| poem - page |
جلسه شورای دبیران به اجماع کلی رسید که :
باید برای کنترل اوضاع ازخط کش استفاده کنیم
جلسه به آخر نیامده دست غیبی برآمدو یک کارتن خط کش چینی انداخت روی كار
گشتیم، گشتیم، قشنگ ترینش را بر داشتیم
ورزیده و شلاقی ترینش را
یک دست کتاب و دست دیگر این معامله را سفت گرفتیم و پخش شدیم توی کلاسها
سینه سپر کرده و سر به بالا گرفته بودیم ما
می خواستیم همه چیز را میزان نگه داریم
حتی به شوفاژها اجازه ندهیم بیشتر از کوپنشان فس فس کنند
یا مثلا بخاری ها را نگذاریم بیشتر از میدان عملشان گُربگیرند شعله بردارند
ما دل ِ دانه، انارهای توایم
ما را ارزان فروختی؟
یکی سهرابیم ،عینهو نیم رخ پدرانه قشنگ !
می توانی ما را بچینی از لب رودخانه ای که می ریزد به خزرآقای جغرافیا یعنی سیاوشیم!
کیومرثیم ! خیلی خیلی ها لبخند کشیده ایم تا گرم شود دل و دستت پای تخته پای سیاه
جام از زمین برنداشته ایم مگر تو هورا بکشی دست بزنی حالا قبول داری جمشیدیم؟
همان مهدی ماییم اگرچه گاهی گداری غایبیم
بخدا آن لحظه داودیم داریم برای کرولالهای چند استثنایی آواز می بریم
این صدا ازکجاست؟
تمام بروباجه های این حوالی که لال اند !
شاید دوربین ِ بالای سر این چهارراه قات زده است
هنوز لای دفتر نمره کله نشده بوديم ما
ندا از کلاس جنب دفتر پیچید توی راهرو مرا بگیرید مُردم
سرریز شدیم همگی به محل حادثه
همکار محترم ما از جایی ناشناخته آنچنان چوبی خورده بود که دیگر به مفت نمی ارزید
هر چقدر کارآ گاه داشتیم رو کردیم
گفتیم نکند لای این دفتر دستکها اجنبی پنهان است ...
چه هیزم تری به تو فروخته ایم؟
مگرنه اینکه حول و حوش بارانها آفتابی می شدیم تا تو بگذری
چترهامان رابازنمی کردیم مگر به خاطرکفش و کلاهت
بارانی مان را پیشکش آن تازه پیراهنت
این بود همان قندی که برا یمان توی دلت آب می کردی؟
باشد تمام دستهایی که به ما داده ای سر همان کوچه و توی همان خیابان به تو پس می دهیم
این رادیو که خاموش !
تاکسی هم که دارد راه خودش را می رود
این دو بغلی هم عینهو برج زهرمار
این حرفها از کجا دارد اکو می شود توی گوشم خدا؟
ناظم لبش را از گریبان تحیر غنچه کردنه!
بروید کلاس ، بروید
بچه های مردُم منتظرند، بروید
بدو بدو و کون و کفل چرخان یکی از پله ها بالا یکی از پله ها پایین
رفتیم و امورات مربوطه را گرفتیم توی چنگ
چند ورقی گرم نشده بودیم که ...
کرکر خنده از کلاس بغلی آنچنان ترکید تا گوش ثریا و زهره لرزید
باز ناظم برافروخته ومشتعل گلوله کرد بالا
داد زنان و فرمایش کنان آقایان همان خط کش جلسه را راست کنید وگرنه همگی توبیخ
عجبا ! مال این حرفها هم بودی؟
یعنی یک بام و دوهوا
کجای کارمان می لنگید ؟
مایی که بارها چوب از لای چرخ ات بیرون کشیدیم
گا هی هم شانه به شانه ی تو آمدیم تا خودمان را براندازکنیم
چرا دست انداخته کرک و پرمان را ریختی پایین ؟
ای بابا !
غیرازجلز و ولز از این کبابی دودی بلند نمی شود
این بگومگوها از کجا دارد می پیچد لای صندلیها
می رود تا لژ خانوادگی می نشیند ردیف گلها
يك گردهمايي يواشكي پيش كشيديم از سران معلمان شش تيغه
يكي به ميخ زنان و يكي به نعل كوبان پا گرد را كرديم اتاق فكر....
داشتيم براي جمع و جور كردن مسله چورتكه مي انداختيم كه:
چيزي ،چوگاني ،گويي، نمي دانم هرچيزي ...
باز نمي دانم از كدام نا حيه و از كدام نقطه ...
آنچنان تركيد كه يك آن كل مدرسه همانند توپي بلند شد توي هوا وعينهو كدو خورد توي سر ِما...
می بینی !؟به هر چیز و به هر کجا گوش می کشی مارا می شنوی؟
گوش می بری بغل گوش اتوبوسی ما هستیم!
گوش می بری تا چفت گوش بقالی ما هستیم!
کج کج راه می روی پهلوی دیوارها از رگ و ریشه ها ماییم به گوش می رسیم
به هردرخت از هرتیره و از هرخانواده که می رسی گوش می چسبانی!
می تپیم وبه گوش می رسیم
یک نیم قد خم می شوی انگاراز لای پاره موزاییکها چیزی شنیده ای!
این ماییم ماما می کنیم وتومی شنوی...
هی هی می زنی و منزل به منزل از شهرخارج می شوی!
بازاین ماییم داد می زنیم برگرد!
..................................................................................................................................................................................................................................................................
مهدی حسین زاده
این متن می توانست خیلی بهتر از این اجرا شود: در این متن ما با روایتی سرراست بدون کنش متنی مواجهیم بدون رعایت اقتصاد کلام بدون ایجاز فرمیک و بدون بهرگیری از پتانسیل فعال زبانی تا جایی که نمی توان نام شعر را بر آن نهاد .....
حوزه های تاویل در این متن رو هستند و مجالی برای کشف به مخاطب نمی دهند
تا بتواند "خود" به حوزه های زیبا شناسانه ی متن برسد .
آنهمه خرج کردن واژه برای نشان دادن حوزه های نمادین استبدادی در مدرسه و مناسبات آدم ها (معلم - ناظم - بچه ها ) و موارد دیگری که به شکلی واضح در متن بیان می شود جایی برای "کنش درون متنی" برای متن باقی نمی گذارد و متن با پایان یافتن ، در خواننده ادامه نمی یابد.
نکته
--------
اگر حسنی با دو متن اخیر خود در صدد رسیدن به ساز و کاری تازه در شعر است
این نکته را نباید از نظر دور نگه دارد که آن چیزی که شاکله ی اساسی یک متن شعری است حوزه های نشانه شناسیک و خلق فضاهای خلاقه در متن است که به مدد روایت ، فرم و ساختاری قدر تمند می توان پایه های یک شعر خوب را پی ریخت که این نیز امری نسبی ست در نحوه ی اجرا ...... اما با دور زدن این شاخصه ها و رفتن به سمت حوزه های "بیانی" و صرفآ "توصیفی" نمی توان به متنی چند ساحته و کنشمند در شعر رسید : شعری که طنین صدای تازه ای باشد .........
موارد ذکر شده را خود شاعر به خوبی بر آن اشراف دارد تنها این گمانه زنی در خواننده پدیدار می گردد که شاید مولف با آزمون و خطا در رسیدن به نحله های تازه تری در شعر است پس می توان منتظر آفرینش های آینده بود.
حال این کوچه ی" بیست وهفتم" هم به شکلی غریب وار سرشار از این برشهای زمانی - مکانی است که در کنار هم کوچه ی پر ازدحامی را ساخته اند که برای گذر من نیاز به گذری تاریخی -سیاسی است که گذارم را به گذار ی برساند که تاریخ و سیاست و فرهنگ هم جزئی از اوست!
این زبان همیشه همراه آقای حسنی است وبه همین دلیل واژه های انتخابی درهمین کنش رقم می خورندو در فرازهایی از این متن واکنش مناسب معنایی می یابند وزمینه ی روایتگری را به خوبی هدایت کرده ،تصویرهای زیبایی رقم می زنند
از همه مهمتر واژه ها بار طنز گونه وهمیشگی شعر حسنی رابه خوبی برآورده می سازند واین نشان می دهد که حسنی برای انتخاب واژه هایش یک طرح ذهنی ناخواسته ذخیره دارد تا در به گزینی واژه برای القا مفاهیم بهره بگیرد این قسمت از کار حسنی ویژگی شعر حسنی رادارد .ودیگر انتخاب واژگان با توجه به ریشه وپیام امروزیشان در گزاره ها است این امر درعین این که مخاطب را به شعر نزدیک می کند پس هم می زند وآن پیچیدگی بایسته شعر را عرضه می کند
شعری با سری بسیار شلوغ با تداعی همه ی زمان ها ومکان ها وفراز های شعر ی در این سروده همان تصاویر رنگارنگی است که به تنهایی بی توجه به محتوا ومفهوم باز هم زیبا هستند
کیومرثیم ! خیلی خیلی ها لبخند کشیده ایم تا گرم شود دل و دستت پای تخته پای سیاه
جام از زمین بر نداشته ایم مگر تو هورا بکشی دست بزنی حالا قبول داری جمشیدیم؟
مگرنه اینکه حول و حوش بارانها می دویدیم تا تو بگذری
چترهامان را بازنمی کردیم مگر به خاطرکفش و کلاهت
بارانی مان را پیشکش پیراهنت
فقط این سطر ها کمی بوی شعر می داد. آن هم به این دلیل چون کمی زحمت کشیدی و از کوپن " عدول از نرم زبان " برایشان خرج کردی. کمی هم زبان مرتعش است . همین .
اگر این کار داستان می شد محشر می شد. روایت مداری اش حرف ندارد.
اصلن مگر فرقی هم می کند؟ وقتی روزگاز امروز شعر بی قیدترین دوران خود را سیر می کند، رعایت اصول و معیارها بی جاترین کارست، نه ؟اصلن بیا لفظ را پرت کنیم گوشه یی و به معنا و مفهوم بچسبیم . شاعر دردی دارد و سخنی برخاسته از بن جان . می خواهد خواننده را به دردهای نادیده اش بخواند. می خواهذ بگوید بخوانیدم و به لحظات روشنی از واژه سرمست شوید. خب می خوانیم . می نیوشیم . اما دل به واژه دل نمی دهد. لفظ در هاله یی از حرمان جاخوش کرده و معنا فرار و گریزان است. گویا به دنبال لفظ خویش سرگردان مانده. اما ما باز می خوانیم . زیرا در این خیابان بارها شاهد شعرنوشی بوده ایم.اصلن اینجا یکی از ایستگاه های شلوغ شعر بوده. و این خواندن های چند باره به خاطر همین صبغه ی درخشان است. حالا باز هم بگویم شعر یا نثر ؟ آخر ما برای شعرنوشی آمده بودیم.
برجسته کردن یک عنصر منجر به نادیده گرفتن دیگر عناصر سازنده ی شعر می شود.عنصر روایت سایه ی سنگین خود را بر سر شعر چنان افکنده که در بندهای نخست به ویژه ، فکر می کنی که داری یک نثر داستانی را می خوانی .عینیت گرایی در زبانی طنز آمیز و بهره جستن از اشارات و اساطیر در زبانی مواظبت شده در بند های بعدی به کمک شعر آمده. ابوالفضل جان شعرهای خیلی شعرت را می خواهم.
من بوی تازگی از این دو شعر اخیر حسنی می شنوم . این ها خیلی تازه اند و تاثیر خوبی روی من می گذارند . کاش او را نمی ترساندیم از این راه تازه ای که دارد او را با خودش می برد . چه فایده که هی شعر بنویسیم به همان روال آشنا که از دوفرسخی داد می زنند که ای بندگان خدا ،بشتابید که ما شعریم ! آن جور شعر که کیلو کیلو دارد نوشته می شود . دگرنویسی کنیم اگر ، بهتر نیست !؟ و خود آقای حسنی ( در نظر داشته باشید ) که از کوچه باغ غزل به این جا جهیده !
..
..
..
کاغذی می نویسیم پاره !
در دو شعر اخیر نوعی بی قیدی یا رهاشدگی چه از لحاظ فرم و چه محتوا دیده می شود که نشان از جسارت شاعر دارد. در ایندست کارها دیگرشاعر مقید به رعایت خیلی چیزها نیست که نگاه را در سطح پیش داشت ها و توقعات فرمی تنزل بدهد یا نگر دارد، بل که منطبق با یافته های اکنون تجربه ی نویی را پی گرفته که ساختی متناسب با ظرفیت های متن حاصلش است. البته نه به این معنی که کارهای قبلی پتانسیل لازم برای شاعرانگی و به اجرا در آمدن نداشته باشد. منظورم بیش تر خروج از متر و معیارهای قابل تصور، و حرکت به سمت تازگی است. بنظرم این شعر یک متن مستعد برای کشش روایی و آفریدن فضا و موقعیت های مختلف است که ابوالفضل تا حدودی موفق شده شکل را در معرض گوناگونی اشیا قرار بدهد.