا سکوت کنی.
تیمارستان
خواهرم را کتک
به پسرها چشمک
با پاهایم روی ملافه هایی چرک
فریاد
و مرا اینجا آوردن
بین آدمهای بزرگ
با حرفهایی بزرگ
کارهایی بزرگ