| poem - ترجمه |

پل الوار Paul Eluard با اسم مستعار اوژن گريندل (Eugen Grindel ) از شاعران سورئاليست و مبارز فرانسوي است. در سال 1895 در شهر سن دني در شمال پاريس به دنيا آمد. پدرش كارمندي ساده بود و مادرش خياط. او پس از آشنايي با «برتون»، «سوپو» و «آراگون» جنبش ادبی سورئاليسم را پايه گذاري كرد. با مجموعه های «جانوران و آدميزادگانشان» 1920 و «نيازهای زندگی و نتايج روياها» 1921، به عنوان يكی از شاعران نامدار سورئاليسم شناخته شد. مجموعهی «پايتخت درد» در 1926 از شاهكارهای اوست.
تو را دوست مىدارم
تو را به جاى همه زنانى كه نشناختهام دوست مىدارم
تو را به جاى همه روزگارانى كه نمىزيستهام دوست مىدارم
براى خاطر عطر ِ گسترهى بيكران و براى خاطر عطر ِ نان ِ گرم
براى خاطر ِ برفى كه آب مىشود، براى خاطر نخستين گل
براى خاطر جانوران پاكى كه آدمى نمىرماندشان
تو را براى خاطر دوست داشتن دوست مىدارم
تو را به جاى همه زنانى كه دوست نمىدارم دوست مىدارم.
جز تو، كه مرا منعكس تواند كرد؟ من خود، خويشتن را بس اندك مىبينم.
بىتو جز گسترهيى بىكرانه نمىبينم
ميان گذشته و امروز.
از جدار ِ آينهى خويش گذشتن نتوانستم
مىبايست تا زندهگى را لغت به لغت فراگيرم
راست از آن گونه كه لغت به لغت از يادش مىبرند.
تو را دوست مىدارم براى خاطر فرزانهگىات كه از آن ِ من نيست
تو را براى خاطر سلامت
به رغم ِ همه آن چيزها كه به جز وهمى نيست دوست مىدارم
براى خاطر اين قلب جاودانى كه بازش نمىدارم
تو مىپندارى كه شَكّى، حال آن كه به جز دليلى نيستى
تو همان آفتاب بزرگى كه در سر من بالا مىرود
بدان هنگام كه از خويشتن در اطمينانم.
سنگنبشتههاى گور
۱
كودك بودهام من و، كودك
بازى مىكند بىآن كه هيچ
از پيچ و خمهاى تاريك عمر پروا كند.
جاودانه بازى مىكند كه بخندد
بهارش را به صيانت پاس مىدارد
جوبارش سيلابهيى است.
من شادى و حظّم سرسام و هذيان شد
آخر به نُه سالهگى مردهام من.
۲
رنج چونان تيغهى مقراضى است
كه گوشت تن را زنده زنده مىدرد
من وحشت را از آن دريافتم
چنان كه پرنده از پيكان
چنان كه گياه از آتش كوير
چنان كه آب از يخ
دلم تاب آورد
دشنامهاى شوربختى و بيداد را
من به روزگارى ناپاك زيستم
كه حظّ ِ بسى كسان
از ياد بردن برادران و پسران خود بود.
قضاى روزگار در حصارهاى خويش به بندم كشيد.
در شب خويش اما
جز آسمانى پاك رؤيايى نداشتم.
بر همه كارى توانا بودم و به هيچ كار توانا نبودم
همه را دوست مىتوانستم داشت نه اما چندان كه به كار آيد.
آسمان، دريا، خاك
مرا فروبلعيد.
انسانم باز زاد.
اين جا كسى آرميده است كه زيست بىآن كه شك كند
كه سپيدهدمان براى هر زندهيى زيبا است
هنگامى كه مىمرد پنداشت به جهان مىآيد
چرا كه آفتاب از نو مىدميد.
خسته زيستم از براى خود و از بهر ديگران
ليكن همه گاه بر آن سر بودم كه فروافكنم از شانههاى خود
و از شانههاى مسكينترين برادرانم
اين بار مشترك را كه به جانب گورمان مىراند.
به نام اميد خويش به جنگ با ظلمات نام نوشتم.
تأمل كن و جنگل را به ياد آر
چمن را كه زير آفتاب سوزان روشنتر است
نگاههاى بىمِه و بىپشيمانى را به ياد آر
روزگار من گذشت و جاى به روزگار تو داد
ما به زنده بودن و زيستن ادامه مىدهيم
شور تداوم و بودن را تاجگذارى مىكنيم.
۳
آنان را كه به قتلم آوردند از ياد مىبرى
آنان را كه پرواى مهر منشان نبود.
من در اكنون ِ تواَم هم از آن گونه كه نور آنجاست
همچون انسانى زنده كه جز بر پهنهى خاك احساس گرما نمىكند.
از من تنها اميد و شجاعت من باقى است
نام مرا بر زبان مىآرى و بهتر تنفس مىكنى.
به تو ايمان داشتم. ما گشادهدست و بلند همتيم
پيش مىرويم و، بختيارى، آتش در گذشته مىزند.
و توان ما
در همه چشمها
جوانى از سر مىگيرد.
چشمانداز ِ عريان
چشماندازى عريان
كه ديرى در آن خواهم زيست
چمنزارانى گسترده دارد
كه حرارت تو در آن آرام گيرد
چشمههايى كه پستانهايت
روز را در آن به درخشش وا مىدارد
راههايى كه دهانات از آن
به دهانى ديگر لبخند مىزند
بيشههايى كه پرندهگاناش
پلكهاى تو را مىگشايند
زير آسمانى
كه از پيشانى ِ بى ابر تو باز تابيده
جهان ِ يگانهى من
كوك شدهى سبُك من
به ضربآهنگ ِ طبيعت
گوشت ِ عريان تو پايدار خواهد ماند.
| < قبلی | بعدی > |
|---|
