poem - page

با من کاری نکرده ای
جز اینکه گردنم را بوسیده ای
در شبی که بیرون پنجره ها برف می بارید بر پوست چروکیده زمین
ترا که به یاد می آورم
داغی را می یابم که آلوده است دست هایم را
و آتشی در گردنم می زید که آب های این سرزمین را صدا می زند از پوستم
تقصیر من بوده است
آنقدر به تو نگاه کرده ام

که آواز دختر گندمگونی
از زیر هر درخت به گوش می رسد
و باد کوچکترین اشیا را که می لرزاند
من از گذرگاه ها متواری می شوم

به کدام مرد می سپاری دست هایت را
می خواهم بمیرم
پیش از آنکه دست هایش را پر کنی با دست هایت

در کشوری جنگ زده
روی ویرانه ها جوان شده بودی
و من در میان دیوار های فروریخته دلت را یافتم
که پر از صدای سکه های قدیمی بود
و من می توانستم با این سکه ها جهانم را از نو بنا کنم
من به لبانت دل می باختم
وقتی از آبادانی حرف می زدی

با من چی کرده ای؟
بگو با من چی کرده ای؟
که هوا شش هایم را در این شهر نمی یابد
و از پیشانیم جیک جیک هیچ گنجشکی به گوش نمی رسد
تنهایی در صورتم جیغ می زند
و من در میان سنگ وخشت افتاده از عمارت ها به تخریب خودم می پردازم

با دیدار های گاه گاه تو کنار می آمدم با دست و پاهای معیوبی که
خاطره جنگ را ازنو روی جاده ها زنده می کردند
باز خم هایی که بدن هایشان تاب آورده بودند
با گداهایی که در هر قدم با تو تصادم می کنند
یا مثل ماین در پیش پایت پدیدار می شوند

در کشوری که هنوز هم خون می آید از ناودان ها
از سرپناهی می گریزم
که یادگار های تو ناامنش کرده اند

 


نوشتن نظر
Your Contact Details:
نظر: