| poem - page |
زن خوب آبي ست ريخته روي اجاق كور
زني كه فنجان چايي اش نشكسته باشد
لباسهايش تن پوش باشد/ دلش هروقت بخواهد نگيرد
زن خوب حتي مادر هم نيست
كه پنجره بزايد رو به دريا
هرشب كوله پدرراخشاب بريزد
به تاريخ پشت كند و
به ساحل برسد
زن خوب دوتا چشم دارد سياه جامه
عزادار تن مردي كه نامش قهوه اي ست
دستانش رنگ مي ريزد روي لبان سفيدم
چشمانش شراب دارد
زبانش هيچ خدايي ندارد / زن خوب كه مهتاب دارد
بلوغش صورتي ميشود وتوحش دارد
سينه هايش انارنارسيده وله ميشود
زن خوب
شوخي ندارد با طناب
ازسنگ خوشش مي آيد
هميشه باردار يك سوژه تاريخي ست
هميشه درصف شيرهاي محبوس است
وازشاهنامه بدش مي آيد چرا كه نمي شود فالش را گرفت
زن خوب شبيه هيچ زني نيست
كمي باران را
كمي توفان را
كمي گيسوان را
كمي لبها را