poem - ترجمه
راه آهن

نیامدنم به شهر N
سر ساعتی مشخص اتفاق افتاد.

از قبل باخبر شده بودی
با نامه‌ای كه فرستاده نشده بود.

در زمان پیش بینی شده
رسیدی كه نیایی.

قطار به سكوی سه وارد شد
آدم‌های زیادی پیاده شدند.

فقدان شخص من
با انبوه مردم
به سوی خروجی می‌گریخت.

در این شتاب ‌زده‌گی
چند زن، شتاب‌زده جایگزین من شدند.

زنی به سوی مردی دوید
كه نمی‌شناختمش
اما او، بلافاصله شناختش..

هر دوشان، روبوسی‌هایی كردند
كه مال ما نبود
در این هنگام چمدانی گم شد
كه مالِ من نبود.

راه آهن شهر N
از وجود عینی
نمره‌ی خوبی آورد.

همه چیز سر جای خودش بود
جزئیات در حال حركت
در مسیرهای معین.
حتا ملاقات مشخص
انجام شد.

خارج از دسترس
حضور ما.

در بهشت از دست رفته‌ی
احتمالات.

در جای دیگر.
در جای دیگر.
آهنگ این كلمات
چه غریب است. ¡

 

 

بدون اغراق درباره‌ی مرگ

 

شوخی سرش نمی‌شود
ستاره‌ها، پل‌ها
نساجی، معادن، كشت و زرع
كشتی سازی و كیك پختن را نمی‌فهمد.

در مورد برنامه‌های فردا كه حرف می‌زنیم
می‌دود میان صحبت‌هامان و حرف آخر را می‌زند
كه خارج از موضوع است.

حتا چیزی را كه كاملا مربوط به حرفه‌ی اوست
بلد نیست:
نه گور كندن
نه تابوت ساختن
نه جمع و جور كردن ریخت وپاش‌هایش.
مشغول كشتن است
و این كار را ناشیانه انجام می‌دهد
بدون نظم و نظام و بدون تجربه.
انگار بار اول است كه روی هر كداممان تمرین می‌كند.

پیروزی جای خودش
اما شكست‌ها را ببین
تیرهایی كه به خطا رفته‌اند
وتلاش‌هایی كه از سر گرفته می‌شوند!

حتا گاهی از سرنگون كردن مگسی در هوا
عاجز است
در مسابقه‌ی خزیدن،
به هزارپاها می‌بازد.

این همه پیازداران و حبوبات غلاف‌دار
شاخك‌ها، باله‌ها، آبشش‌ها
پرهای فصل جفت‌گیری و پشم زمستانی
شاهدی‌ست بر كار كاهلانه‌ی به تعویق افتاده‌اش.
سوءنیت كافی نیست
و حتا كمك ما در جنگ‌ها و كودت‌ها
تا به حال، كم بوده است.

قلب‌ها درون پوسته‌ی تخم‌ها می‌تپد
اسكلت نوزادها رشد می‌كند
دو برگچه و گاهی در افق درختانی بلند
نصیب بذرها می‌شود.

آنكه می‌پندارد مرگ مقتدر است
خود دلیلی زنده بر مقتدر نبودن آن است
زندگی‌ای پیدا نمی‌شود كه دست كم یك لحظه
جاودان نبوده باشد.

مرگ
همیشه در فاصله‌ی همین لحظه تأخیر می‌كند.

بیهوده دستگیره‌ی دری نامرئی را
برای باز شدن تكان می‌دهد.
هر چه را كه به دست آورده‌ای
نمی‌توامد از تو پس بگیرد. ¡

 

 

آدم ها روی پل

 

سیاره‌ی عجیبی‌ست و آدم‌های عجیب روی آن.
در برابر زمان كوتاه می‌آیند، اما قبولش ندارند
برای مخالفت خود روش‌هایی دارند.
تصویرهایی می‌سازند مثل این:

در نگاه اول چیزه خاصی نیست.
آب دیده می‌شود.
یكی از ساحل‌هایش دیده می‌شود.
زورقی دیده می‌شود كه به سختی خلاف جهت آب حركت می‌كند.
بالای آب پلی دیده می‌شود، و آدم‌ها روی پل دیده می‌شوند.
مشخص است كه بر سرعت گام‌ها افزوده می‌شود
زیرا در همان لحظه
بارانی از ابر تیره باریدن گرفته
موضوع این است كه بعد هیچ اتفاقی نمی‌افتد.
ابر، رنگ و شكل خودش را تغییر نمی‌دهد.
باران نه شدت می‌گیرد نه بند می‌آید.
زورق بی‌حركت حركت می‌كند.
آدم‌ها روی پل می‌دوند
دقیقا به همان سویی كه لحظه‌ی پیش.

اینجا مشكل بتوانیم از توضیح صرف‌نظر كنیم:
این اصلا، تصویر معصومی نیست. این‌جا زمان را متوقف كرده‌اند.
از رعایت قواعدش خوداری كرده‌اند.
قدرت نفوذ در جریان حوادث را از آن سلب كرده‌اند.
به آن اعتنا نكرده‌اند، تحقیرش كرده‌اند.

به خاطر یك شورشی ـ
شخصی به نام هیروشگه اوتاگاوا
( موجودی كه سال‌هاست مرده
به طور شایسته)
زمان سكندری رفت و افتاد.
شاید این فقط یك شیطنت بی‌معنی باشد
شیطنتی به اندازه‌ی فقط چند كهكشان
اما برای احتیاط چیزی به شرح زیر اضافه كنیم:

اینجا ارج نهادن به این تصویر
متأثر شدن و در شگفت شدن از آن
از نسل‌ها پیش
گاه به گاه باب طبع بوده.

كسانی هستند كه این هم برایشان كافی نیست.
حتا شرشر باران به گوششان می‌رسد
خنكی قطره‌ها را روی گردن و پشت احساس می‌كنند
پل و آدم‌ها را كه نگاه می‌كنند
انگار كه خودشان را دیده باشند
در همان دویدنی از جاده‌ی بی‌پایان
كه هرگز پایان نمی‌گیرد،
جاده‌ای برای طی كردن، تا ابد
و آن‌قدر گستاخند كه خیال می‌كنند این واقعیت دارد. ¡

 

 

بازارِ معجزه‌ها

 

معجزه‌ی عمومی:
همین كه معجزه‌های عمومی زیادی اتفاق می‌افتد.

معجزه‌ی معمولی:
در سكوتِ شب
پارس سگ‌های نامرئی.

یكی از معجزه‌های بی‌شمار:
ابرِ لطیف و كوچكی‌ست،
اما می‌تواند ماه بزرگ و سنگین را بپوشاند.

چند معجزه در یك معجزه:
تصویرِ درخت توسكا بر آب
واین كه در تصویر چپ و راستش معكوس شده.
و این كه آن‌جا تاج درخت رو به پایین می‌روید
و این كه هیچ به ته آب نمی‌رسد
با این كه عمق كمی دارد.

معجزه‌ی روزمره:
كمی تا قسمتی ابری
همراه با رگبار پراكنده.

معجزه‌ی دم‌ِدستی یك:
گاوها گاوند.

دومی دست كمی از آن ندارد:
همین باغ نه باغی دیگر
روییده از همین هسته و دانه، نه هسته و دانه‌ای دیگر.

معجزه بدون فراگ و كلاه سیلندر:
فورانِ كبوترهای سفید.
معجزه، چون چیز دیگری به آن نمی‌شود گفت:
امروز آفتاب ساعت سه و چهارده دقیقه طلوع كرده
و ساعت بیست و یك دقیقه غروب خواهد كرد.

معجزه‌ای كه آنگونه كه باید متعجبمان نمی‌كند:
تعداد انگشتان یك دست در واقع كمتر از شش
اما در عوض بیشتر از چهار.
معجزه‌ای كه كافی‌ست دوروبرت را نگاه كنی:
دنیای همه‌جا حاضر.
معجزه‌ی اضافی، همان‌طور كه همه چیز اضافی‌ست:
چیزی كه به اندیشه در نمی‌آید
به اندیشه در می‌آید. ¡

 

 

پیاز

پیاز چیز دیگری‌ست.
دل و روده ندارد.
تا مغزِ مغز پیاز است.
تا حد پیاز بودن
پیاز بودن از بیرون
پیاز بودن تا ریشه
پیاز می‌تواند بی‌دلهره‌ای
به درونش نگاه كند.
در ما بیگانه‌گی ووحشی‌گری‌ست
كه پوست به زحمت آن را پوشانده
جهنم بافت‌های داخلی در ماست
آناتومی پرشور
اما در پیاز به جای روده‌های پیچ‌درپیچ
فقط پیاز است.
پیاز چندین برابر عریان‌تر است.
تا عمق، شبیه به خودش.
پیاز وجودی‌ست متناقض
پیاز پدیده‌ی موفقی‌ست.
لایه‌ای درون لایه‌ای دیگر به همین ساده‌گی
بزرگ‌تر كوچك‌تر را در بر گرفته
و در لایه‌ی بعدی یكی دیگر یعنی سومی چهارمی.
فوگ متمایل به مركز
پ‍‍ژواكی كه به كُر تبدیل می‌شود.
پیاز، این شد یك چیزی:
نجیب‌ترین شكم دنیا.
از خودش هاله‌های مقدسی می‌تند
برای شكوهش.
در ما ـ چربی‌ها و عصب‌ها و رگ‌ها
مخاط و رمزیات.
و حماقتِ كامل شدن را
از ما دریغ كرده‌اند. ¡

 

 

اندیشیدن

فسق و فجوری بدتر از اندیشیدن وجود ندارد.
مثل گرده‌افشانی علفی هرز، این بی‌بندوباری تكثیر می‌شود
در ردیفی كه برای گل مارگریت كرت‌بندی شده.

هیچ چیز برای آنهایی كه می‌اندیشند مقدس نیست
هرچیزی را همان می‌نامند كه هست
تجزیه‌های عیاشانه     تركیب‌های فاحشه‌وار
شتابی وحشی و هرزه دنبال واقعه‌ای عریان
لمس شهوانی موضوع‌های حساس
فصل تخم‌ریزی نظریه‌ها ـ اینها خوشایند آنهاست.

چه در روز روشن چه در تاریكی شب
به هم می‌آمیزند در شكل زوج، مثلث، دایره.
جنسیت و سن طرف مقابل اینجا مطرح نیست
چشم‌هاشان برق می‌زند، گونه‌هاشان گل می‌اندازد.
دوست دوست را از راه به در می‌كند
دختر بچه‌های حرامزاده پدر را منحرف می‌كنند
برادری خواهر كوچك‌ترش را وادار به فحشا می‌كند.

میوه‌های دیگری از درخت ممنوع
متفاوت با باسن‌های صورتی مجلات مستهجن
بیشتر از تصاویر واقعا مبتذلِ این مجلات، به مزاجشان خوش می‌آید
كتاب‌هایی كه آن‌ها را سرگرم می‌كند تصویر ندارد
تنها تنوع آن‌ها
جملات خاصی‌ست كه با ناخن یا مداد رنگی
زیرشان خط می‌كشند.
چه وحشتناك آن هم در چه حالاتی
و با چه ساده‌گی افسارگسیخته‌ای
ذهن موفق می‌شود در ذهن دیگر نطفه ببندد
از آن حالات حتا كاماسوترا خبری ندارد.

به هنگام این قرارهای مخفی عاشقانه، حتا چای به سختی دم می‌كشد.
آدم‌ها روی صندلی می‌نشینند، لب‌هایشان را تكان می‌دهند
هر كسی خودش پا روی پا می‌اندازد
این‌گونه یك پا كف اتاق را لمس می‌كند
پای دیگر آزادانه در هوا می‌چرخد
گا ه‌به‌ گاه کسی بلند می‌شود نزدیك پنجره می‌رود
و از روزنه‌ی پرده
خیابان را دید می‌زند. ¡

 

 

دستور مصرف

 

من قرص مسکنم
در خانه عمل می‌كنم
در اداره تأثیرم پیداست
سر جلسه‌ی امتحان می‌نشینم
در محاكمه حاضر می‌شوم
با دقت تكه‌های لیوان شكسته را به هم می‌چسبانم ـ
فقط مرا بخور
زیر زبان حلّم كن
فقط قورتم بده

می‌دانم با بدبختی، باید چكار كرد
چگونه خبر بد را تحمل كرد
بی‌عدالتی‌ها را كاهش داد
و فقدان خدا را چگونه معلوم ساخت
و كلاه عزاداری مناسب چهره انتخاب كرد
منتظر چه‌ای ـ
ترحم شیمیایی را باور كن.

هنوز جوانی آقا (یا خانم)
باید به زندگیت سروسامانی بدهی.
چه كسی گفته
كه زندگی باید دلیرانه سپری شود؟

پرتگاه خود را به من بده ـ
آن را با رؤیاها هموار خواهم كرد
آقا (یا خانم) از من سپاسگزارخواهی بود
به خاطرچهار دست ‌و ‌پا فرود آمدنت.

جان خود را به من بفروش
خریدار دیگری نصیبت نخواهد شد.
شیطان دیگری هم، وجود ندارد. ¡

 

 

مزامیر

 

مرز دولت‌های بشری چقدر شكاف دارد
ابرهای بسیاری بی‌مجازات از بالای آنها می‌گذرند
شن‌ها و ماسه‌های ‌زیادی از كشوری به كشوری می‌ریزد
خرده سنگ‌های كوهستانی سرازیر ملكِ دیگران می‌شود
با جهش‌هایی تحریك كننده.

آیا لازم است نام پرنده‌هایی را كه در حال پروازند، یك به یك بیاورم
یا لحظه‌ای را كه پرنده روی مانع مرزی می‌نشیند؟
فرض كن گنجشك باشد ـ دمش دیگر متعلق به كشور همسایه است
هر چند نوكش هنوز در این كشوراست. به علاوه ـ چقدر وول می‌خورد.

از حشرات بی‌شمار، به مورچه‌ای اكتفا می‌كنم
كه بین پوتین چپ و راست نگهبان
در برابر سؤالی: از كجا تا به كجا ـ لزوم پاسخ دادن را حس نمی‌كند.

ای كاش این همه بي‌‌نظمی را همزمان می‌دیدیم
در همه‌ی قاره‌ها!
ببین ایا این مندارچه‌ای از ساحل روبرو نیست
چه كسی جز نرم‌تنی با بازوهای بلند
گستاخانه به محدوده‌ی مقدس آب‌های داخلی تجاوز می‌كند؟

ایا اصلا می‌توان از نظم صحبت به میان آورد
زمانی كه حتا ستار‌گان را نمی‌توان از هم جداكرد
تا مشخص شود كدامیك برای كدامیك می‌درخشد؟

و این گسترش سرزنش آمیز مه!
و این گرد و خاك فراگیر صحراهایی،
كه انگار اصلا دو نیم نشده‌اند!
و این صداها روی امواجِ خدمتگزار هوا:
ویژویژهای دعوتگر و بلغوركردن‌های معنی‌دار!

فقط، چیزی كه متعلق به انسان است، می‌تواند به راستی بیگانه باشد.
بقیه‌ی چیزها، جنگل‌های مختلط
كارهای مخفیانه‌ی موش كور و باد است. ¡

 

 

گفتگو با سنگ

درِ سنگی را میزنم.
می‌خواهم به درونت داخل شوم،
و دوروبر را نگاه كنم
تورا مثل هوا نفس بكشم.

من كاملا بسته هستم
حتا اگر تكه تكه شویم
باز كاملا بسته خواهیم ماند.
حتا اگر به شكل ماسه درآییم
هیچ‌كس را به خود راه نمی‌دهیم.

درِ سنگی را می‌زنم.
ـ منم، اجازه‌ی ورود بده.
صرفا از روی كنجكاوی آمده‌ام.
كنجكاوی‌ای كه تنها فرصتش زندگی‌ست.
می‌خواهم نگاهی به قصرت بیندازم،
و بعد، از یك برگ و قطره‌ی آب هم دیدن كنم.
برای این همه كار زمان كم آوردم.
میرایی من باید تو را متاثر می‌كرد.

و ضروری‌ست كه جدیت را حفظ كنم
از اینجا برو.
من فاقد عضلات خندیدنم.

ـ منم، اجازه‌ی ورود بده
شنیده‌ام كه در تو اتاق‌هایی بزرگ و خالی هست،
اتاق‌های از نظر پنهان مانده، با زیبایی‌هایی بی‌مصرف،
مسكوت، بی طنین گام‌های كسی.
قبول كن كه خودت چیزی از آن نمی‌دانی.

اما در آن‌ها جایی وجود ندارد
زیبا، شاید، اما
خارج از حواس ناقص تو.
می‌توانی مرا بشناسی، اما هرگز مرا تجربه نخواهی كرد.
همه‌ی سطحم مقابل چشمان توست
اما همه‌ی درونم وارونه.

درِ سنگی را میزنم.
ـ منم، اجازه‌ی ورود بده.
دنبال سرپناهی همیشگی در تو نیستم.
منم , بدبخت نیستم.
 بی‌خانمان نیستم.
دوست دارم دوباره به دنیایی كه در آنم برگردم.
دست خالی وارد شده و دست خالی بیرون خواهم آمد.
و برای اثبات اینكه در تو واقعا حضور داشته‌ام
چیزی جز كلماتی كه هیچ كس باورشان نخواهد كرد
عرضه نخواهم كرد.

ـ اجازه‌ی ورود نخواهی داشت ـ سنگ می‌گوید ـ
حس همیاری نداری.
هیچ حسی جایگزین حس همیاری نخواهد شد.
حتا اگر چشم تیزبینی تا حد همه چیزبینی یافت شود
بدون حس همیاری به هیچ دردی نمی‌خورد.
اجازه‌ی ورود نخواهی داشت
تازه می‌توانی شمه‌ای از آن حس
شكل نخستینه‌ی آن، و تنها تصوری از آن را داشته باشی.

درِ سنگی را می‌زنم.
ـ منم، اجازه‌ی ورود بده.
منتظر ورود به بارگاه تو بمانم

از برگ بپرس، همان را كه من گفتم خواهد گفت
از قطره‌ی آب بپرس، همان را كه برگ گفت خواهد گفت.
دست آخر از تارِ موی سرِ خودت بپرس.
خنده مرا نمی‌گشاید، خنده، خنده‌ی بزرگ
خنده‌ای كه با آن نمی‌توانم بخندم.

درِ سنگی را می‌زنم.
ـ منم، اجازه‌ی ورود بده.

ـ من دری ندارم ـ سنگ می‌گوید. ¡


گفت‌وگوی اختصاصی با «ویسواوا شیمبورسکا»؛ شاعر لهستانی برنده‌ی نوبل ادبیات ۱۹۹۶

کسی که مثل هیچ ‌کس نیست

در میان تمام ویژگی‌هایی که کشورهای اروپایی را شبیه هم کرده، یعنی در میان همه‌ی آن ویژگی‌هایی که آدمی را مجبور می‌کند تا بگوید: «اروپا شبیه یک کشور واحد است و مردمانش هم شبیه ملت یک کشور»؛ خصلت بی‌همتایی نزد تعدادی از هنرمندان و نویسندگان چیره‌دست لهستانی وجود دارد که آن‌ها را از تمامی دیگر هنرمندان و نویسندگان متحدان اروپایی لهستان و چه بسا دنیا متمایز می‌کند. «کریستف کیشلوفسکی» کارگردان نابغه‌ی فیلم‌های «آبی، سفید، قرمز»، «زبیگنیف پرایزنر» آهنگ‌ساز فیلم‌های «کیشلوفسکی»، «رومن پولانسکی» کارگردان فیلم «بچه‌ی رزماری»، «ریشارد کاپوشینسکی» نویسنده و روزنامه‌نگار نامی کتاب «امپراتور» و بالاخره «ویسواوا شیمبورسکا» شاعر بی‌نظیر لهستانی، همه و همه نمونه‌هایی از این دسته هستند، هنرمندانی که مهم‌ترین ویژگی‌‌شان «متفاوت بودن» آن‌هاست. تشریح کردن این ویژگی یا همان «متفاوت بودن» این هنرمندان شاید کار دشواری باشد، چرا که با گذشت سال‌ها از شنیدن موسیقی فیلم «آبی»، نوای به یادماندنی «پرایزنر» را وقتی که «ژولیت بینوش» سرسری از کنار پیانو می‌گذرد و نت‌های ساده‌ای را می‌نوازد به یاد می‌آوریم، اما به سختی می‌فهمیم که چه رازی موجب شده تا بتوانیم این «سیاه»ها و «چنگ‌»های ساده‌ای را که هر نوازنده‌ی ناشی‌ای هم از پس نواختنش بر می‌آید، سال‌ها به خاطر داشته باشیم. همین کار را شعر «ویسواوا شیمبورسکا» هم با آدم می‌کند.
«ویسواوا شیمبورسکا» شاعر هشتاد و پنج‌ساله‌ی لهستانی و برند‌ه‌ی نوبل ادبیات سال ۱۹۹۶، پیرزن مهربان و خندانی است که چهره‌اش شبیه گنجشک است، کم سفر می‌کند، سرش در لاک خودش است و کمی هم خجالتی‌است. «شیمبورسکا» به سان شعر «پیاز»ش، «پدیده‌ی موفقی‌است»، «کسی که مثل هیچ‌کس نیست.» با همه‌ی این حرف‌ها، «شیمبورسکا» زیاد اهل مصاحبه نیست و به همین خاطر تعداد گفت‌وگوهایی که تا به حال با او انجام شده از تعداد انگشتان دست نیز کمتر است. خود او در این باره در یکی از معدود مصاحبه‌هایش که در «گاردین» سال ۲۰۰۰ منتشر شده، با تعجب می‌گوید: «واقعیت این است که من اصلا نمی‌فهمم مردم چه علاقه‌ای دارند که با من مصاحبه کنند. در این چند سال اخیر بیشترین عبارتی که من گفته‌ام این بوده که «نمی‌دانم.» به سنی رسیده‌ام که باید از نظر آگاهی آدم جا افتاده‌ای باشم اما واقعیت این است که هیچ چیز نمی‌دانم. به نظر من بیشتر خرابکاری‌ها و افتضاحات بشری را آدم‌هایی به بار آورده‌اند که فکر می‌کرده‌اند می‌دانند.»
با این همه، وقتی نه ماه پیش از «میکل رزینک»، دستیار «ویسواوا شیمبورسکا» خواهش کردم تا تلاشی بکند و «شیمبورسکا» را برای مصاحبه‌ای با روزنامه‌ای ایرانی متقاعد کند، جوابی که شنیدم این بود: «فکرش را هم نکن. شیمبورسکا که اهل مصاحبه نیست. در ضمن الان اول تابستان است و به مدت سه ماه رفته کوهستان و هیچ راه ارتباطی برای تماس با او وجود ندارد و حتی شماره تلفنی هم ندارد. اما اگر اصرار داری سه ماه دیگر تماس بگیر تا به او بگویم.» سه ماه بعد تماس گرفتم و شیمبورسکا که انگلیسی نمی‌دانست، قبول کرد مصاحبه را به لهستانی و بواسطه‌ی دستیارش انجام دهد با این شرط که هر سئوالی را که نمی‌خواهد جواب ندهد. همین کار را هم کرد، اما با همه‌ی این‌ها برایم جالب بود که چرا تن به این مصاحبه داده و آن را قبول کرده است. از «شیمبورسکا» که در شعر «امکانات۱»، «دیکنز را بر داستایفسکی» ترجیح می‌دهد، و از هم‌اویی که «خنده‌دار بودن شعر گفتن را به خنده‌دار بودن شعر نگفتن ترجیح» می‌دهد، پرسیدم که چرا «گفت‌وگو با یک روزنامه‌ی ایرانی را به گفت‌وگو نکردن با یک روزنامه‌ی ایرانی ترجیح داده است» و جواب داد: «راست می‌گویی، مرا به سختی می‌توان به مصاحبه کردن متقاعد کرد چرا که خودم از پیش می‌دانم که قرار است خوانندگان مصاحبه را ناامید کنم. از اظهار نظر درباره‌ی ادبیات و شعرهایم خوشم نمی‌آید و از صحبت کردن درباره‌ی زندگی شخصی‌ام هم پرهیز می‌کنم. در مورد مصاحبه‌ی با تو هم فکر می‌کنم شرایط بدتر می‌شود چون قرار است این مصاحبه در کشوری به چاپ برسد که من هیچ‌گاه آنجا نرفته‌ام و از تاریخ و مستندات و ادبیات‌اش هم خیلی خیلی کم می‌دانم، پس از قبل می‌دانم که مصاحبه‌ی جالبی از کار در نمی‌آید. اما به هر حال، آدمی وسوسه می‌شود انگار.»
گفت‌وگو با «شیمبورسکا» هر قدر هم که ناامید کننده باشد، لااقل آدم را با چیز مهمی آشنا می‌کند، شاید همان چیزی که «شیمبورسکا» را متفاوت کرده است، این که او در تمام این سال‌ها تلاش کرده تا بگوید نمی‌داند، یا این که اگر قرار باشد حرف درست و حسابی‌ای بزند، خب، در شعرهایش می‌زند. «شیمبورسکا» خود در این رابطه در نخستین گفت‌وگویی که بعد از خبر دریافت نوبل ادبیات با شبکه سراسری تلویزیون لهستان انجام داده، گفته است: «واقعا زیاد حرف می‌زنیم. همه دارند حرف می‌زنند. بیشتر از نیاز. همه فکر می‌کنند چیزی گفتنی دارند. حال آن که حرف با ارزش شاید دو سه بار در یک قرن پیدا شود. خود من شخص پر حرفی نیستم. اصلا بیش از آن که راجع به چیزی اظهار نظر کنم، دوست دارم یکی دو روز بیندیشم. دلم می‌خواهد حرفم ارزش دو روز فکر کردن را داشته باشد.» ۲
«ویسواوا شیمبورسکا» دوم ژئیه‌ی سال ۱۹۲۳ در استان «پزنان» لهستان به دنیا آمد. بین شهر زادگاه او اختلاف وجود دارد، گروهی می‌نویسند که در «بنین» دنیا آمده و گروهی هم او را زاده‌ی «کورینک» می‌دانند. در واقع «شیمبورسکا» در «کورینک» به دنیا آمده اما در شناسنامه‌اش محل تولد «بنین» ذکر شده است. اوخود نیز فرق زیادی بین این دو نمی‌بیند چرا که همچون در اشعارش خود را زاده‌ی «دنیا» می‌داند. وی در سال ۱۹۳۱ به همراه خانواده به «کراکو» مهاجرت کرد و تحصیل را از همان وقت شروع کرد. با شروع جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۳۹ تحصیلاتش را در مدارس به‌اصطلاح «زیرزمینی» لهستان پی گرفت و از سال ۱۹۴۳ همزمان به کار کردن در شرکت راه‌آهن مشغول شد. در همین ایام بود که شعر را جدی پی گرفت، هر چند که به گفته‌ی خودش از همان کودکی هم شعر می‌گفته است.۲  از سال ۱۹۴۵ شروع به خواندن زبان و ادبیات لهستانی کرد و سپس در دانشگاه کراکو جامعه‌شناسی خواند و در همان ایام تحت تاثیر شاعر نام‌دار لهستانی برنده‌ی نوبل ادبیات سال ۱۹۸۰«چسواف می‌وش» شروع به انتشار اشعارش در روزنامه‌ها و مجلات محلی کرد و به ترجمه‌ی اشعار فرانسه به لهستانی اقدام کرد. «ژولین روگوزینسکی» از منتقدان ادبی لهستان و همچنین مترجم آثار فرانسوی به لهستانی، ترجمه‌های «شیمبورسکا» را «شاهکار» می‌خواند. با این همه وقتی نظر «شیمبورسکا» را درباره‌ی ترجمه‌ی آثارش به فارسی می‌پرسم و می‌گویم که برخلاف این که اغلب،ژ ترجمه‌ی شعر کار بیهوده‌ای است اما اشعار شما تا حدودی ترجمه‌پذیر است، در جوابم می‌گوید: « به نظر من احساسات، کنجکاوی‌ها و عکس‌العمل‌های همه‌ی آدم‌های روی زمین نسبت به شادی و غم شبیه به هم است. من هم در اشعارم از همین شباهت بهره گرفته‌ام.» «شیمبورسکا» اولین مجموعه شعرش را به نام «به این دلیل زندگی می‌کنیم» در سال ۱۹۵۲ و در زمانی منتشر کرد که رژیم کمونیسم لهستان را در برگرفته بود. وی نیز درابتدا به حمایت از استانیلیسم اقدام کرد و حتی شعری به نام «لنین» سرود و عضو «حزب کارگران متحد» لهستان شد. اما با این وجود کم کم از ایدئولوژی حزب فاصله گرفت و به نقد آرای قبلی خود پرداخت. «شیمبورسکا» به موازات این فعالیت‌ها، زندگی ادبی خود را نیز پی‌گرفت و در سال ۱۹۵۳ عضو مجله‌ی ادبی «زندگی ادبی» شد و تا سال ۱۹۸۱ نیز در آنجا مطلب نوشت.
«ویسواوا شیمبورسکا» دوازده سال پیش در حالی جایزه‌ی نوبل ادبیات را از آن خود کرد که تنها نزدیک به دویست قطعه شعر سروده بود. تصمیم اعطای این جایزه به «شیمبورسکا» از معدود تصمیماتی بود که به اعتقاد اغلب منتقدان ادبی دنیا، به‌دور از هرگونه ملاحظات سیاسی انجام گرفت. «شیمبورسکا» هر چند قبلا در شعر «بچه‌های این دور و زمانه۱»؛ «همه‌ی امور روزانه، امور شبانه چه مال تو باشد چه مال ما یا شما» را «امور سیاسی» می‌داند، اما فعالیت‌های سیاسی‌اش در زندگی ادبی او تاثیری نداشته است، به همین خاطر به گفته‌ی بسیاری از منتقدان ادبی، شعر «شیمبورسکا»، شعر سیاسی نیست. خود او در پاسخ به سئوالی که در همین رابطه از او پرسیدم می‌گوید: «این قضیه به من مربوط نمی‌شود، باید یقه‌ی آکادمی نوبل را گرفت و نه یقه‌ی من.» با این همه، اعطای نوبل به «شیمبورسکا» هر چند برای او نفعی نداشت، خوانندگان زیادی از سراسر جهان را با اشعارش آشنا کرد. وقتی می‌پرسم که نوبل زندگی خیلی از نویسندگان و شاعران دنیا را تغییر داده، زندگی شما را چطور؟، جواب می‌دهد: «می‌خواهی باور کن، می‌خواهی نکن. اما من هیچ وقت به جایزه نوبل فکر نکرده بودم. بدترین کاری که یک نویسنده می‌تواند بکند این است که منتظر جایزه باشد.» «شیمبورسکا» که پس از «هنریک سینکیویچ»، «وادیسوا ریمونت» و «چسواف می‌وش»، چهارمین نویسنده‌ی لهستانی‌است که نوبل ادبیات را برده است، خود این جایزه را اغلب دست و پا گیر توصیف کرده و حتی در گفت‌وگویی با «خانم والاس» که از دوستان صمیمی‌اش هم بوده می‌گوید: «تمام عمر تلاش کرده‌ام که خودم باشم و حالا می‌خواهند که از من چهره‌ای بسازند. اما غریزه‌ام که به آن اعتماد تام دارم به من می‌گوید که این چهره شدن برایم می‌تواند خطرناک باشد. هر روز نامه‌های بسیاری دریافت می‌کنم که از من خواسته‌اند در مراسم گوناگون شرکت کنم؛ پرده‌بردای کنم و یا رهبری تظاهراتی را به عهده بگیرم. اما اگر جلوداری یک تظاهرات را به عهده بگیرم، مجبور می‌شوم رهبری تظاهراتی دیگر را نیز به عهده بگیرم و شاید این تظاهرات دومی علیه تظاهرات اولی باشد.» ۲
«ویسواوا شیمبورسکا» شاعر گزیده‌گویی است. می‌گوید:« در حال مبارزه با خودم هستم تا به دسته‌ی شاعران بد ملحق نشوم، آن‌هایی که شعرشان پر است از کلمه.» کم شعر می‌نویسد، در مجموع تا به امروز در حدود دویست و پنجاه شعر سروده است اما به قول «گووینسکی» منتقد ادبی لهستانی، «منتقد خودش هم هست و به همین خاطر کم شعر می‌گوید اما قریب به اتفاق همه‌ی اشعارش مهم‌اند.» به همین خاطر «شیمبورسکا» را می‌توان با «شوپن» مقایسه کرد؛ موسیقیدانی که کم نوشت اما همان اندک چیزهایی هم که نوشت، همگی شاهکارند. «شیمبورسکا» درباره‌ی کم نوشتنش می‌گوید: «یک سطل کاغذ باطله در دفتر کارم هست که همیشه‌ی خدا پر است. اشعاری که عصرها می‌نویسم، صبح روز بعد دوباره خوانده می‌شود و خب، کمتر شعری آزمون زمان را تاب می‌آورد.» یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های شعر «شیمبورسکا» سادگی آن است، شعر او شعر اتفاقات روزمره است. همین امر هم باعث شده که برای مثال شعر «گربه‌ای در خانه‌ی خالی» او را تقریبا تمام جوان‌ها و مسن‌های لهستان از بر باشند. از «شیمبورسکا» درباره‌ی نحوه‌ی نوشتن‌اش می‌پرسم؛ این که اصلا چرا شعر می‌گوید و پاسخ می‌دهد: «بالاخره من دارم زندگی می‌کنم، پس می‌بینم، می‌شنوم، احساس می‌کنم و شگفت‌زده می‌شوم. اگر چیزی مرا آزار بدهد، خب، درباره‌ی آن شعر می‌نویسم. راز شعر گفتن من در همین است.» 
شعر «شیمبورسکا» همچنین شعر «تردید» است. مدام اگر و شاید می‌آورد و همانطور که در شعر «عشق در نگاه اول۱» گفته اگر چه «هر دو بر این باورند که حسی ناگهانی آن‌ها را به هم پیونده داده.»، هر چند «چنین اطمینانی زیباست» اما به هر حال، «تردید زیبا‌تر است.» در پاسخ به این «تردید» و شک‌گرایی قابل ملاحظه‌اش در اغلب شعرها که می‌پرسم، می‌گوید: «وقتی جوان بودم، درباره‌ی همه‌چیز مطمئن بودم. خب، چنین مشکلی البته از نبود آگاهی کافی و تجربه‌ی کافی زندگی نشات می‌گرفت. خوشبختانه، شانس این را داشتن که باهوش‌تر بشوم و فهمیدم که هیچ‌کس نمی‌تواند درباره‌ی همه‌چیز مطمئن باشد. زمان زیاد و تامل طولانی‌ای لازم است تا کسی بتواند به خودش جرات بدهد که بگوید، می‌دانم، و یا اینکه درباره‌ی کسی یا چیزی قضاوت کند.» با این همه، وقتی درباره‌ی شعر خوب از او می‌پرسم می‌گوید: «به نظر من، شعر خوب شعری است که هر کلمه‌ی آن در جای خودش قرار گرفته و نتوان کلمه‌ای را با کلمه‌ی دیگری عوض کرد.» «ویسواوا شیمبورسکا» را گاهی به احساسات‌گرایی متهم می‌کنند. هرچند که وی به سئوالی که در همین رابطه پرسیدم پاسخی نداد، اما پیش از این در گفت‌وگویی با «گاردین» گفته بود: «شعر گفتن یک مبارزه است. چون در اعماق وجود هر شاعری احساسات وجود دارد. اما شاعر باید با این احساس‌اش مبارزه کند. اگر قرار باشد که از احساساتمان استفاده کنیم که آن وقت تنها کافی است بگوییم: «دوستت دارم! تو را خدا نرو! مرا ترک نکن! بدون تو چه کار می‌توانم بکنم؟ اه، چه کشور بدی دارم! اه چه آدم بدبختی هستم!»
با این همه، «شیمبورسکا» زن نفوذ‌ناپذیری‌است. درباره‌ی اولین عشق‌اش که سئوال می‌کنم، جوابی نمی‌دهد؛ اما وقتی می‌گویم شما یکبار در شعری گفته‌اید که بیشتر ترجیح می‌دهید که دوست آدم‌ها باشید تا عاشق‌شان، می‌گوید: «می‌دانم منظورت کدام شعر است. شعر «ممنون – بنویس». در این شعر البته منظور من این نیست که دوستی بهتر از عشق است. من تنها درباره‌ی تفاوت‌های بین این دو احساس حرف زده‌ام. عشق سخت‌تر و متوقع‌تر است.» از او درباره‌ی ترس‌ها و نگرانی‌هایش می‌پرسم و می‌گوید: «در زندگی تلاشم همین بوده، این که در شعر‌هایم این ترس‌ها و نگرانی‌هایی که می‌گویی بیاورم. جنگ‌ها به عنوان بدترین راه حل کردن مشکلات، خشونت، ترور و تنفر، هر چیزی که باعث رفتار خشن بشود.»
«ویسواوا شیمبورسکا» که کمتر شده از یکی، دو جمله بیشتر حرف بزند و اظهار نظر کند، وقتی می‌پرسم که آیا به نظرش دوره‌ی شعر تمام نشده و عصر عصر رمان است، تقریبا از کوره در می‌رود و با اشتیاق بیشتری جواب می‌دهد و می‌گوید: «شعر هیچ‌گاه نمی‌میرد. چون همیشه چیزهایی وجود دارد که جز بطریق شعر نمی‌توان آن‌ها را بیان کرد. البته حرف شما را قبول دارم که شعر مثل گذشته خوانده نمی‌شود و علاقه‌مند ندارد، گذشته‌ای که در آن شعر منبع و الهام‌بخش دانش، تاریخ، حقوق و حتی گفت‌وگوهای فلسفی بود. امروزه این‌ها توسط متخصصان یا شبه متخصصان در کتاب‌های منثور نوشته می‌شود. اما دوباره تاکید می‌کنم، شعر به معنای واقعی آن، همیشه زنده است، چون هیچ چیز نمی‌تواند جای آن را بگیرد. اما حرف از رمان زدید. اتفاقا به نظر من فاجعه‌ی اصلی در این حوزه دارد اتفاق می‌افتد. از آن رمان‌های شاهکار قرن نوزدهم و ابتدای قرن بیست میلادی چرا دیگر خبری نیست؟ چرا هیچ دنباله‌رویی نداشته‌اند؟ همان رمان‌هایی که روایت قوی و محکمی داشتند و بیشمار شخصیت داستانی وارد دنیای افسانه‌ای ادبی آن‌ها می‌شد. امروزه؛ هر سال ده‌ها هزار رمان در سراسر جهان منتشر می‌شود اما اهمیت آن‌ها به مراتب کمتر و کمتر است و ضعیف‌اند. رمان‌هایی که سطحی خوانده می‌شوند و زود هم فراموش می‌شوند. البته گاهی رمان‌های مهمی هم پیدا می‌شود اما آیا واقعا رمان می‌تواند در این مسابقه‌ی عظیم با دنیای سینما و سریال‌های تلویزیونی رقابت کند؟» و اما آرمان‌شهر «ویسواوا شیمبورسکا» کجاست؟ هم‌اویی که «سینما را ترجیح» می‌دهد و نگران آن است که «هیج چیز دوبار اتفاق نمی‌افتد» و همویی که «پیاز» را بخاطر «تا مغز مغز پیاز» بودنش نجیب می‌داند، از او که می‌پرسم، می‌گوید: «به نظر من همه‌ی آرمان‌شهرها و بهشت‌های روی زمین روی یک تکه کاغذ است.»
پی‌نوشت‌ها:
۱-      از کتاب «آدم‌ها روی پل»، ترجمه‌ی «مارک اسموژنسکی – شهرام شیدایی – چوکا چکاد»، نشر مرکز، ۱۳۷۶
۲-      از کتاب «عکسی از یازده سپتامبر»، ترجمه‌ی «ایونا نوویسکا – علیرضا دولتشاهی»، انتشارات بال،

  • یک خواننده ی حرفه ای
    دستتان درد نکند...مثل همیشه شیمبورسکا محشر است....درضمن من متوجه نشدم فرد مصاحبه کننده کی بود؟گر چه خیلی هم فرقی نمی کند در جواب های شیمبورسکا
  • mokhatab
    besiar lezat bordam,modatha bood ke mojadad asare shimborska ra nakhandeh bodam va shayad behtar ke begoyam faramoshash kardeh bodam, az in yad avari beja mamnon
نوشتن نظر
Your Contact Details:
نظر: