• صفحه نخست
  • شعرها
    • ترجمه شعر
  • نقد و بررسی
  • داستان
    • ترجمه داستان
  • ویدئو کلیپ
  • تماس
  • عکس

پل الوار ـ احمد شاملو

Array چاپ Array  فرستادن به ایمیل
poem - ترجمه
Addthis

 

پل الوار Paul Eluard با اسم مستعار اوژن گريندل (Eugen Grindel ) از شاعران سورئاليست و مبارز فرانسوي است. در سال 1895 در شهر سن دني در شمال پاريس به دنيا آمد. پدرش كارمندي ساده بود و مادرش خياط. او پس از آشنايي با «برتون»، «سوپو» و «آراگون» جنبش ادبی سورئاليسم را پايه گذاري كرد. با مجموعه های «جانوران و آدميزادگانشان» 1920 و «نيازهای زندگی و نتايج روياها» 1921، به عنوان يكی از شاعران نامدار سورئاليسم شناخته شد. مجموعه‌ی «پايتخت درد» در 1926 از شاهكارهای اوست.

  

تو را دوست مى‏دارم

تو را به جاى همه زنانى كه نشناخته‏ام دوست مى‏دارم
تو را به جاى همه روزگارانى كه نمى‏زيسته‏ام دوست مى‏دارم
براى خاطر عطر ِ گستره‏ى بيكران و براى خاطر عطر ِ نان ِ گرم
براى خاطر ِ برفى كه آب مى‏شود، براى خاطر نخستين گل
براى خاطر جانوران پاكى كه آدمى نمى‏رماندشان
تو را براى خاطر دوست داشتن دوست مى‏دارم
تو را به جاى همه زنانى كه دوست نمى‏دارم دوست مى‏دارم.

جز تو، كه مرا منعكس تواند كرد؟ من خود، خويشتن را بس اندك مى‏بينم.

بى‏تو جز گستره‏يى بى‏كرانه نمى‏بينم
ميان گذشته و امروز.
از جدار ِ آينه‏ى خويش گذشتن نتوانستم
مى‏بايست تا زنده‏گى را لغت به لغت فراگيرم
راست از آن گونه كه لغت به لغت از يادش مى‏برند.

تو را دوست مى‏دارم براى خاطر فرزانه‏گى‏ات كه از آن ِ من نيست
تو را براى خاطر سلامت
به رغم ِ همه آن چيزها كه به جز وهمى نيست دوست مى‏دارم
براى خاطر اين قلب جاودانى كه بازش نمى‏دارم
تو مى‏پندارى كه شَكّى، حال آن كه به جز دليلى نيستى
تو همان آفتاب بزرگى كه در سر من بالا مى‏رود
بدان هنگام كه از خويشتن در اطمينانم.

 

 سنگنبشته‏هاى گور

۱

كودك بوده‏ام من و، كودك
بازى مى‏كند بى‏آن كه هيچ
از پيچ و خم‏هاى تاريك عمر پروا كند.

جاودانه بازى مى‏كند كه بخندد
بهارش را به صيانت پاس مى‏دارد
جوبارش سيلابه‏يى است.

من شادى و حظّم سرسام و هذيان شد
آخر به نُه ساله‏گى مرده‏ام من.

۲

رنج چونان تيغه‏ى مقراضى است
كه گوشت تن را زنده زنده مى‏درد
من وحشت را از آن دريافتم
چنان كه پرنده از پيكان
چنان كه گياه از آتش كوير
چنان كه آب از يخ
دلم تاب آورد
دشنام‏هاى شوربختى و بيداد را
من به روزگارى ناپاك زيستم
كه حظّ ِ بسى كسان
از ياد بردن برادران و پسران خود بود.
قضاى روزگار در حصارهاى خويش به بندم كشيد.

در شب خويش اما
جز آسمانى پاك رؤيايى نداشتم.

بر همه كارى توانا بودم و به هيچ كار توانا نبودم
همه را دوست مى‏توانستم داشت نه اما چندان كه به كار آيد.

آسمان، دريا، خاك
مرا فروبلعيد.
انسانم باز زاد.

اين جا كسى آرميده است كه زيست بى‏آن كه شك كند
كه سپيده‏دمان براى هر زنده‏يى زيبا است
هنگامى كه مى‏مرد پنداشت به جهان مى‏آيد
چرا كه آفتاب از نو مى‏دميد.

خسته زيستم از براى خود و از بهر ديگران
ليكن همه گاه بر آن سر بودم كه فروافكنم از شانه‏هاى خود
و از شانه‏هاى مسكين‏ترين برادرانم
اين بار مشترك را كه به جانب گورمان مى‏راند.

به نام اميد خويش به جنگ با ظلمات نام نوشتم.

تأمل كن و جنگل را به ياد آر
چمن را كه زير آفتاب سوزان روشن‏تر است
نگاه‏هاى بى‏مِه و بى‏پشيمانى را به ياد آر
روزگار من گذشت و جاى به روزگار تو داد
ما به زنده بودن و زيستن ادامه مى‏دهيم
شور تداوم و بودن را تاجگذارى مى‏كنيم.

۳

آنان را كه به قتلم آوردند از ياد مى‏برى
آنان را كه پرواى مهر من‏شان نبود.
من در اكنون ِ تواَم هم از آن گونه كه نور آن‏جاست
همچون انسانى زنده كه جز بر پهنه‏ى خاك احساس گرما نمى‏كند.

از من تنها اميد و شجاعت من باقى است
نام مرا بر زبان مى‏آرى و بهتر تنفس مى‏كنى.

به تو ايمان داشتم. ما گشاده‏دست و بلند همتيم
پيش مى‏رويم و، بختيارى، آتش در گذشته مى‏زند.
و توان ما
در همه چشم‏ها
جوانى از سر مى‏گيرد.

 

چشم‏انداز ِ عريان

چشم‏اندازى عريان
كه ديرى در آن خواهم زيست
چمن‏زارانى گسترده دارد
كه حرارت تو در آن آرام گيرد

چشمه‏هايى كه پستان‏هايت
روز را در آن به درخشش وا مى‏دارد
راه‏هايى كه دهان‏ات از آن
به دهانى ديگر لبخند مى‏زند

بيشه‏هايى كه پرنده‏گان‏اش
پلك‏هاى تو را مى‏گشايند
زير آسمانى
كه از پيشانى ِ بى ابر تو باز تابيده

جهان ِ يگانه‏ى من
كوك شده‏ى سبُك من
به ضرب‏آهنگ ِ طبيعت
گوشت ِ عريان تو پايدار خواهد ماند.

 

  • افزودن جدید
  • جستجو
نظر ها (0)
نوشتن نظر
Your Contact Details:
نظر:
< قبلی   بعدی >
 

هشتاد شعر رادیکال