| poem - ترجمه |
هیوز در این قطعه به برجسته سازی یادها و خاطراتی از زندگی مشترک در دوون می پردازد زمانی که از فقر گل می فروختند. هر چیزی برای او یادآوردنی است و می خواهد که یادبود بماند. در آغاز شعر جز خود هیوز، "هیچکس یادش نیست" و در پایان این گل ها و و ریشه های هر سال شکوفا هستند که به یاد می آورند و مرکز ثقل آنها، قیچی گم شده ای است که چون لنگری سکون و ثبات یادها را حفظ می کند
نرگس ها
یادت هست نرگس ها را چگونه می چیدیم؟
هیچکس یادش نیست اما من به یاد می آرم.
مشتاق و شاد، دخترت با یک بغل پُر آمد
در گل چینی کمک می کرد، فراموش کرده است
حالا حتی نمی تواند تو را به یاد آرد. فروختیم شان.
خوشایندمان نبود اما فروخیتم شان.
یعنی آن قدر فقیر بودیم؟
استون من ، پیرمرد بقال
با چشم های لوچ
که از فشار خون به سرخی ِ چغندر بود
(این آخرین شانس اش بود، در آن یخبندان سخت که تو رفتی او نیز مُرد)
تشویق مان می کرد، هر بهار
همیشه می خریدشان، دوازده تا هفت پنی
"این رسم خانه ی ماست".
این ها به کنار، ما که نمی خواستیم صاحب چیزی باشیم، بیشتر تشنه آن بودیم که هر چیزی را به پول بدل کنیم..
هنوز خانه به دوش، غریبه با هرچه داشتیم
نرگس ها اتفاق طلایی ِ تلاش های ما بودند.
صندوقچه ی گنج. ساده آمدند،
همچنان یکریز می آمدند.
انگار نه از چمنزار که از آسمان ها می ریزند.
هنوز زندگیمان در هجوم نیک بختی بود.
می دانستیم که تا ابد زنده ایم، نیاموختیم که
نرگس های جاودانی چه برق زودگذری هستند.
هرگز درنیافتیم گریز یگانگی مان را در کمیاب ترین روزهای عمر.
فکرکردیم این ثروت بادآورده است.
هرگز گمان نکردیم این آخرین موهبت باشد.
پس فروختیم شان. برای فروختن شان کوشیدیم
گویی در گلستانِ کسی دیگر به کار گمارده شدیم.
در باران بهار – آخرین بهار تو بود- که خم شدی بر گل ها.
با هم خم شدیم، آنجا میان هیاهوی ساقه های مواج، لرزش خیس لباس رقص دخترانه شان--
بال تازه باز شده سنجاقک، خیس و نرم،
چه زود باز شده بود.
روی پیشخوان مغازه دسته دسته می چیدیم ساقه های ترد و ظریف شان را،
بین هر دوجین، برگ ها را می گذاشتیم--
بسته با برگهای تیغه ای، خمیده، کورمال کورمال به جستجوی هوا، نقره فام --
ساقه های نارس شان در سطل آب،
شاخه های بیضی و گوشتی،
و فروختیم شان، دسته ای هفت پنی—
زخمی از باد، لرزان از خاک تیره،
با فلزهایشان بی عطر،
تطهیر شعله گونه ای از سرمای سنگی ِ گور
انگار که یخ نفس می کشد—
فروختیم شان، تا پژمرده شوند.
محصول زودتر از برداشت ما می رسید.
سرانجام، مغلوب شدیم،
و قیچی هدیه عروسی مان را گم کردیم.
از آن پس هر فروردین دوباره سر می زنند
از همان ریشه ها
با گریه های کودکانه از برفاب ها
رقصنده هایی هنوز کوچک برای موسیقی
لرزان در کوران بادهای سال.
بر همان امواج خاطره در اهتزاز
باز می گردند تا تو را از یاد ببرند
تو را که خم می شدی آنجا
در پس پرده ی باران آوریل سیاه
و ساقه هاشان را می چیدی
اما هرجا که هست آن قیچی تو به یاد می آورد
جایی همان نزدیکی، با تیغه های باز
آوریل از پی آوریل
فرو می رود ژرف تر
در میان چمنزار -- لنگری، زنگار گرفته صلیبی.

سیلویا پلاث و دو فرزندش - روزهای طراوت و نفرین
| < قبلی | بعدی > |
|---|