| poem - page |
دیگر
نگران دیر آمدنت نيستم
کافیست باد پنجره ام را باز کند
عطر تنم
سبز می کند
تمام چراغ های قرمز را
کافیست برسي
مثل همیشه گیلاست را به سلامتی من بالا ببري
باد بيايد و پرده ها را
باد بيايد و موهايم را
حرير دامنم را
نمي خواهد ديگر
آنقدر هم به آن ساعت لعنتي ات نگاه كني
وقت رفتنت كافيست پنجره را ببندم
زنت كه مي داند ترافيك اين شهر چقدر سنگين است