| poem - page |
خانه را به هم می ریزد
زنده به گورش می کنم
میان بازوانم
خودش را به آتش می کشد
می گریزد شعله ور
از خیابان های تنم
برایش قانون می سازم
بی رحم چنگ در موهایش می کشم
شکنجه اش می دهم
سنگسارش می کنم
هر روز در پنجره تیرباران
هر وقت دلم بخواهد از سقف آویزانش می کنم
استالین بر سینه ها و
هیتلر روی ران هایش
قرمز روی اسفالت
نمی داند دارد مجسمه می شود
تسلیم نمی شود
سینه هایش را پرچم کرده است و از انقلاب می گوید