| poem - page |
کوهپایه های ذغالی البرز
دهلیزهای سکوت
چراغ های پیشانی
ریل
تزریق انسان در ماهیچه ها و رگ های زمین
هیدروژن : پنج
گوگرد : هفت
کربن : شصت تا نود در صد
در کوهپایه های زغالی البرز
با رویای الماس
مردانی هستند که می گذرند
نفت ، دگردیسی انسان است و جانوران
تکامل مرگ گیاهان است
سهم ایران در کل نفت جهان 1/ 10درصد
(پس روزی من یک قطره نفت خواهم شد)
سهم ایران از نفت خاورمیانه 9/27درصد
و تو درخت آلبالو
ذغال خواهی شد
چندان که روح من و رویای آلبالو
برپوست ابرگرفته البرز , عاشقانه ی آبی خواهد ریخت
بی سرنوشت زمین- به دورازدشمردگی اعداد
26 پیراهن ازالیاف مصنوعی
6 بشقاب پلاستیکی
500 جفت جوراب نایلن – 2121 عدد شامپو
یعنی : اناربازشده بر کتف کودکان خرمشهر
یا اناردانه دانه شده بر پوست و سینه ی سربازان
پس بگذارید پرندگان ما گریه کنند-در کوهپایه های ذغالی البرز
و مردان کبریتی بیفروزند
در جهانی که حجم گاز را تا 7/2372 تریلیون پای مکعب حدس زده اند.
که نه چراغ های پیشانی، آنگاه.
نه ریل،آنگاه.
دهلیزهای سکوت-فقط دهلیزهای سکوت
2
آفتاب را دوست دارم
به خاطر پیراهنت روی طناب رخت
باران را
اگر که می بارد
برچترآبی تو
وچون تو نماز می خوانی
من , خداپرست شده ام
3
ز قالی، به خاطر رنگرنگ، رنگ ، رنگ بخاطر کلمه
بخاطر مرگ
در خاطرت شیشه خواهی شد
و هرگز نخواهی مرد.
-دیگران آیا؟چگونه می میرند؟
پهلو به دانه های شن؟
دهان گشوده؟مثل ماهی ها؟از صخره می پرند؟
رویای مهتابشان در چنگ؟مثل پلنگ؟
گیاه می شوند و می میرند؟و باز می گردند با تنپوش گیاهانه و باز می میرند؟
"گوش کن،این فاخته،آن کوه،این دریاست."
دستهای درختان دریایی،از آب به در شده با سینی های نمک
-این ماهی است
و اشاره ای که سیبها کجا هستند
گندمها.
باد مرا بر گیاهان مادینه می ریزد
کنار بیرون ترین مادینه می ریزد
کنار بیرون ترین ...مرگ
و نزدیک ترین تا عاشق
حا-لا
با رویای فرا گریخته ی نیلوفر
بر پای شده ام
در استوانه های حریر
4
"تابلو- اینهمه تابلو"
بعد از چراغ سبز
یک چراغ سرخ
یک صدای سرخ،در آینه بود و در آینه ها کسی می گفت
"توقف کن 281332-تهران ب "
بعد از تابلوی گردش به چپ ممنوع-
سینه به سینه ی پیکانها
شاخ به شاخ با تریلیها
به من کفتند
"کارت شناسایی
گواهی نامه..."
پیش از ایستادن من
کنار نانوایی ها،برنج فروشی ها
فریادی در بلندگو می گفت:
"حرکت کنید،با شما هستم571122 الف شیراز"
پشت زایشگاه گفتند:"بوق نزنید"
کنار اردوگاه:"عکس گرفتن ممنوع"
بعد از تونل:"خطر ریزش کوه"
با نشانه ای از شاخ گوزن : "منطقه عبور حیوانات"
با طرحی از تن باران : "خطر:جاده لغزنده است"
با استخوانهای نرده پل : "خطر،به پل نزدیک می شوید"
خطر:"پیچ تند"
خطر:"ایستگاه ترن"
خطر:"1000متر به اتوبان
500متر به اتوبان
100متر به اتوبان"
"ایست پاترول
20تومن خرج دارد که بگریزم
از جهانی چنین پر از تابلو."
5
اتوبوسی آمده از تهران
یکی از صندلی هایش خالی است
قطاری می رود از تبریز
یکی از کوپه هایش خالی است
سینماهای شیراز پر از تماشاچی است
که حتما ردیفی ار آن خالی است
ا
نگار یک نفر هست که اصلا نیست
انگار عده ای هستند که نمی آیند
شاید،کسی در چشم من است
که رفته از چشم
نمی دانم...
6
دلم می خواهد شعری بنویسم
با ساعتی 110 کیلومتر
هنگام که می گذرم از این اتوبان
با موتور سیکلت
رن...رخت
را...در...با
درخت،رنگ،باران
که می ریزند از تن باد
تا در چشم من گریه کنند
که من
از فراموشی تو باز می گردم
از آینه ای پاره
پر از باران.
و بنزین ورق ورق شده، با ساقه ای آتش.
و دایره ای که می پیچد،تا آرام
کنار بوی سوخته لاستیک
و هیچ نیست مگر دهانی باز بر آسفالت
انگار گلدان دندانها
انگار گودالی پر از گیاه بی اندام تاریکی
7
پنجره زیبایی توست
دیوار،اهریمن
در
زشتکاری دیوارست و کوچه ها
سفالها
بیگناها نند
با اندام خمیده،زیر پای آنتن ها
سفالی می نگرد،به پیرزنی در فرغان
سفالی می نگرد،به دهان باز یک فلسطینی
سفالی می نگرد،به موج موج صدا
دانه دانه ی تصویر
در آسمانی پر از آنتن.
8
پیش از آنکه زاده شوم
می دانستم که زاده خواهم شد
و با همین اندام
مرا دیده بودم،پیش از آنکه زاده شوم
پیش از آنکه زاده شوم
می دانستم که دشنه ای بر دنده ام خواهد رست
**
تالار و گلهای اطلسی
مفرغها
کوزه های ویران و فیروزه
رویای خیام گونه ، تکه تکه ی عشاق
زخم سرداران
معماری استخوان من است
پیش از هفت روز نخست جهان
ریختن نور
زایش کربن
می دانستم که زاده خواهم شد
و سه بار زاده شدم
نخست،بی یاخته
بی خون و بدون طرح
با راز گونه ای از انتشار خدا
با تعریف من،بی من
بار دوم به هیئت گل
در نماز گزاری شیطان
چندان برهنه که آب
آنقدر لخت،که درخت سیب
بار سوم 1320 همان 1944 میلاد مسیح
که شرمگین بودم
شرم زده این قرن
شرم زده این همه پاییز
این همه برگ.
9
"تشرف"
با خانه ها و خیابانها
کوچه ها و میدانهاش
در آغوش من است.
لاهیجان
ایستاده ام بر مزار شیخ زاهد گیلانی
بوی باغ های چای را می مالم به تنم
شاخه های درخت انار
بر شانه های من است
انگار برگپوش شده ام
در خرقه ای گیاهانه
زنبیلی پر از پیله های ابریشم
دور می شود بر استخوان کتف یک گیله مرد
و پروانه ای در پیله من
این شهر پیر می شود
با رویای ابریشم
استخر لاهیجان
استخر و افسانه
استخر و میعادگاه مرغابی عاشق
ملحفه ایست آبی و خیس
روی تن برهنه مهتاب
نبض کارخانه های برنج
آهسته می زند روی مچ دستهای من
با همین دستهاست که می گویم
-سلام همشهری
و بوی کلوچه می دهد
مردمانی که می گویند"علیک سلام"
از خدا پنهان نیست
چرا پنهانش کنم از تو
آقا شیخ زاهد گیلانی!
سیاهپوش قهوه خانه ای هستم
که در مسیر راه کمربندی
دور لاهیجان روزی مرد.
همین طور سیاه پوش آینه ای
که جیوه اش روزی ریخت
سیاهپوش قالیچه ای
که در مغازه سمساری است
بله آقا،آه،آقا
آقا شیخ زاهد گیلانی.
10
از هر سو که بنگری جهان 1001است
و باران می بارد با اندام یک 1
یازده 11
صد و یازده 111
هزار و صد و یازده 1111
صد هزار و 11111
و هفت
دستهای گشاده من بخاطر باران است.